داستانهای واقعی از "راز"
 
قالب وبلاگ


الیسان.د از ازمیر ترکیه
اولین باری که راز را خواندم ،مبهوت و شگفت زده شدم.احتیاج داشتم قدم بزنم و در موردش فکر کنم.بنابراین بیرون رفتم.شب بود و خیابانها خلوت بودند.تصمیم گرفتم راز را امتحان کنم.به خودم گفتم به ماشین مورد علاقه ام فکر می کنم.یک آئودی Q7مشکی و اجازه نمی دهم که هیچ فکر دیگری به ذهنم وارد شود.یک آئودی Q7مشکی را تصور کردم که به من نزدیک می شود.
کاملا مطمئن بودم که به طرفم می آید.هیچ شکی نداشتم.با تک تک سلولهای بدنم آن را احساس کردم.با این حال ماشین مورد علاقه ام از خیابان رد نشد ولی پش از آن وقتی به سمت دیگر خیابان چرخیدم اتفاق جالبی افتاد.
یک آئودی Q7مشکی در مقابلم بود.ماشین پارک شده بود و هیچ سرنشینی نداشت.واقعا هیجان زده شدم و اعتقاد من به راز شروع شد.


ترجمه از الی بهار

[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:13 ] [ شمیم ]

نوشته شده توسط اد از کلکته ، هندوستان
متشکرم ، متشکرم ، متشکرم
امروز شانزدهمین روزی است که من از تمرینات "جادو" استفاده می کنم.بعد از ظهر از کائنات برای تماس تلفنی شگفت انگیزی که دوست پسرم بعد از ایمیلی که برایش فرستادم با من داشت تشکر کردم . او چند ماه قبل با من بهم زده بود و ایمیل زدن بهترین کاری بود که به نظرم می رسید .
کمی بعد ، او بعد از یک ماه و نیم با من تماس گرفت و ما بیش از یک ساعت و نیم با هم صحبت کردیم . او گفت که دلش برای با من بودن تنگ شده و این دقیقا هما چیزی بود که توی دفتر آرزوهایم نوشته بودم .
بسیار خوشحالم و از خدا و کائنات بسیار سپاسگزارم که آرزوهایم را متجلی کردند. من اطمینان دارم که در 25 مین روز تمرینات جادو او به زندگی من برمی گردد و ما دوباره با هم خواهیم بود . ایمان کامل دارم که او متعلق به من است و ما با هم ازدواج خواهیم کرد. از شما به خاطر داستان های الهام بخشتان سپاسگزارم. من در بیست و پنجمین روز وقتی که دوباره با شادی در کنار هم قرار می گیریم ، می آیم و داستانم را می نویسم .
ایمانتان را حفظ کنید و از درون شاد باشید.
از راندا و تیم راز ممنونم
یک بدبین که اکنون ایمان آورده است !

ترجمه از نگار خوشبخت


برچسب‌ها: روابط
[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 14:15 ] [ شمیم ]

ازدواج جادویی از هندوستان

همه چیز از ژوئن 2012 یعنی از زمانی که والدینم شروع به پیدا کردن داماد کردند شروع شد.
من تحصیلاتم را به پایان رسانده بودم و شغل خوبی هم در شهر دهلی پیدا کرده بودم. برای ازدواج آماده بودم و منتظر داماد مناسبی بودم. در همین اثناء، به "راز" برخوردم. قبلاً این کتاب را خوانده بودم اما هیچوقت از آن پیروی نکرده بودم. دوستم کتاب "جادو" و فیلم "راز" را به من هدیه داد. و فیلم راز خیلی مرا تحت تاثیر قرار داد. من یه جورایی همیشه باور داشتم که هر چه را که واقعاً آرزو داشته باشیم به دست خواهیم آورد، اما هیچوقت افکارم در مسیر مناسبی قرار نداشت. و فیلم راز پلی بین افکارم و واقعیت ایجاد کرد و مسیر فکری مرا مشخص ساخت.

به فکر ساختن یک تابلو تجسم از تمام اهداف اصلی ام که می خواستم بدست بیاورم افتادم، مهمتر از همه شریک زندگی ام و نوع رابطه ای که دوست داشتم داشته باشیم. در اینترنت به دنبال عکس زوجهایی می گشتم که قلبم را تکان دهد و آن عکسها را روی تابلو تجسمم چسباندم. از طریق آن عکسها می توانستم مرد رویاهایم و رابطه ی شگفت انگیزمان را ببینم. همچنین یک آرزوی سرّی هم داشتم و آن این بود که در روز 14 فوریه 2013 ازدواج کنم. و بالاخره جادو کار خودش را کرد. من از طریق یک سایت ازدواج با او آشنا شدم. او مرد رویاهای من در هیبت انسانی بود. خدای من، باورم نمی شد، او تک تک حرفهایی که من دوست داشتم بشنوم به من زد. خصوصیاتش دقیقاً با چیزهایی که من در تابلو تجسمم گذاشته بودم مطابقت داشت. این اتفاقی نبود. من آنچیزی را که می خواستم جذب کرده بودم. والدینمان نیز از همدیگر خوششان آمده بود و با ازدواجمان موافقت کردند و تاریخ عروسی مان را 14 فوریه 2013 تعیین کردند.

خدای من، خودم را در بالاترین نقطه ی دنیا حس می کردم. حالا یک ماه از ازدواجمان می گذرد. صادقانه بگویم، رابطه مان برایم بسیار گرامی است. همسرم مرد فوق العاده ایست، مانند یک شاهزاده با من رفتار می کند و پر از عشق و حمایت است. من واقعاً به خاطر داشتن چنین شریک زندگی ای خوش بختم.
حالا که مرد رویاهایم را پیدا کرده ام و با او در تاریخ رویایی ام ازدواج کرده ام، می خواهم شغل رویایی ام را نیز بدست بیاورم. می دانم که آن هم در راه است و من به زودی به آن می رسم.

برای تمام کسانی که از راز استفاده می کنند چند راهکار ساده که خودم استفاده کرده ام پیشنهاد می دهم:

1. وقت بگذارید و خودتان را بشناسید.
2. تمام آرزوها و اهدافتان را شناسایی کنید.
3. تا جایی که می توانید وقت بگذارید و هر چه از زندگی می خواهید یادداشت کنید، تمام اهداف کوتاه مدت و بلند مدتتان را بنویسید و با خودتان روراست باشید.
4. کارهایی را انجام ندهید که دیگران از شما خواسته اند. کارهایی را انجام دهید که خودتان دوست دارید، کارهایی که حداقل در نهایت لبخند به لبانتان بیاورند.
5. حالا که رویاهایتان را شناسایی کردید آنها را دنبال کنید، هرگز شک به دلتان راه ندهید، اصلاً مهم نیست که اشتباهی رخ دهد. مثبت باشید، در درونتان ایمان داشته باشید، احساس کنید که خواسته تان را به دست آورده اید، و  مطمئناً آن را به دست خواهید آورد.
6. نیازی نیست هر روز به تابلو تجسمتان نگاه کنید. به خصوص با حالت مکانیکی و بی احساس به آن نگاه نکنید. حتی اگر تابلو تجسمی درست نکرده اید اما آن را در ذهنتان دارید و می توانید حسش کنید، به خواسته تان می رسید.
7. شروع کنید به احساس کردنش، حسش کنید. اگرچه نامرئی و غیر ملموس است، اما شروع کنید به احساس کردنش، و در آن رویا زندگی کنید. باید خیلی به شما نزدیک باشد، مثل نفس کشیدن، و هر چه قوی تر حسش کنید زودتر و قویتر به آن خواهید رسید.

مواظب خودتان باشید و زندگی شگفت انگیزی داشته باشید! شما پتانسیلش را دارید، رویاهایتان را بقاپید.


برچسب‌ها: روابط, موفقیت, تابلو تجسم
[ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 ] [ 22:34 ] [ شمیم ]

پاول از رومانی

صبح روز شنبه بود و من حدود ساعت 5:30 از خواب بیدار شدم. در خانه نرمش کردم تا گرم شوم و بعد از خانه زدم بیرون تا کمی ورزش سبک انجام دهم، یعنی حدود 5 کیلومتر آهسته بدوم. برای اینکه موقع دویدن حوصله ام سر نرود و ذهنم روی چیزهای غیر ضروری تمرکز نکند، افکارم را کنترل می کنم. این کار را با گفتن جملات تاکیدی مثبت انجام می دهم مثل: من در وفور نعمت هستم، من زیبا هستم، من زندگی را دوست دارم.

در کیلومتر چهارم بودم و داشتم جملات مثبت : "برای وفور نعمت در زندگی ام سپاسگزارم، پول به زندگی من وارد می شود، فراوانی به سمت من می آید" را با خودم تکرار می کردم که نگاهم به سمت راست افتاد و یک اسکناس 100 لی (واحد پول رومانی) دیدم، که تقریباً معادل 25 دلار است. به طرفش رفتم و آن را برداشتم. فقط 5 متر بعد از آن به چپ نگاه کردم و اسکناس 100 لی دیگری دیدم. آن اسکناس را هم برداشتم. بعد به دور و برم نگاه کردم که ببینم آیا کسی دارد از من فیلم می گیرد تا بعداً در اینترنت بگذارد یا کسی آن اطراف هست که پولش را گم کرده باشد. هیچ کس را ندیدم. در ساعت 7 صبح معمولاً پارک خلوت است.

بعد از اینکه فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده به دویدن ادامه دادم و شاید هزار بار گفتم "سپاسگزارم" . این بزرگترین آشکارسازی قانون جذب بود که من تا به حال داشته ام.

من واقعاً به این قانون اعتقاد دارم، و به من نشان داده شد که قانون واقعاً کار می کند.


برچسب‌ها: پول, سپاسگزاری, جملات تاکیدی
[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 22:2 ] [ شمیم ]

جابو از گوتنگ

بعد از خواندن کتابهای راز و قدرت تصمیم گرفتم تکنیکهایش را در زندگی ام به کار ببندم. توانستم شغلی را که عاشقش بودم بدست بیاورم، گواهینامه رانندگی بگیرم و یک ماشین خوب بخرم.

بعد در دسامبر سال گذشته، لیست خصوصیات همسر دلخواهم را تهیه کردم. با تمام وجودم باور داشتم که او هم یک جایی دارد دنبال من می گردد. من دانشجوی پاره وقت یکی از دانشگاههای شهرمان بودم. اگرچه، وقتی فارغ التحصیل شدم و خواستم درسم را بیشتر ادامه دهم، پذیرفته نشدم. تصمیم گرفتم برای یکی دیگر از دانشگاههای محلی درخواست بفرستم که مرا بلافاصله و بدون درنگ پذیرفتند.

مرتب از خدا به خاطر تمام نعمتهایم و به خاطر همسر دوست داشتنی ام و ازدواج زیبایم تشکر میکردم گویی هم اکنون آنها را به دست آورده ام.

در لیستم نوشته بودم که مردی را می خواهم که تحصیلات عالیه داشته باشد، بتواند بهترین دوست من باشد، آشپزی کند، عاشق در آغوش گرفتن باشد، هر روز به من بگوید عاشقت هستم ، سن مشخصی داشته باشد، باهوش ، مسئولیت پذیر و عاشق خدا باشد ، وزن مشخصی داشته باشد و ....

به مدت یکسال تمام در فیس بوک با پسر جالبی دوست بودم. وقتی در یکی از گفتگوهایمان او نسبت به من ابراز علاقه کرد فقط می دانستم که او مدرس همان دانشگاهی است که من در آنجا پذیرفته شده بودم .

از من خواست با هم ملاقاتی داشته باشیم و اولین دیدارمان جادویی بود. کشش بین ما خیلی شدید بود. وقتی به چهره اش نگاه کردم، فهمیدم که او همان کسیست که من به دنبالش می گشتم. او هم همینطور بود. مثل این بود که همیشه همدیگر را می شناختیم. بعدها فهمیدم که به مدت یک سال، او سعی می کرد به من بگوید که چقدر عاشقم است و مرا می خواهد، ولی من به او توجهی نمیکردم و کاملاً نادیده اش می گرفتم.

بعداً که فهمیدم او تمام خصوصیات لیستی که در دسامبر گذشته تهیه کرده بودم دارد شوک شدم. او آشپزی می کند، عاشق در آغوش گرفتن است، تحصیلات عالیه دارد، رمانتیک است، مسئولیت پذیر است و ....

پس باخودم فکر کردم، شانس دیدن کسی که تمام خصوصیات لیست مرا دقیقاً دارد چگونه رخ داد؟

حالا متوجه شدم که چرا دانشگاه قبلی مرا برای ادامه تحصیل نپذیرفت. کائنات کاری کرد که من تحصیلاتم را در جایی به پایان ببرم که مرد زندگی ام در آنجا کار میکرد و بدین ترتیب ملاقات ما را آسانتر کرده بود.

و همینطور فهمیدم که آن زمانی که من لیستم را تهیه کردم، او با من در ارتباط بود و به محض اینکه در دسامبر سال گذشته درخواست کردم ، درخواستم به من اعطا شده بود.

وقتی تکه ها را کنار هم گذاشتم تا بفهمم ما چگونه یک زوج عاشق و خوشبخت شدیم، فهمیدم کائنات به طرز زیرکانه ای نقشه کشید تا مرا به آرزویم برساند.

برای تمام کتابهایت از تو و تیمت متشکرم راندا.


برچسب‌ها: روابط, سپاسگزاری
[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 15:54 ] [ شمیم ]

الکسیس از فیرفاکس

راستشو بگم، من هیچوقت آدم غمگینی نبودم که بخواهم از شکستها و بدبیاریها آزرده شوم، اما «راز» دو نکته به من آموخت که به طور کل زندگی مرا تغییر داد. اولین چیزی که آموختم این است که نباید خیلی زیاد روی آنچیزی که می خواهید به دست آورید تمرکز کنید. شاید مهمل به نظر بیاید، ولی واقعیت دارد. البته که باید به دقت و صراحتاً بدانید که چه می خواهید اما اگر کاری از دستتان بر نمی آید و فقط راجع به چیزی که می خواهید فکر می کنید ، آن را به دست نخواهید آورد. از خواسته تان بت نسازید. بهترین کاری که می توانید انجام دهید این است که هیچ کاری نکنید. فقط از زندگیتان لذت ببرید!

اگر به روشنی بدانید که خواسته تان چیست، کائنات بهترین لحظه را برای فرستادن آن به شما انتخاب میکند و در نتیجه شما با یک سوپرایز دلپذیر مواجه می شوید! مطمئنم که این روش کار می کند من خودم از همین طریق با دوست*دخترم آشنا شدم. تا قبل از آن، مدتهای طولانی  شدیداً  به دنبال کسی می گشتم،اما تلاشم بیهوده بود. هر چه بیشتر سعی می کردم، کمتر به رویایم نزدیک می شدم. بعد گفتم دیگر بس است، و خیلی راحت شروع کردم به لذت بردن از زندگی. به هیچ وجه از رویایم دست نکشیدم اما روش و رفتارم را تغییر دادم و حالا احساس می کردم کل هستی ام پر از فراوانی های شگفت انگیز است. می دانید چه شد؟ فقط کمی بیشتر از یک ماه بعد با بهترین دختری که در عمرم دیده بودم آشنا شدم، با جفت روحی ام!

و دومین نکته که راز به من آموخت این بود که نباید احساسات گرمتان را از دیگران پنهان کنید مخصوصاً نسبت به کسانی که بیشتر از همه دوستشان دارید. کمی گیج کننده است ولی گاهی اوقات ما از اینکه بخواهیم به کسانی که واقعاً دوستشان داریم محبتمان را ابراز کنیم بی میلی نشان می دهیم! بعد از خواندن کتاب راز فهمیدم که چقدر مهم (و دلپذیر!) است که عشقت را فقط با صحبت کردن در مورد آن با دیگران سهیم شوی. سالهای زیادی، به دلایلی که برایم ناشناخته است، نمی توانستم به والدینم بگویم که چقدر دوستشان دارم، با اینکه عشقم نسبت به آنها در تمام این سالها بسیار قوی بوده است. حالا دیگر می توانم این کار را بکنم و حس فوق العاده ای دارم از اینکه زندگی مرا روشن و گرم کردید بسیار متشکرم!


برچسب‌ها: رها کردن, موفقیت
[ جمعه هجدهم اسفند 1391 ] [ 7:43 ] [ شمیم ]

ژاکلین میچل از نیوجرسی

چند سال پیش کتاب راز و دی وی دی اش را خریده بودم. هر از چند وقتی فیلمش را می دیدم تا نسبت به اهداف و آرزوهایم مشتاق بمانم. هر سال یه سری اهداف را برای خودم و خانواده ام تعیین می کردم.

حدود هشت سال پیش از همسرم جدا شده بودم و به محض جدایی علاوه بر مسئولیت سه فرزندم ، مسئولیت والدینم نیز بر عهده ی من افتاده بود. در طول هشت سال تنها زندگی کردن، اغلب اوقات برای یافتن جفت روحی ام، همسرم، دعا می کردم تا به زندگی ام بیاید.

در اکتبر 2010، به یک جشن تابلو تجسم زنانه رفته بودم. من تابلو تجسمم را با عکسی از یک لباس عروس و یک حلقه درست کردم. همچنین روی تابلو نوشتم «من می خواهم در عرض دو سال ازدواج کنم.» خب، من از طریق معرفی خانوادگی با مردی آشنا شدم، و عاشق همدیگر شدیم. آگوست امسال با هم ازدواج کردیم، که معادل همان دو سالی بود که من در تابلو تجسمم ذکر کرده بودم. چند روز بعد از عروسی مان تابلو تجسمی که درست کرده بودم را پیدا کردم، در کمال شگفتی، لباس عروس و حلقه ام دقیقاً با عکس هایی که در تابلو تجسم گذاشته بودم شباهت داشتند. تابلو را به چند نفر از دوستان و افراد خانواده ام نشان دادم و آنها هم تقریباً به گریه افتاده بودند.

قبل از اینکه همسرم وارد زندگی ام شود، طبق آموزه های راز، یک سری پاکسازی هایی انجام داده بودم. مثلاً در پارکینگ، کمد لباسهایم و در زندگی ام فضای خالی ایجاد کرده بودم. من عشقی را که می خواستم تجسم می کردم. هر روز کتاب راز را می خواندم و فیلمش را می دیدم و آنچه را می خواستم تجسم می کردم. به خاطر همسر و خانواده ام بسیار سپاسگزارم.

فیلم و کتاب راز را به افراد خانواده ام داده ام تا آنها هم لذت رسیدن به آرزوهایشان را تجربه کنند.


برچسب‌ها: ازدواج, تابلو تجسم
[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 14:24 ] [ شمیم ]

معتقد از انگلستان

متشکرم، متشکرم، متشکرم از خدا، راندا، و تمام افراد فوق العاده ای که داستانهای شگفت انگیزشان را در سایت راز پست کردند، چون مرا مثبت و خوش بین نگه می داشت.

در حال خواندن کتاب جادو بودم و به بخش «نتایج باشکوه» (روز 21) رسیده بودم، و تصمیم گرفتم آن را در موردی به کار ببرم. من آن روز مرخصی گرفته بودم تا خانه ی یکی از دوستانم را تمیز کنم، پس به آرامی نشستم و کل آن روز و نظافت را تصور کردم و به خاطراین شغل احساس شکرگزاری عمیق در من به وجود آمد و گفتم به خاطر نتایج با شکوه نظافت امروز بسیار سپاسگزارم. آنقدر حس شکرگزاری داشتم که اشک در چشمانم حلقه زد.

وقتی مشغول نظافت بودم دوستم زودتر به خانه آمد و ما با هم صحبت کردیم، وقتی می خواستم خانه اش را ترک کنم دوستم به من چکی داد که روی آن مبلغ 500 یورو نوشته شده بود. نمی توانستم آنچه را می بینم باور کنم، او فقط باید به من 30 یورو می داد!!! سعی کردم چک را به او برگردانم، ولی دوستم گفت: لطفاً نگهش دار تو لیاقتش را داری»، تنها چیزی که می تونستم بگم این بود :واو! ... واقعاً شوکه شده بودم.احساس می کنم به خاطر داشتن چنین دوست فوق العاده و جذب این مقدار پول متبرک شده ام.

لطفاً باور داشته باشید ... اعتماد کنید ... و بگذارید خدا و کائنات آنچه را می خواهید به شما بدهند... بدانید که شما مستحق آن هستید و لیاقت خوشبخت بودن را دارید.


برچسب‌ها: پول, سپاسگزاری
[ چهارشنبه نهم اسفند 1391 ] [ 15:40 ] [ شمیم ]
ونسا از مالزی
اول و مهمتر از همه من می خواهم بگویم از شما و تیم راز متشکرم و برای همه کسانی که داستان های شگفت انگیز خود را در اینجا به اشتراک میگذارید.  شما بچه ها واقعا در آوردن لبخند بر روی صورت من هر بار که من این داستان ها در اینجا میخوانم موفق میشوید .
من یک تابلوی تجسم ساده بر روی یک کاغذ A4 ساخته بودم.  فقط کپی پیست کردم چیزهایی رو که میخواستم جذبشان کنم و آنرا چاپ کردم. من تابلوی تجسمم را جایی قرار داده بودم طوری که هر روز آنرا نگاه کنم. 9 مورد روی تابلوی من وجود داشت و در کمتر از دو ماه 2 تا از آنها اتفاق افتاد.

 من هنوز یک دانش آموزم و واقعا استطاعت برای خرید چیزهایی را که میخواهم ندارم. و من دوست نداشتم به پدر و مادرم درخواست بدهم برای چیزهایی که می خواستم زیرا آنها شهریه دانشگاه من رو پرداخت میکردند و من برای این از آنها سپاسگزار بودم. اما به طور شگفت انگیزی پدرم برای من یک آیفون 5 خرید و من خیلی خوشحال شدم چون من واقعا آن را میخواستم. و این اولین سورپرایز من بود.
دومین چیزی که میخواستم یک کیف دستی بود و  دوستم به من پیشنهاد داد برای خرید وقتی ما به فروشگاه رفته بودیم. این دو مورد در تابلوی تجسم من بود و برای من با موفقیت آشکار شدند. این برای من شگفت انگیز است. من آشکار شدن چیزهای بسیار دیگری را در زندگی دیدم.
اما شادی من فقط در مورد آیفون 5 و کیف دستی نبود بلکه به خاطر ایمانی بود که بدست آوردم. من حالا میدانم که اگر آن برای مسائل مادی کار می کند قطعا برای چیزهای دیگر و  بیشتری کار می کند و این در زندگی به من ایمان میدهد. بعد از خواندن کتاب راز، قدرت و جادو زندگی من شگفت انگیز شد.
اگرچه زمانهایی افکار منفی من را احاطه می کند اما من از آن آگاهم. شروع کنید به آگاه بودن. من توانایی تغییر احساساتم رو دارم. آگاهی اولین گام به سوی یک زندگی بهتر است.
من کاملا مطمئن هستم که چیزهای دیگری که در تابلوی تجسمم دارم به زودی به واقعیت تبدیل خواهند شد و دوباره اینجا خواهم بود.  خیلی از شما متشکرم برای اینکه این فرصت شگفت انگیز را در زندگی به من دادید. من خیلی سپاسگزارم  که در این دنیای شگفت انگیز زندگی می کنم.

ترجمه از زهرا


برچسب‌ها: تابلو تجسم, موفقیت
[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 21:36 ] [ شمیم ]

نیکیتا از هندوستان

اول از همه از راندا به خاطر کتابهای راز، قدرت و جادو تشکر میکنم. تک تک این کتابها الهام بخش من بوده و مرا به جایی که اکنون هستم رسانده اند.

بعد از بکار بردن راز در زندگی ام، صاحب پوستی زیبا و درخشان، و موهای بلندِ سالم و قشنگ شده ام.از سن 12 سالگی صورتم جوش داشت. پیش دکترهای زیادی رفتم، درمانهای متفاوتی را انجام دادم ... اما پوستم اصلاً بهبود حاصل نمی کرد. بالاتر از همه، هر کس مرا می دید می گفت چه پوست بدی داری. مرتب به من می گفتند پوستت بد است و باید کاری در موردش بکنی. و این باعث میشد عقده ی حقارتم بیشتر شود.

یک بار خانه ی یکی از دوستانم بودم و اتفاقی فیلم راز را دیدم. عاشقش شدم و رفتم کتابش را خریدم.

از آن خیلی الهام گرفته بودم ولی آن را در زندگی ام به کار نبردم. بعد کتاب "قدرت" را خواندم. تصمیم گرفتم از آن برای بهتر کردن پوستم استفاده کنم. ولی نتیجه نداد. بعد کتاب "جادو" را خواندم. این بار دیگر تصمیم قطعی گرفتم که آن را عملی کنم. پس شروع کردم به شکرگزاری بابت سلامتی اکنونم. همچنین، یک عکس از خودم برداشتم، با فتوشاپ تمام جوشها و جای جوشها را از روی صورتم پاک کردم و پوستم را بی عیب و نقص ساختم. عکس را بزرگ چاپ کردم و به دیوار اتاقم چسباندم. از نگاه کردن به آینه هم دست کشیدم.

هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم و عکسم را می دیدم به خودم می گفتم "وای! چه پوست قشنگی دارم!!!" خیلی زود متقاعد شدم که پوستم مانند عکس روی دیوار بی عیب است. همچنین، هر جا کسی را با پوست و موی زیبا می دیدم، آنها را از صمیم قلبم تحسین می کردم. یواش یواش پوست و مویم تغییر کرد.

بعد از 3 هفته، داشتم برای رفتن به جشنی آماده می شدم و به آینه نگاه کردم تا فقط ببینم که آیا همان پوست بی عیب و نقصی که در خواست کرده بودم را دارم یا نه. وقتی به مهمانی رسیدم هر کسی مرا می دید تحسینم می کرد. تمام کسانی که قبلاً از پوست و مویم ایراد می گرفتند گفتند که بی نظیر به نظر می رسم!! اعتماد به نفسم به آسمان رسیده بود. حالا حتی بیشتر از قبل نسبت به مو و پوست زیبایم اطمینان و اعتماد به نفس دارم و هر روز که می گذرد بهتر و بهتر هم می شوند.

تمام اینها به کمک راز اتفاق افتاد. مهم نیست مشکلتان چیست، باور داشته باشید که چیزهای خوب در راهند!!!


برچسب‌ها: زیبایی
[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 12:29 ] [ شمیم ]

سوپریا پدنیس از بمبئی، هند


من کارشناسی ارشدم رو در رشته اقتصاد در سال ۲۰۰۹ تموم کردم. دیپلمی هم در رشته یوگا گرفتم. از آن زمان به بعد من به عنوان یک مربی یوگا هم کار کرده ام. مادرم در حال حاضر برای بانک مرکزی هند کار میکنه. و پدرم برای بانک  (یو سی اُ) کار میکنه. هر دو بانک بخش دولتیه. در هندوستان کار کردن در یه بانک بخش دولتی چیز مهمیه. بنابراین منم همون جور شغل و می خواستم. اما رقابت زیادی هست.

بنابراین من کارمو در آوریل سال ۲۰۱۲ ترک کردم و شروع کردم به آماده شدن برای امتحانات. این اولین تلاش من بود. به طور معمول حداقل سه بار باید در این امتحانات تلاش کنی تا قبول بشی. امسال از یک میلیون نفر، تنها یازده هزار نفر انتخاب شدند. و من یکی از آنها بودم.

در حال حاضر من در بزرگترین بانک هندوستان استخدام شده ام. بانک دولتی هند. و من بسیار خوشحال هستمکه والدینم به من خیلی افتخار می کنن.

سال گذشته در طول آماده شدن برای امتحان؛ هر وقت در حال سفر کردن بودم و اگه اتفاقی یه بانک می دیدم؛ به شخصی  که همراهم  بود می گفتم " بانک منو ببین" یا "من کارمند آینده اینا هستم". من کارتهای ویزیت را با اسمم و آرم بانک بر روی آن چاپ کردم. و اونو در جاهایی که مکراراً می دیدمشون چسبوندم.

در حال حاضر من مقامی (سِمتی) در بانک گرفتم که هرگز به یه کارمند جدید داده نشده. افرادی که با این شعبه به مدت ۳ یا ۴ سال کار کرده اند؛ این سِمت را بدست میارن. من معاون خصوصی مدیر کل ارشد برای تجارت روستایی در سراسر هند هستم.

کائنات همیشه بهترین را می دهد! فقط ایمان داشته باشید و بیشتر از اون چیزی که آرزوش را کردید بدست خواهید آورد.

ترجمه از سانا


برچسب‌ها: شغل
[ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 ] [ 15:9 ] [ شمیم ]

ژانل از پنسیلوانیا

ماهها بود که در به در به دنبال مرد ایده آلم می گشتم. در اینترنت سرچ می کردم، در بارها دنبالش می گشتم، در کافی شاپها، در کتابفروشی ها. دیگر نمی دانستم چه کاری انجام دهم تا به خدا ثابت کنم که آماده ام تا رابطه ای را در زندگیم داشته باشم. آنقدر احساس تنهایی کردم تا بالاخره فهمیدم که چرا تنها مانده ام - من هیچوقت یاد نگرفته بودم که صادقانه خودم را دوست بدارم. به تازگی به اپارتمان جدیدی نقل مکان کرده بودم و شغل جدیدی در مکان جدیدی پیدا کرده بودم، در واقع از نو شروع کرده بودم. عاشق خودم شدم و کارهایی را برای خودم انجام می دادم که دوست داشتم مرد زندگی ام برایم انجام دهد - مثل درست کردن غذاهای خوشمزه، تماشای فیلم روی نیمکت، رفتن به پیاده رویهای طولانی.

بعد از دیدن چند باره ی راز (که بهترین دوستم به من پیشنهاد داده بود) لیستی از تمام خصوصیاتی که دوست داشتم در مردی که می خواستم با او ازدواج کنم وجود داشته باشد تهیه کردم. سنش، چشمان مهربانش، لبخندش. اینکه او دوست داشته باشد برایم آشپزی کند، پشت گردنم را ببوسد و بغلم کند. و مهمترین چیز در لیستم این بود که ما هر دو بلافاصله متوجه شویم که این همان رابطه ای ست که دنبالش می گشتیم. 

من به دوست داشتن خودم و دوست داشتن دیگران ادامه می دادم. روزهایی که استرس و نگرانی داشتم برای خودم ایمیل می فرستادم و در آن از بابت چیزهایی که داشتم شکرگزاری می کردم و نیز بابت آنچیزهایی که دوست داشتم در زندگی دریافت کنم.

مهمترین نکته این بود که واقعاً حس می کردم که شکرگزاری در درونم نفوذ کرده است.

در آپارتمان این ور و آن ور می رفتم و تصور می کردم مرد رویاهایم با من است. و بالاخره اتفاق افتاد ... خیلی راحت و آسان. او به زندگی من آمد و آخر هفته را با هم گذراندیم. وقتی به همدیگر نگاه کردیم، بلافاصله فهمیدیم که مال همیم. باورمان نمی شود که چطور به این سرعت عاشق همدیگر شدیم. او تمام خصوصیات لیست مرا دارد - سنش، قیافه اش، چشمانش. دوست دارد پشت گردنم را ببوسد و مرا بغل کند. دوست دارد برایم غذا بپزد و کارهای مخصوصی که نشان دهد چقدر عاشقم است.

من بزرگترین هدیه را از خدا گرفته ام. حالا، از هر لحظه ی زندگی ام لذت می برم و انتظار چیزهای عالی را به کمک راز دارم. 

یادتان باشد، باید احساس کنید که ساده است. که اتفاق افتاده است. با راز، همه چیز امکان پذیر است.


برچسب‌ها: روابط, ازدواج
[ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 ] [ 15:6 ] [ شمیم ]

اسپنس از فرانسه

من متوجه شده ام که کائنات یه خورده شبیه کسیست که انگلیسی رو خیلی خوب بلد نیست (انگلیسی فقط یک مثاله، می تونید هر زبان دیگه ای رو جایگزینش کنید). وقتی شما افکارتان را با زبان پیچیده به کائنات
می فرستید، کائنات فقط آن قسمتهایی را متوجه می شود که بلد است. وقتی شما در حال یادگیری زبان جدیدی هستید فهمیدن قسمتهای منفی آن کمی سخت به نظر می رسد و شما فقط کلمات کلیدی آن جملات را متوجه می شوید، مثلاً جمله ای مثل  "من دوست ندارم آن کار را انجام بدم."، را شما اینطور می فهمید "من دوست دارم آن کار را انجام بدم." و یا "دیگه نمی تونم اینو تحمل کنم." شما اینطور برداشت می کنید" من می تونم بیشتر تحمل کنم." و چیزهایی مثل این...

همچنین، وقتی می خواهید به کسی که زبان شما را خوب بلد نیست چیزی را توضیح دهید، معمولاً با حرکات ایما و اشاره مفهومتان را می رسانید. پس در مقابل کائنات هم باید طوری نقش بازی کنیم تا به کائنات نشان دهیم چه اتفاقی باید برایمان رخ دهد. در زندگی، اغلب ما می پنداریم که مردم منظور ما را متوجه می شوند اما واقعیت این است که در زبان خیلی چیزها اشتباه برداشت می شوند (چه با فردی هم زبان خودمان صحبت کنیم چه با کسی که زبان دیگری دارد). ساده بگیرید تا اتفاق بیفتد.

در تصورات من کائنات یک مرد کوچولو به اسم پدرو هست که زبان مادری مرا خیلی کم بلده! :-)



برچسب‌ها: موفقیت
[ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ] [ 10:47 ] [ شمیم ]

خوزه خوان وازکوئز از مکزیکو سیتی

هفته پیش، در مدرسه نمایشی در مورد انگلستان داشتیم، که در آن لندن را خیلی خوب نشان داده بود.

خیلی از دوستانم لندن را می شناختند و شروع به صحبت در مورد آن کردند. من چند تا عکس از لندن دیده بودم و همه داشتند درباره اش حرف می زدند. من به دوستم گفتم:"دلم می خواد لندن رو بشناسم." نه، " من به لندن خواهم رفت."

تجسم می کردم و واقعاً احساس می کردم که در آنجا هستم؛ سپس آن را به کائنات سپردم. می دانستم که این اتفاق رخ خواهد داد، مطمئن بودم. من فقط بر نتیجه ی نهایی متمرکز شده بودم. **نکته ء بسیار مهم**

6 روز بعد مادربزرگم به من زنگ زد و چیز شگفت انگیزی به من گفت ... او مرا به لندن دعوت کرد!!!! باورم نمیشد!!! حیرت زده بودم، ما دقیقاً به همان هتلی رفتیم که در نمایش مدرسه دیده بودم!!! پس با خودم فکر کردم، "هی، راز واقعاً کار میکنه!" و احساس کردم که دیگر می توانم واقعیت ها را بسازم.

یک هفته گذشت و دیروز ما به یک شام مخصوص در سفارتخانه الجزایر در مکزیک رفته بودیم. قرار بود یک قرعه کشی انجام شود و در میان جوایز گوناگونِ قرعه کشی یک سفر به الجزایر هم وجود داشت. 

من به خودم گفتم" من با یک جایزه از اینجا خارج می شوم، من از قبل برنده شده ام." و واقعاً این را حس کردم، تجسم کردم که جلو می روم تا جایزه ام را دریافت کنم (فقط به نتیجه ی نهایی فکر می کردم).

قرعه کشی بعد از شام شروع شد، بیشتر از 300 نفر آدم و حدود 12 جایزه (تلفن همراه، تجهیزات اداری، شام، و خیلی چیزهای دیگر، اما بزرگترین جایزه سفر به الجزایر بود). وقتی جایزه ها اهدا می شد من مطمئن بودم که حتماً یک چیزی برنده می شوم، و بالاخره وقتی نوبت جایزه ء بزرگ رسید .... بلیط من شمارهء برنده نبود. اما سوپرایز!! کسی که برنده ی جایزه ی بزرگ شده بود در آنجا حضور نداشت ! آنها شماره ی دیگری را درآوردند و این بار .... شماره ی من بود!!

شوک شده بودم!!!

دیروز من یک سفر به الجزایر برنده شدم!

حالا دیگر می توانم واقعیت ها را آنطور که دلم می خواهد در هر زمینه از زندگی بسازم. 

راز 100% درست است.


برچسب‌ها: مسافرت, باور
[ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ] [ 13:10 ] [ شمیم ]


سُواسِری باتاچاریا از کلکته، هند


امروز یک چیز شگفت انگیز در زندگیم اتفاق افتاد. من یک معتقد به راز هستم و مدتیست که ازش استفاده می کنم. یه دوست خیلی خوب بهم توصیه اش کرده. من هر روز به ویدیو راز گوش میدم و سعی می کنم اونو به طور کامل اجرا کنم

اخیرا به پول نیاز داشتم. بنابراین شروع کردم به تصور اینکه کیف پولم پر از پول نقد هست. از تعدادی عکس که مقدار زیادی پول رو نشون می داد پرینت گرفتم. روی "چک راز" اسمم را نوشتم که اظهار می داشت من به طورغیر منتظره مبلغ ده هزار روپیه در چهاردهم ژانویه به دست می آورم. من هیچ نظری نداشتم که چطور و از کجا اونو دریافت خواهم کرد. نمی خواستم فکر کنم که "چگونه" به دستم خواهد رسید. فقط می دونستم که به طرفم خواهد اومد. هر بار اون پرینت هارو که روی میز کارم آویزون بودن و می دیدم؛ بیشتر و بیشتر احساس خوشحالی می کردم  و برایمانم افزوده میشد

دیروز وقتی پدرم از اداره برگشت؛ گفت  که یکی از سرمایه گذاری های مان تکامل یافته و ما از اون مبلغ ده هزار روپیه بدست خواهیم آورد. و دیروز چهاردهم ژانویه بود

اما برگه ای که برای مطالبه آن مقدار پول؛ ضروری بود؛ گم شده بود. مادرم اونو یه جایی گذاشته بود و قادر نبود به یاد بیاره که کجا گذاشته. هر دوی آنها ناراحت و عصبی بودن اما من هرگز از لحظه ای که اونو شنیدم از لبخند زدن باز نیستادم چون می دونستم که بدستش آوردم. سپس چک رو به  مادرم نشون دادم و همه چیز و بهش گفتم تا متقاعدش کنه که ما اون پولو بدست خواهیم آورد؛ اون در حال حاضر مال ماست. من بهش گفتم وقتی صبح روز بعد دوباره پیداش کردی؛ یه احساس مثبتی و در قلبت نگه دار و سعی کن تصور کنی که اون پول و داری؛ و در حال حاضر تو حسابمونه

امروز صبح، درست یک ساعت قبل، مادرم به من در دفترم زنگ زد و گفت که برگه رو پیدا کرده. اون همون جایی پیداش کرد که ما  دیشب دنبالش می گشتیم. اما دلیلی که باعث شد پیداش کنه اینه که اون امروز ذهن مثبتی داشت

بنابراین؛ کائنات به آرزویم تحقق بخشیدن و من امروز خیلی خیلی خوشحالم

کائنات بسیار سپاسگزارم. راز سپاسگزارم و از تمام دوستانم که بمن کمک کردن که به راز ایمان داشته باشم سپاسگزارم

برای همه شما زندگی شادی رو آرزو می کنم

ترجمه و عکس از سانا


برچسب‌ها: پول
[ دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 ] [ 14:7 ] [ شمیم ]

ریم المسلّم از کویت
همیشه از دندون پزشکها می ترسیدم... بعد از دیدن فیلم راز با خودم فکر کردم چرا روی کرم خوردگی امتحانش نکنم؟
هر روز چشمهام رو می بستم و تصور میکردم که کرم خوردگی ناپدید شده. این کار رو یک هفته ادامه دادم.
سپس گفتم خدایا برای درمانم متشکرم و به زندگی روزمره ام ادامه می دادم و می دونستم و باور می کردم که درمان شده ام.
سه ماه بعد یک آزمایش پرتو ایکس دیگر دادم و حدس بزنید چی شد؟ کرم خوردگی کاملاً از بین رفته بود!

ترجمه و عکس از سمانه


برچسب‌ها: زیبایی, شفا
[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 14:28 ] [ شمیم ]

استیو و تارن از چشیر؛ کانتیکت (واقع در ایالت آمریکا)

وقتی که من و همسرم تصمیم به شروع یک خانواده گرفتیم؛ تازه گوش دادن به رازو شروع کرده بودیم. و با خودمون فکر کردیم، چی میشه اگه ما اینو برای فرزندانمون بکار ببریم. بنابراین تصمیم گرفتیم آنچه که می خواستیم یه دختر و پسر دوقلو بود و از روزی که ما متوجه شدیم باردار هستیم؛ می دونستیم که اون یه دختر و پسر سالم خواهد بود.

بایدم اینطور می شد چون اون تنها چیز ممکنی بود که ما اجازه داده بودیم به ذهنمون وارد بشه. ما همیشه فقط تصور می کردیم که یه دختر و پسر دوقلو داشته باشیم. هرگز فکر نکردیم که یه بچه داشته باشیم یا یه دوقلوی دختر / دختر یا پسر / پسر داشته باشیم. ما می دونستیم که چی می خواستیم و می دونستیم که اگه روی اون تمرکز کنیم می تونیم اونارو آشکار کنیم.

هر وقت که در مورد شکم باردار همسرم صحبت می کردیم (حتی قبل از اینکه بدونیم اونا دو تا هستن)؛ ما اونو به عنوان "آنها" ذکر می کردیم. من می گفتم "بچه ها اونجا چطورن؟" و همسرم جواب می داد "اونا خوبند!" من با اونا در رحم مادر صحبت می کردم و اینچنین می گفتم "مطمئن هستم که تو خواهرت را دوست داری و مطمئنم که تو برادرت را دوست داری" هر وقت مردم از من یا همسرم در مورد بارداری می پرسیدند؛ ما می گفتیم "آنها خوبن، امروز احساس کردیم که لگد می زنند ..." و به همین ترتیب وقتی که زمان برای اولین سونوگرافی فرا رسید؛ تکنیسین گفت "ضربان قلب وجود دارد ..." هنگامیکه دسته دستگاه سونوگرافی رو بر روی شکم همسرم حرکت داد، تکنیسین با تعجب فریاد زد: و آه، یک دقیقه صبر کنید، یکی دیگه هم هست؛ شما دوقلو دارین.

وقتی که ما این خبرها رو شنیدیم و تصاویر بچه هامون رو در صفحه نمایش دستگاه سونوگرافی دیدیم؛ من و همسرم به همدیگه نگاه کردیم و می دونستیم که از طریق قدرت افکارمون باعث این اتفاق شدیم. ما خیلی تعجب نکردیم؛ چون می دونستیم که اون دوقلو خواهد بود و تکنیسین گفت "به نظر میاد شما اصلاً تعجب نکردین. " با سر تایید کردیم و بهم دیگه نگاه کردیم. ما گفتیم " آره، ما به نوعی این احساس و داشتیم پس از آن، در قرار ملاقاتی که می فهمیدیم جنسیت بچه هامون چیه؛ تکنیسین گفت " اولین بچه پسره و من خیلی خوشحال بودم. سرشار از شادی بودم و وقتی که گفت؛ اون یکی دختره، من با هیجان به هوا پریدم.

این همون دختر و پسر زیبا و سالمی خواهد شد که ما دربارشون رویا پردازی می کردیم. هنگامیکه تکنیسین خبرها رو گفت، پرسید: آیا شما این احساس رو هم داشتین که اونا یه دختر و ی پسر خواهند شد؟ و من جواب دادم، بله، من از همون ابتدای بارداری می دونستم.

در حال حاضر اونا 16 ماهه هستن و هیچ چیز کمتر از یه زندگی ایده آل ندارن. اونا کاملا سالم هستن و به خوبی در حال رشد هستن؛ بچه هایی شاد و خوشحال...؛ و ما هیجان زده هستیم که بهشون یاد بدیم که آنها می توانند چه باشند و چه داشته باشند و چه چیز بدست بیاورند.

ترجمه از سانا


برچسب‌ها: باور, فرزند
[ جمعه ششم بهمن 1391 ] [ 16:14 ] [ شمیم ]

n از هوستون

می خواهم از خدا و نیز از تیم راز که به ما کمک کردند تا این قانون را بشناسیم تشکر کنم... من هر روز از قانون جذب در زندگی ام استفاده می کنم.

پارسال حوالی ماه سپتامبر کمی نا امید بودم چون نتوانسته بودم شغلی پیدا کنم. از چند سال پیش که راز را استفاده و بعد فراموشش کرده بودم دوباره به سراغ کتاب راز رفتم. دوباره شروع کردم به استفاده از راز، به پارک می رفتم، از هوا لذت می بردم، احساس خوبی داشتم، به خاطر روز خوبی که داشتم قدردانی می کردم و آرزوهایم را در دفترچه ای می نوشتم بگونه ای که انگار از قبل اتفاق افتاده اند.

یک روز با احساسی عالی به پارک رفتم، قسمتی از کتاب راز را خواندم تا الهام بگیرم، بعد در دفترچه ام نوشتم که در شرکت تلفن همراه (نام دقیق شرکت) کار می کنم. نوشتم که چقدر خوشحال و سپاسگزار هستم. همچنین مقدار دقیق حقوقم و تمام چیزهای خوب دیگر را نوشتم. به خودم گفتم که تا کریسمس من در آنجا مشغول به کار خواهم شد.

یک هفته گذشت و من همچنان از روزهایم لذت می بردم و به خاطر تک تک چیزهایی که در آن لحظه داشتم شکرگزاری می کردم. یک هفته ی بعد دوستم به من خبر داد که رئیسش می خواهد برای اتاق بازی نیرو استخدام کند، من هم به آنجا رفتم، و چون به پول نیاز داشتم استخدام شدم. ( آن شرکت تلفن همراه را به کلی از یاد برده بودم)

از شغلی که در اتاق بازی به دست آورده بودم سپاسگزار بودم، با خوشحالی به سر کار می رفتم، اما ته قلبم حس می کردم که اینجا آن جایی نیست که من باید باشم.

سه هفته ای میشد که مشغول به کار شده بودم، و یک روز که مادرم داشت مرا به محل کارم می رساند، جلوی مغازه ای نگهداشت تا نوشیدنی بخرد. وقتی می خواستیم پول نوشیدنی ها را پرداخت کنیم، پسری که پشت دخل بود به من گفت من یه شغل واسه ی تو دارم. به او گفتم: متشکرم، ولی من خودم شغل دارم. آن پسر به من گفت انتهای همین خیابان دوستم یک مغازه دارد، به او بگو که من تو را فرستادم و برای آن شغل آمده ای. دوباره به او گفتم من خودم یک شغل دارم. در این لحظه مادرم به من گفت خب برو و ببین، تو که نمی دونی، شاید اینجا بهتر باشه. به آن پسر گفتم : "باشه، کجا باید بروم؟" و او جواب داد: "دو تا مغازه بعد از اینجا، یک مغازه ی تلفن همراه است." من هم به آنجا رفتم و فکر می کنید چی دیدم؟ همان شرکت تلفن همراهی که من تجسم می کردم در آنجا مشغول به کار هستم. 

بله، من درجا استخدام شدم. بعداً یادم افتاد که چنین چیزی را در دفترم نوشته بودم. حتی حقوقم نیز بیشتر از آن چیزی بود که برای خودم تعیین کرده بودم.

داستانهای زیادی دارم که برایتان تعریف کنم. من هر روز قانون جذب را تجربه میکنم. هم منفی و هم مثبت، البته الان مثبتها بیشترند. عاشق این هستم که قدرتِ بودن، انجام دادن و داشتن همه ی خواسته هایم را دارم. همونطور که شما دارید.


برچسب‌ها: شغل, سپاسگزاری
[ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 20:54 ] [ شمیم ]

میشل لی از کوالالامپور، مالزی

 

یه روز من در حال تماشا کردن یه مسابقه تلویزیونی چینی در خوابگاه دانشگاهم بودم. بعد یه دختری رو تو مسابقه دیدم که یه لباس خیلی زیبا پوشیده بود. در اون لحظه با خودم گفتم من باید این لباسو بدست بیارم پس از چند هفته، همان لباسو در یک در یک فروشگاه آنلاین دیدم. خیلی خوشحال بودم و می خواستم لباس و بخرم. به خودم زحمت ندادم که با صاحب فروشگاه آنلاین تماس بگیرم و بنابراین اونو نخریدم. اما عکس لباسو روی صفحه نمایش کامپیوترم کپی کردم.

گاهی اوقات، بهش نگاه می کردم پس از چند هفته، من به شهرم برگشتم. شبانه به یه مرکز خرید برای تماشای فیلم رفتم. و دوباره همون لباس و دیدم. متاسفانه، تمام فروشگاه ها بسته بود؛ چون نصفه شب بود. در آن زمان، من فکر کردم اوه خدای من، قانون جذب کار می کنه. روز بعد به خوابگاهم برگشتم و اون لباسو نخریدم.

به خاطر میارم وقتی که داشتم به خوابگاه دانشگاهم بر می گشتم (که بسیار از شهر من دور است) تصور کردم که اون لباس به زودی در کمد من خواهد بود.

سه هفته بعد، به خاطر یه جشن (مهمونی) دوباره به شهرم برگشتم. من وقت نداشتم که دوباره به مرکز خرید برگردم و اون لباس و بخرم. یه روز مادرم مرا برای خرید به تعدادی از بوتیک های شهرم برد. دوباره درست همون لباس اومد مقابل من. این همون لباسیه که من چند ماه قبل می خواستم. خیلی خوشحال بودم. و مادرم اون روز؛ اون لباسو برام خرید. حالا تو کمدمه.

من هنوز برای اینکه چطور وزن کم کنم و جوش صورتم را برطرف کنم؛ کوشش می کنم. ولی حالا می فهمم که راز چگونه کار می کند. و این بار من قصد دارم به وزن ایده آل و پوست بی عیب و نقصم برسم. اعتماد کن و باور داشته باش که می تونی. متشکرم راز

ترجمه از سانا


برچسب‌ها: جذب وسایل دلخواه
[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 22:25 ] [ شمیم ]

گبی از کاراکاس، ونزوئلا

در دبیرستان، من چاق ترین دختر در کلاس بودم. وزنم حدود 178 پوند (81-80 کیلوگرم) بود و سایزم 12 بود. من همیشه در این باره که چقدر زشت و چاق بودم شکایت می کردم.

پسرها خیلی از من خوششون نمیومد و با تمام انرژی منفی که با خودم حمل می کردم؛ یک فرد بسیار ناراضی بودم. خیلی بیرون نمی رفتم، تو خونه می موندم، غذا می خوردم و تلویزیون تماشا می کردم. احساس بدی در مورد خودم داشتم چون من چاق بودم و تمام دوستانم لاغر و زیبا بودند. می خواستم مثل اونا باشم ولی اونو به صورت غیر ممکن می دیدم. همیشه رژیم می گرفتم ولی بعد همش بر می گشت. من واقعاً نگرش بدی به زندگی داشتم.

یکی از شبهای آخر هفته تو اتاق پدرم کتاب رازو پیدا کردم. من شروع به خواندن آن کردم و بنظرم واقعاً جالب اومد. یکی از نقل قول های مورد علاقه من در این کتاب این است: هر آنچه در ذهن خود مرور می کنید، همان چیزی است که در حال جذبش هستید.

بعد به قسمت "راز و بدن شما" رسیدم و شروع کردم به باور کردنش. من خودمو به عنوان یک دختر زیبا با اندامی واقعاً خوب تصور کردم. می دونستم که یه روزی کائنات قصد داره اونو به من بده. به جای اینکه در مورد همه اون چیزهای بدی که داشتم فکر کنم، فقط به تمام اون چیزایی که وقتی زیبا و لاغر بشم، می خواستم انجام بدم فکر می کردم. نمی خواستم با دوستانم رقابت کنم، فقط می خواستم متفاوت و شبیه یه ستاره سینما باشم.

من این لاغری و افکار مثبت رو تقریبا سه ماه در ذهنم نگه داشتم. یه روز خودمو تو آینه دیدم و من به اون شخصی که می خواستم باشم، تبدیل شده بودم. وزنم 125 پوند (57-5 کیلوگرم) بود. و من شلوار جین خواهرم که سایزش 2 بود و داشتم. موهای من بلند و زیبا بودند، دندونام سفید بود. پوستم برنزه بود. ماهیچه هام سفت بودند. ناخنام درست شده بودند.

من از اون روزی که خواندن رازو شروع کردم، همیشه مثبت فکر کرده ام. مردم در خیابان متوقف می شن و به من می گن که من زیبا هستم. دیروز از من خواستن که در درست کردن تبلیغ یه شامپو مشارکت کنم. من ماه آینده در تلویزیون خواهم بود. نمی توانم از این خوشحال تر باشم.

در حال حاضر راه حل هر مسئله در زندگیم در دستانم هست. تمام اون چیزی که اهمیت داره اینه که توی ذهنتون چیه؟ اگه شما مثبت فکر کنید، زندگیتونم همون طور که می خواین می شه.

راز نه تنها انداممو تغییر داد بلکه زندگی و ذهنمو هم عوض کرد.

ترجمه از : سانا


برچسب‌ها: کاهش وزن, تناسب اندام
[ جمعه بیست و نهم دی 1391 ] [ 8:43 ] [ شمیم ]

سابرینا از میامی

خب، خیلی چیزها دارم که برایتان بگویم، ولی سعی می کنم خلاصه اش کنم. اول از همه می خواهم از راندا و تیمش به خاطر این کتاب عالی که به افراد زیادی کمک کرده است تشکر کنم، و نیز از همه ی کسانی که داستانهایشان را در سایت راز پست کردند که مطمئناً کمک بزرگی به من کرده است!!

من و دوست/پسرم به مدت 2 سال و نیم با هم بودیم، و یک روز در ژوئن 2012 او فهمید که دیگر علاقه اش به من مثل سابق نیست و هیچ تلاشی هم برای رابطه مان نمی کرد و از آنجایی که فکر می کرد در حق من اجحاف می شود تصمیم گرفت با من به هم بزند. با اینکه این دومین باری بود که با من این کار را می کرد، من ویران شدم. اولین باری که با من به هم زده بود (بعد از 2 سال رابطه) به خاطر حسادتهای من بود، و اینکه او "علاقه اش به من مثل قبل نبود" . او هیچ وقت به من نگفت که دیگر دوستت ندارم، در عوض به من می گفت که تا آخر عمرش مرا دوست خواهد داشت اما اوضاع آنطور که باید و شاید پیش نمی رفت و او احساس خوشبختی نمی کرد. اولین باری که با هم به هم زدیم، بعد از یک ماه که هیچ تماسی با هم نداشتیم من به او اس ام اس دادم و روز بعد برای شام با هم بیرون رفتیم و دوباره رابطه مان را از سر گرفتیم، و دوباره بعد از 9 ماه، او باز هم با من به هم زد.

همانطور که گفتم، خیلی خیلی ناراحت بودم، و گریه میکردم و حتی چند بار التماسش کردم، اما نتیجه بخش نبود. بعد با خودم گفتم، همینه که هست، او دیگر قدر مرا نمی داند و اگر می خواهد مرا برگرداند خودش این کار را خواهد کرد، نه اینکه من دنبالش راه بیفتم. همه ی دوستانم می دانستند من چقدر ناراحتم، و یکی از بهترین دوستانم به من گفت که باید این کتاب عالی را که نه تنها در این موقعیت بلکه برای هر چیزی در زندگی ام کمکم خواهد کرد بخوانم . اسم کتاب، "راز" بود. از آنجاییکه خواهرم این کتاب را داشت، من از او قرض گرفتم.

از اولین باری که کتاب را  خواندم با خودم فکر کردم شاید این واقعیت داشته باشد که من خودم این بر هم خوردن دوباره ی رابطه مان را جذب کرده باشم. من همیشه پیش خودم فکر می کردم نکند دوباره با من به هم بزند، نکند دوباره احساساتم را جریحه دار کند، نکند یک روز کسی دیگر را پیدا کند که از من بیشتر دوست داشته باشد، و چیزهای دیگر... پس با خودم گفتم ، خوب، اگر من این اتفاق را جذب کردم، پس می توانم دوباره او را به زندگی ام جذب کنم. دوستی که به من پیشنهاد خواندن کتاب راز را داده بود، شخصی را به من معرفی کرد که واقعاً مرا دوست داشت و به من اهمیت می داد و مثل دوست/ پسر سابقم مشکوک نبود. ولی من آنقدر دوست/پسر سابقم را دوست داشتم و دلم برایش تنگ شده بود که فقط می خواستم او را دوباره جذب کنم.

همانطور که راز می گفت، از چیزهای کوچک شروع کردم. یک روز گفتم می خواهم یک آهو ببینم، چون خیلی وقت بود که آهو ندیده بودم. روز بعد، یک آهو دیدم. بعد با خودم گفتم شاید دیدن یک آهو آنقدرها هم سخت نباشد، این دفعه می خواهم یک بچه آهو ببینم، و 2 روز بعد، 2 تا بچه آهو دیدم. خیلی شگفت زده شده بودم، و همیشه به خاطر جذب آنها شکرگزاری می کردم.

گفتم دلم می خواهد رنگین کمان ببینم، و روز بعد یک نفر در فیس/بوک عکسی از رنگین کمان پست کرد. من مشخص نکرده بودم چگونه و چطور ببینم، فقط گفتم می خواهم یک رنگین کمان ببینم، و دیدم.

بعد رفتم دنبال جذب یک چیز سخت تر... گفتم می خواهم لازانیای دست پخت مادرم را بخورم که حدود 3-4 ماهی می شد نخورده بودم. دو روز بعد مادرم داشت به مسافرت می رفت و برایم اس ام اس زد " لازانیایت را در فر گذاشتم" . تنها چیزی که گفتم این بود: وای ! این واقعاً کار می کنه. 

یک دفتر برداشتم، و در آن از تمام چیزهایی که در زندگی داشتم و به خاطرشان خوشحال بودم از خدا و کائنات تشکر کردم، و نوشتم که دلم می خواهد رابطه ام با دوست/پسر سابقم چگونه باشد. در ضمن نوشتم که اولین روزی که او با من تماس خواهد گرفت 29 آگوست 2012 خواهد بود. یک تابلو تجسم درست کردم و عکسهایی دو نفره از خودمان که لبخند به لب داشتیم و چیزهای دیگری که می خواستم جذب کنم در آن قرار دادم. همچنین وسایلی که لازم داشتم را در کیفی که به خانه ی او می بردم و وقتی با هم به هم زدیم با خودم به خانه آورده بودم گذاشتم، تا وقتی که او به دنبالم می آید بلافاصله کیف را بردارم و همراه او به خانه اش بروم. من یک زنجیر و یک صلیب که روی آن نوشته شده بود "ایمان" داشتم و زمانهایی که دچار شک می شدم این صلیب به من کمک می کرد. به خودم می گفتم که او بر می گردد، همه چیز روبراه می شود و ما خوشبخت خواهیم شد. تمام عکسهایمان را دوباره در اتاقم گذاشتم، و هر شب خرس عروسکی که او به من داده بود را بغل می کردم و می خوابیدم.

بعد از اینکه با من به هم زده بود، دو بار با من تماس گرفت، فقط برای اینکه ببیند حالم چطور است اما هیچ وقت موضوع اصلی را پیش نمی کشید. اولین باری که با من تماس گرفته بود زمانی بود که من راز را به کار برده بودم. 29 آگوست رسید و هیچ اتفاقی نیفتاد، اما، من اصلاً تسلیم نشدم. همیشه با خودم می گفتم حتماً کائنات یک روز دیگر را بهتر می داند و برای من هم آن روز بهتر است . در دفترم نوشته بودم که اولین قرارمان روز اول سپتامبر خواهد بود، و تا قبل از 12 سپتامبر ما رابطه مان را از سر گرفته ایم، و اولین مکانی که مرا به آنجا دعوت می کند "اولیو گاردن" خواهد بود.

باز هم اول سپتامبر رسید ، و هیچ اتفاقی نیفتاد اما باز هم من از باورم دست نکشیدم. در روز چهارم سپتامبر او به من اس ام اس داد! کمی از زندگیمان حرف زدیم و بعد او موضوع رابطه را پیش کشید. از من معذرت خواهی کرد، و گفت که نمی داند چرا مرا از خود رانده است و خواست که برای شام بیرون برویم تا در این مورد بیشتر صحبت کنیم. وقتی از او پرسیدم کجا می خواهیم برویم، جواب داد "اولیو گاردن"، و من باز هم پیش خودم گفتم "وای! این واقعاً کار می کنه!"

برای شام بیرون رفتیم و حرف زدیم، و تصمیم گرفتیم که آهسته پیش برویم... او به من نشان خواهد داد که واقعاً چقدر حاضر است این کار را برای من بکند و اینکه  واقعاً و مطمئناً می خواهد با من باشد.

دیروز هم دومین قرارمان بود و بسیار خوش گذشت. او مدام به من نگاه می کرد و چند بار گفت که چقدر خوشحال است که شانس دوباره ای بدست آورده، شانس سوم. او با من خیلی مهربان بود و من هم بسیار خوشحالم. دیشب از من پرسید آیا می تواند دوباره مرا "معشوقه اش" خطاب کند، و من هم گفتم بله. خب، در کمال اطمینان، ما قبل از 12 سپتامبر رابطه مان را از سر گرفتیم، همانطور که من در دفترم نوشته بودم.

از اینکه راز را در زندگی ام به کار می برم بی نهایت خوشحالم. احساس مثبتی دارم و می خواهم این دانش را با آدمهای زیادی در میان بگذارم. از باورهایتان دست نکشید، همیشه مطمئن باشید که خواسته تان در راه است، مهم نیست چقدر سخت و ناممکن به نظر می رسد. هرگز تسلیم نشوید.

برایتان بهترینها را آرزو میکنم، همیشه باور داشته باشید که آرزوهایتان به واقعیت خواهند پیوست!


برچسب‌ها: روابط, امید
[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 14:40 ] [ شمیم ]

النا از رومانی


این داستان لزوماً درباره ی معجزه ای که با کمک قدرت راز اتفاق افتاده نیست، بلکه بیشتر شبیه درسی ست که من یاد گرفتم و خواستم با شما هم قسمت کنم.

امروز رفته بودم فروشگاه تا کمی مواد غذایی بخرم. زیاد پول نقد نداشتم، معمولاً زیاد پول ندارم ولی اشکالی هم ندارد، کمی نودل و چند تا چیز دیگر خریدم و وقتی در صف منتظر بودم تا پول خریدهایم را بپردازم چیزی اتفاق افتاد.

کسانی که پشت سر من بودند، مواد غذایی بسیار گران قیمتی خریده بودند، بهترین شکلات ها، گرانترین بطری های م/ش/ر/و/ب، و همینطور غذاهای گران قیمت، که مطمئناً من نمی توانستم از عهده ی خرید آنها بر بیایم. به نودل هایم نگاه کردم و پیش خودم فکر کردم این عادلانه نیست. اصلاً جالب نیست که عده ای از مردم بهترین چیزها را در زندگی دارند، در حالیکه عده ای دیگر حساب دخل و خرجشان یکی است...

بعد برگشتم و نگاهی به خانمی که آن خریدهای گران قیمت را کرده بود انداختم. او روسری سرش بود، با صورتی رنگ پریده و خسته. زیر چشمانش گود رفته و سیاه بود.... مشخص بود که سرطان دارد...

یخ کردم و چشمانم از اشک پر شد ... من آنجا بودم، ناراضی از زندگی، و تلخ؛  چون نمی توانستم از عهده ی خریدن آنچیزهایی که فکر می کردم بهترند بر بیایم، و به خاطر اینکه حداقل زنده هستم اصلاً شکرگزار نبودم.

مهم نیست چقدر پول دارید، یا چقدر وسیله دارید ... اگر نعمت زندگی را از دست بدهید در واقع همه چیزتان را از دست خواهید داد. انگار این اتفاق تلنگری از جانب خدا بود که به من نشان دهد باید واقعاً به خاطر آنچه دارم شکرگزار باشم و اگر خودم خوشحالی را انتخاب نکنم هیچ مقدار پولی نمی تواند مرا خوشبخت کند.

مهم نیست که زندگی در نظرتان چقدر سخت است، یا چقدر ناعادلانه با شما رفتار می کند، از اینکه زنده هستید خوشحال باشید. زندگی در نهایت جمع و جور می شود، اما هیچ چیز بدتر از از دست دادن گران بهاترین هدیه ای که تا به حال به شما داده شده است نیست : هدیه ی زندگی.

امیدوارم این داستان همان احساساتی را که در من برانگیخت در شما ایجاد کرده باشد و باعث شده باشد که به خاطر چیزهایی که هم اکنون دارید سپاسگزار باشید.



برچسب‌ها: سپاسگزاری
[ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ] [ 14:14 ] [ شمیم ]

لورا از میلان

فکر کنم همیشه از خودم متنفر بودم. از قَدّم، از رنگ چشمانم، از صورتم، از همه چیز متنفر بودم. اصلاً خودم را قبول نداشتم، هیچ وقت عاشق خودم نبودم. همیشه احساس نا امنی می کردم، و اگر کسی به من نگاه میکرد، با خودم فکر می کردم،" می دونم، حتماً داره با خودش فکر می کنه من چه زشتم!" اوضاع وقتی بدتر شد که عاشق پسری شدم که دوستم نداشت، و من احساس کردم چقدر زشت و دوست نداشتنی هستم و همه جا در تعقیب او بودم (ما هم مدرسه ای بودیم) تا از او متنفر شوم. نمی دانم چرا این کار را می کردم، فقط می خواستم به او ثابت کنم که لیاقتش را دارم.

خب این کار موثر نیفتاد. واقعاً احساس بیچارگی می کردم. از مادرم خواستم برایم لباس و لوازم آرایش جدید بخرد، شاید از این طریق او به من توجه کند، ولی بی تاثیر بود. من دو سال پیش با "راز" آشنا شده بودم، اما به طور جدی از آن برای خودم استفاده نکرده بودم، چون فکر می کردم شایستگی ندارم، شایستگی یک زندگی خوب را. فکر می کردم خدا به خاطر آن از من متنفر خواهد شد.

یک روز، تصمیم گرفتم از راز استفاده کنم، حتی اگر خدا به خاطرش مرا به جهنم بفرستد. شروع کردم به دوست داشتن خودم؛ عاشق رنگ چشمانم و باقی چیزها شدم. خیلی سخت بود اما من تسلیم نشدم. حالا چی شد؟ هر روز متوجه می شدم که پوستم بهتر از قبل می شود، چشمانم خوشگلتر، صورتم زیباتر، و اندامم عالی تر می شدند. احساس خیلی خوبی داشتم. احساس زیبایی می کردم و فهمیدم که واقعاً زیبا هستم! من زیبا هستم! حالا هر پسری در مدرسه مرا می بیند به من لبخند می زند! فوق العاده است! همکلاسی هایم مدام به من می گویند :"وای، تو خیلی خوشگلی!!" من خیلی خوشحالم!
و آن پسری که دوستم نداشت...دیروز برایم نوشت، "هی، تو خوشگلترین دختری هستی که من تا به حال در عمرم دیده ام" و من هم در جوابش گفتم ... "برو به جهنم، احمق!" حالا فهمیدم که او آن پسری نبود که من می خواستم. او خیلی سطحی است. همین که ظاهرم را تغییر دادم، فوری دنبالم راه افتاد! اما حالا با پسر دیگری هستم که خیلی خوشتیپ است و مرا هم دوست دارد! و یک چیز دیگر، متوجه شدم که من خوشگلترین دختر مدرسه مان هستم!

به هر دختری که اینها را می خواند می گویم که تو زیباترین هستی ! تو خوشگلی! این حقیقت دارد، و تو شایسته ی توجه هر پسری هستی! فقط احساس خوشگلی و عالی بودن داشته باش، آنگاه واقعاً همانگونه خواهی شد. همه تان را دوست دارم، و بسیار متشکرم. حالا دیگر می توانم بگویم که عاشق خودم هستم!


برچسب‌ها: زیبایی, دوست داشتن خود
[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 20:58 ] [ شمیم ]

رونِشا از لوس آنجلس

در 20 سپتامبر من و دوست/پسرم مشاجره ای با هم داشتیم. او دیگر با من حرف نمی زد و من هم به او گفتم می خواهم با آدمهای دیگری آشنا شوم. روز بعدش پیش دو تا از دوستانم درباره ی اتفاقی که افتاده بودم شکایت و غرولند کردم. حتی دوباره به سایت دوست یابی که از همان طریق با او آشنا شده بودم برگشتم.

حالا یک فلش بک به 7 ماه قبل از آشنایی من با دوست/پسرم می زنم. من راز را خواندم و یک لیست کامل از خصوصیات دوست/پسر ایده آلم نوشتم و یکی از چیزهایی که به آن اشاره کرده بودم این بود که رابطه ی ما به ازدواج ختم شود.

ما 6 ماه با هم در ارتباط بودیم و من می دانستم که او همان شخص مورد نظر من است. اما وقتی با هم مشاجره کردیم و من سعی کردم او را ترک کنم، چیزی در قلب و ذهنم زمزمه می کرد که او همان شخص مورد نظر توست، چرا انقدر مصرّی که ترکش کنی؟ من واقعاً سعی کردم با پسرهای دیگر ارتباط برقرار کنم ولی قلبم همچنان می گفت او مال من است. می دانم که خودم آن مشاجره را جذب کرده بودم چون افکارم همیشه به این سمت می رفت که "اگر او با من به هم بزند چی؟ " یا "او هنوز برای با من بودن آماده نیست". و حدس بزنید چی شد؟ همین اتفاق افتاد.

اما بعد از یکی دو روز غصه خوردن و ناله کردن، به خودم گفتم اگر می خواهی او را برگردانی باید به خاطر وجودش در زندگی ات شکرگزار باشی و همینطور برای هر چیزی که در زندگی داری سپاسگزاری کنی. من 4 تابلو تجسم درست کردم، در یکی از آنها او داشت از من خواستگاری می کرد، دیگری مربوط به ازدواجمان بود، و یکی دیگر هم خانه ای که با همدیگر داشتیم.حتی به یک سایت دعوت نامه ی عروسی سر زدم و تا آنجا که می شد دعوت نامه ی عروسی درست کردم و هر روز آن را بارها و بارها می خواندم. همه چیز را در کارت دعوت مشخص کردم از تاریخ گرفته تا مکان عروسی و عروسیمان را تجسم می کردم و خودم را می دیدم که از راهرو عبور می کنم. حتی در تصورم دیدم که او با حلقه ای که من در وبسایت تیفانی دیده بودم از من خواستگاری می کند. هر روز به عکس حلقه ام نگاه می کردم و تصور می کردم که در انگشتم است. من یک حلقه مشابه آن داشتم و هر روز آن را در انگشت حلقه ام می کردم تا احساس واقعی تری پیدا کنم. به آهنگهای عاشقانه ی زیبا گوش می دادم و هر چیزی که مربوط به او می شد در نظرم مثبت و نورانی می نمود.

به جای اینکه به دوستانم بگویم که اوضاع رابطه مان زیاد خوب پیش نمی رفت، هر بار از من می پرسیدند اوضاع چطور است می گفتم همه چیز عالیست. در یک گوشه ی تخت می خوابیدم و طرف دیگر را برای او خالی می گذاشتم و وانمود می کردم که شبها با تلفن با او حرف می زنم. از خدا تشکر می کردم و میگفتم او همسر من است او تا ابد مال من است. تمام این  کارها را در عرض یک هفته و نیم انجام دادم، اما احساس می کردم همیشگیست. ملاقات با خانواده اش و دوستانش را تجسم میکردم و آینده ای که با او داشتم، آنگونه که می خواستم. به خودم می گفتم من تنها دختری هستم که می تواند او را خوشبخت سازد ، من تنها شخص زندگی او هستم. همچنین در سایتی خواندم که وقتی چیزی را می نویسید واقعی تر به نظر می رسند و کائنان آنها را از قبل آماده می کند. پس در تاریخ 1 اکتبر 2012 نوشتم که او به من اس ام اس می دهد و از من می خواهد در آپارتمانم همدیگر را ببینیم و وقتی در را برایش باز می کنم مرا محکم در آغوش می گیرد و می بوسد و به من گل می دهد و به من می گوید که عاشقم است و می خواهد باقی زندگی اش را با من بگذراند و بعد همان شب مرا برای شام بیرون می برد. از آنجایی که من یک هنرمندم تمام این چیزها را به تصویر در آوردم و هر روز به آنها نگاه می کردم.

حالا حدس بزنید چی شد!

در روز اول اکتبر او به من اس ام اس داد و به من گفت که می خواهد مرا در آپارتمانم ملاقات کند و با یک بغل گل آمد و محکم ترین آغوش و گرم ترین بوسه را به من داد و گفت که می خواهد بقیه زندگی اش را با من سپری کند و حتی مرا برای شام بیرون برد!!! من خیلی خوشحال بودم. تنها کاری که من کرده بودم تشکر از خدا به خاطر وجود او و نیز تجسم هر روز و هر شب من بود. من باور داشتم و موثر افتاد.

حالا اوضاع مرتب است و هر چیزی که خواسته بودم در حال وقوع است. رابطه ی ما خیلی بهتر از قبل شده آنقدر که نمی توانم به اندازه ی کافی از خدا تشکر کنم. من حتی با چند نفر از اعضای خانواده اش و نیز دوستانش اشنا شده ام و همه ی اینها در عرض 3 هفته رخ داد. من از بچگی با راز بزرگ شدم، تجسم را یاد گرفتم و اینکه چطور آنچه را می خواهم بدست آورم اما به کار بردن راز و نتیجه گرفتن از آن واقعا شگفت انگیز است. حالا من و دوست/پسرم بسیار خوشبختیم و می دانیم که می خواهیم باقی عمرمان را با همدیگر بگذرانیم. مطمئنم که من ازدواج و آینده مان را متجلی ساخته ام. من این کار را برای مدرسه، دوستان، خانواده و نقشه های آینده ام نیز کرده ام. من توانایی رفتن به یک مدرسه ی عالی هنری را در East Coast داشته ام و موقعیتهایی به دست آورده ام که بدون استفاده از راز حتی نمی توانستم رویایشان را ببینم.

روزهایم سرشار از خوشی و لذت هستند چون باور ِ من اینگونه است. تمام چیزی که باید به شما بگویم این است : هیچ وقت به کسی اجازه ندهید به شما بگوید این کار غیر ممکن است چون همه چیز امکان پذیر است. مهم نیست چند ساله هستید، شما می توانید به هر چیزی دست پیدا کنید. هر چیزی که در تصورتان بیاید واقعی است!


برچسب‌ها: روابط, سپاسگزاری
[ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ] [ 22:30 ] [ شمیم ]

خیال باف از اوکراین

سلام به همه.

اول از همه می خواهم بگویم که چقدر از بابت کشف "راز" و "قدرت" و جدیداً "جادو" سپاسگزارم. از راندای عزیز و هر کسی که این دانش، راز،  را به اشتراک گذاشت و شمایی که داستانت را در این سایت پست کردی، از همه ی شما بسیار متشکرم ، چون کار مهمی انجام می دهید. در زمانهایی که نا امید و غمگین بودم، از وبسایت راز دیدن می کردم و داستانهای الهام بخش و فوق العاده شما را می خواندم. و امروز بالاخره می توانم از شما تشکر کنم و داستان خودم را به اشتراک بگذارم، با این امید که به اشخاص دیگری کمک کند.

نوجوانی بودم که مشکلات پوستی داشتم. من قبلاً پوست تمیز و قشنگی داشتم اما می دانید که این دوره (نوجوانی) چطور اتفاق می افتد. من در مدرسه دچار تشویش و اضطراب بودم و با این اضطراب داشتنم وضعیت پوستم بهتر نمی شد. کم کم داشتم نسبت به آن عصبی می شدم.مادرم هم به من روحیه نمی داد. همش می گفت تقصیر خودت است، چون غذاهای ناسالم می خوری در حالیکه اینطور نبود. من خیلی ناراحت بودم چون تعداد کمی از دوستانم سیگار می کشیدند و نوشیدنی می خوردند ولی پوست صورتشان مثل برف تمیز بود! پیش یک متخصص زیبایی رفتم، و او گفت پوستت می تواند بهبودی حاصل کند ولی زمان زیادی می بَرَد پس خیلی توقعت را بالا نبر. منی که در سن نوجوانی بودم از این جواب قانع نشدم، به هر طریقی می خواستم پوست بهتری داشته باشم. چند بار قرص خوردم ولی هیچ پیشرفتی حاصل نشد. بعد از چند هفته استفاده کردن از قرصهای قوی خوردن آنها را قطع کردم چون نمی خواستم به مشکلات معده و کبد دچار شوم. پوستم همچنان بدون تغییر مانده بود. متوجه شدم که این مورد اصلاً به سلامتی ام مربوط نمی شود، بلکه بیشتر به طرز فکر و دیدگاهم ربط دارد.پس یک کتاب روانشناسی پیدا کردم و صبورانه آن را خواندم، و سعی کردم کاملاً آن را بفهمم. یکبار فیلم راز را دیده بودم، اما خیلی زود فراموشش کرده بودم. تا اینکه یک روز وبسایت راز را پیدا کردم و با کتاب قدرت نیز آشنا شدم. از اینجا بود که معجزه اتفاق افتاد.

شروع کردم به نقش بازی کردن و تصور کردم که پوستی عالی و بی نقص دارم، حتی از پوستی که قبلاً داشتم هم بهتر. هر موقع دوش می گرفتم، صورتم و پاهایم و شانه هایم را لمس می کردم و می گفتم که چقدر عاشق بدنم هستم، و چقدر زیبا هستم. کم کم فهمیدم که هر کسی فقط به این فکر می کند که خودش چگونه به نظر می رسد، و در واقع هیچ کس به این اهمیت نمی دهد که ظاهر من چگونه است. از اینکه آرایش نمی کردم تا پوستم را بپوشانم احساس راحتی خیال داشتم. گذاشتم همانطوری با نقص بمانم. به خودم اجازه دادم خودم باشم. کمی مشکل پوستی داشتم ولی بالاخره کل بدنم مال من بود! بازوهایم، پاهایم، صورتم، انگشتانم را داشتم. به خاطر هر چیزی که مال من بود سپاسگزار بودم، به جای توجه به کمبودهایم روی آنچیزهایی که داشتم تمرکز کردم. از دیدن کسانی که پوست تمیز و شاداب داشتند خوشحال می شدم و بالاخره جواب گرفتم. حالا می توانم بگویم که پوستم کاملاً صاف، تمیز، شاداب ، نرم و زیباست. دخترها و پسرهای عزیزی که مشکل پوستی دارید، لطفاً ناقص بودنتان را بپذیرید! سعی کنید خودتان را دوست بدارید و آنگاه متوجه تغییرات بزرگ خواهید شد. پوستتان هر روز بهتر و تمیز تر می شود، جدی می گویم! وقتی از کنار آینه رد می شوید خودتان را چک نکنید. چرا باید خودتان را چک کنید در حالی که می دانید فوق العاده اید؟؟

و یک چیز دیگر، وقتی 13 سالم بود در مورد یک دوست/پسر خیال بافی می کردم. حالا حتی به یاد آوردن آن هم خنده دار است. می خواستم از من قد بلند تر باشد، موهای تیره داشته باشد، با استعداد و رمانتیک باشد. همیشه او را در حال گیتار زدن و نواختن فلوت تصور میکردم، و نمی دانم چرا ولی دلم می خواست کلاه لبه دار بر سرش باشد. دو سال بعد با پسری آشنا شدم که در نگاه اول عاشقم شد. من نمی خواستم فکر کنم او دوست/پسرم یا حتی دوست معمولی ام باشد آخر خیلی عجیب غریب بود. او تیره بود، قد بلندتر از من، خوش تیپ بود و ، آنطور که بعدها فهمیدم، خیلی هم عاشق پیشه بود! آن زمانی که تازه با هم دوست شده بودیم مرا به خانه شان دعوت کرد و گیتارش را به من نشان داد. و من هنوز در شوک بودم که رفت و از اتاق دیگر فلوتش را هم آورد !

همان روز مادرش را دیدم و مادرش برایش یک کلاه لبه دار درست کرده بود!

خیلی هیجان انگیز بود!

از آن موقع به بعد احساس می کردم که جذب او شده ام، وقت گذرانی با او و گرفتن دستانش برایم بسیار دلپذیر بود.

بسیار خوشحالم که با او آشنا شدم، اگرچه دیگر با هم ارتباطی نداریم. شاید به خاطر تغییر افکار من درباره ی نیمه گمشده ام بود یا شاید هم به خاطر نیروهای ماورایی که این اتفاق افتاد، هه هه.

به زودی با نیمه گمشده ام ملاقات خواهم کرد، پس منتظر یک داستان عشقی دیگر باشید. این بار پسر مورد علاقه ام بلوند است!

متشکرم که داستان مرا خواندید.

خودتان را باور داشته باشید، به خودتان گوش دهید، سپاسگزار باشید و عشقتان را سهیم شوید. اینگونه است که هم خودتان و هم دنیا را بهتر خواهید کرد.


برچسب‌ها: زیبایی, دوست داشتن خود
[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 15:45 ] [ شمیم ]

بِیلی از دالاس

مادرم پرستار یک بیمارستان محلی است، و در بیمارستانشان برنامه ای دارند که طبق آن مردم می توانند از کودکانی که سخت بیمار هستند ملاقات کنند. من تنها عضو خانواده ام هستم که از "راز" اطلاع دارم، پس مادرم چیزی از راز نمی داند. مادرم از من خواست که داوطلب بشوم و با چند کودک بیمار صحبت کنم، اما من دوست نداشتم! دلم نمی خواست آخر هفته ام را با یک مشت بچه ی مریض بگذرانم.ولی وقتی مادرم درباره ی پسر بچه ی 9 ساله ای که سرطان داشت و فقط چند هفته ی دیگر زنده می ماند با من صحبت کرد نظرم عوض شد. من به اتاق آن پسر بچه رفتم، و دیدم که غمگین روی تختش نشسته است. نمی دانستم به بچه ی کوچکی که می دانست دارد می میرد چه بگویم. پس خودم را به او معرفی کردم، و او درباره ی تمام جراحی هایش با من حرف زد، و از دردی که از سر می گذراند گفت. او خیلی شیرین بود، و نزدیک بود گریه ام بگیرد. اما بعد از 10 دقیقه صحبت کردن با او، متوجه شدم که چقدر خودخواه بودم. مطمئن نبودم که آیا او باعث ایجاد سرطانش شده بود؟ واقعاً نمی دانستم چه کسی مقصر است، تنها چیزی که می دانستم این بود که نمی خواستم آن بچه بمیرد.

از او خواستم به یکی از لحظات شاد زندگی اش فکر کند، او چشمهایش را بست و لبخند زد، سپس از او خواستم خودش را در خانه تصور کند، شاد و سلامت، و او این کار را کرد. به او گفتم مرتب با خودش تکرار کند من سلامتم. او پرسید چرا؟ و من گفتم :چون اگر این کار را بکنی، درمان خواهی شد." او پرسید " از کجا می دانی؟" نمی خواستم همه این چیزها را برایش توضیح دهم، چون او خیلی کوچکتر از آن بود که بخواهد این مسائل را درک کند. جواب دادم "چون خدا تو را دوست دارد و دلش می خواهد تو با خانواده ات باشی. خدا به تو ایمان دارد، و تو هم اگر به خودت ایمان داشته باشی می توانی سالم شوی." او متوجه حرفهایم نشد. لبخندی زد و من و او با همدیگر 50 بار تکرار کردیم" من سلامتم".

من اتاق را ترک کردم، با این امید که او آن جمله را از ته قلب باور کرده باشد.

روز بعد، وقتی مادرم دیروقت به خانه آمد پیش من آمد تا ماجرایی را برایم تعریف کند. حدس بزنید چی گفت " اون پسر بچه سرطانی که تو بیمارستان ملاقاتش کردی یادته؟" من لبخندی زدم . مادرم ادامه داد "سرطانش به طور کامل از بین رفته. دکترها امروز صبح این را فهمیدند، حتی نتوانستند توضیحی برایش پیدا کنند."

حالا من و آن پسر بچه هر هفته از طریق ایمیل با هم در ارتباطیم؛ و او از آن زمان هنوز سالم است :)


برچسب‌ها: سلامتی, شفا
[ جمعه هشتم دی 1391 ] [ 17:25 ] [ شمیم ]

معتقد سفت و سخت از استرالیا

اول از همه از راندا و تیم راز برای معرفی "راز" تشکر می کنم. دوم از خدا تشکر میکنم به خاطر تمام درهای فرصتهایی که برایم باز کرد و تمام نعمتهایی که به سمتم روانه کرده است، سپاسگزارم.

باورم نمی شود که دارم داستانم را می نویسم، اخیراً مرد رویاهایم را ملاقات کرده ام، ما چندین ماه با همدیگر بودیم، و همه چیز عالی پیش می رفت، تنها مشکل این بود که او قبل از ملاقات با من با دختر دیگری ارتباط داشت که چندان خوب پیش نرفته بود.

در ابتدا ارتباطمان از طریق اس ام اس، تلفن و ملاقات همیشگی بود و بعد به تدریج اینها کم شد تا اینکه به هیچ رسید. آن موقع افکار منفی من و ترس از اینکه او دوباره به طرف آن دختر برگشته است مرا از پای در آورد و رابطه را در تاریخ 2012/06/24 به پایان رساندم.

با این حال بسیار غمگین و ناراحت بودم و هر دقیقه از روز دلم برایش تنگ می شد، و در اعماق درونم می دانستم که ما باید با همدیگر باشیم و این رابطه نمی توانست به همین راحتی پایان پذیرد.

چندین سال پیش یکی از همکارانم کتاب راز را به من داده بود اما تا آن لحظه، تمایلی به دوباره خواندن آن پیدا نکرده بودم. کتاب را که خاک گرفته بود در زیر میز پیشدستی پیدا کردم و تصمیم گرفتم دوباره آن را بخوانم. به محض اینکه شروع به خواندن کردم شیفتهء آن شدم و به نظرم آمد که متجلی ساختن آنچه واقعاً می خواهی، چقدر ساده است اگر مثبت اندیش، شاد و شکر گزار باشی. پس با این فکر که چیزی برای از دست دادن ندارم تصمیم گرفتم تکنیکهای راز را به کار ببندم تا مرد رویاهایم را به زندگی ام برگردانم.

پس برای شروع کتاب صوتی آن را خریدم تا تکنیکهای آن در ذهنم نشست کند و بتوانم آنها را به صورت روزانه به کار ببندم. یک دفتر شکرگزاری تهیه کردم و هر چیزی که بابتش شکرگزار بودم در آن نوشتم، به اضافه ی مرد رویاهایم و اینکه چقدر از برگشتن او خوشحال و شکرگزارم. هر روز این کار را تکرار می کردم، وقتی شروع به این کار کردم احساسم بهتر شد و خوشحال تر شدم، مثبت اندیش تر هم شده بودم و مردم متوجه این نکته شدند. تاریخی که می خواستم او را دوباره ببینم، موقعیت دیدارمان، چیزهایی که او به من می گفت را نوشتم ، تصور می کردم و حس می کردم که این اتفاق از قبل افتاده است. تاریخی که تعیین کرده بودم 2012/07/26 بود.

نزدیک به یک ماه تمرین شکرگزاری، تجسم و مثبت بودن، در تاریخ 2012/07/24 یک اس ام اس از او دریافت کردم ( دو روز قبل از تاریخی که تعیین کرده بودم) که گفته بود می خواهد مرا ببیند. ما با هم قرار گذاشتیم و او به من گفت که دلش خیلی برایم تنگ شده و می خواهد با من باشد، دقیقاً همان حرفهایی را زد که من نوشته بودم و تصور کرده بودم منهای یکی دو جمله! باورم نمی شود.

کلید این است : درخواست کنید، باور کنید که از قبل دریافت کرده اید، شکر گزار باشید و دریافت کنید.

ضمناً من در دفترم نوشته بودم که اگر تلاشم موثر افتاد داستانم را اینجا بنویسم و حالا هم که دارم می نویسم!

مثبت باشید و بیشتر از همه شکرگزار، باور کنید که لیاقت بهترینها را دارید و آنها را دریافت خواهید کرد.

از همه ی شما به خاطر داستانهای الهام بخشتان سپاسگزارم، این داستانها واقعاً ممکن بودن راز را تقویت می کنند. بیشتر از همه ار خدا به خاطر تمام نعمتهایش سپاسگزارم.

درخواست کنید، باور کنید، ایمان داشته باشید، شکرگزار باشید و دریافت کنید.


برچسب‌ها: روابط, امید
[ جمعه یکم دی 1391 ] [ 19:36 ] [ شمیم ]

زی  از لندن، انگلستان

اول از همه می خواهم از تیم "راز" که باعث تغییر زندگی من شدند تشکر کنم. همچنین از خدا سپاسگزارم که به من تجربه ای هدیه کرد تا ان را با شما به اشتراک بگذارم. من خیلی از این بابت خرسندم.

من به مدت بیش از سه سال مادر مجرد با یک فرزند 27 ساله بودم. نا امید و تنها بودم و به دنبال شخص خوبی می گشتم تا با او باشم. مدتی به دنبال چنین شخصی گشتم ولی چند نفر که خیلی خوب نبودند جذب کردم بعد دست کشیدم و تا مدتهای طولانی تنهایی را تحمل کردم. تا اینکه یک روز در ماه آوریل 2010 در مرکز شهر لندن به دنبال یک خیابان می گشتم که ناگهان به یک مغازه ی لباس عروس فروشی رسیدم. مدهوش یک لباس خیلی خاص روی مانکن شدم و به داخل فروشگاه رفتم تا نگاه دقیق تری به آن بیاندازم. فروشنده اصرار کرد لباس را امتحان کنم و لباس انقدر در تنم اندازه و قشنگ بود که سر آخر آن را خریدم. چند قدمی که از آن خیابان پایین رفتم پی بردم که در حالی لباس عروس خریده ام که حتی از پیشنهاد ازدواج هم به دور بودم. منظورم این است که ، حتی یک دوست پسر هم نداشتم .... آنهم به مدت 3 سال، و واقعاً احساس حماقت کردم.

همینطور که به دنبال آدرس آن خیابان خاص می گشتم، به مردی برخوردم که او هم به دنبال همان نشانی می گشت. او یک سال از من بزرگتر بود و خیلی شبیه هنرپیشه ای بود به اسم " مایکل ایلی" که عکسش اسکرین سیور کامپیوتر من بود. ما با هم به دنبال آدرس آن خیابان رفتیم  و بقیه ماجرا تبدیل به ماجرای عشقی هر دو نفرمان شد. 4 ماه بعد یعنی در آگوست 2010 تصمیم گرفتیم با هم زندگی کنیم. و او با خواستگاری کردن از من در شب سال نوی پارسال به آرزویم تحقق بخشید و دو هفته بعد ما با هم ازدواج کردیم. تمام این ماجرا برای من فراتر از واقعیت است. در این مدت کوتاهی که او را می شناسم خوشبختی بسیار زیادی برایم به ارمغان آورده است. هر روز با هم می خندیم، او عاشقم است و من نیز او را بسیار دوست دارم. تمام چیزهایی که می خواستم در او پیدا کرده ام. نمی توانم با کلمات میزان احساساتم را بیان کنم.

باورم این است که خریدن لباس عروس در واقع عمل درخواست، دریافت و اجازه ی ورود عشق به زندگی ام بود و من از کائنات بسیار سپاسگزارم. من نمی خواهم به دختران مجرد بگویم که همه بروید لباس عروس بخرید بلکه می گویم باور داشته باشید !


برچسب‌ها: روابط, ازدواج, باور
[ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 ] [ 18:56 ] [ شمیم ]

آدام از استرالیا

می تونید از هیچی شروع کنید ، از هیچ راهی - راه ساخته خواهد شد و باید ساخته شود.

من یک پسر 20 ساله ام که در دانشگاه تحصیل می کنم. به مدت 2 ماه عاشق دختری بودم. از دیدگاه من، او کاملترین جفت روحی برای من بود. هنوز هم می توانم اولین باری که او را در کلاس دیدم به خاطر آورم، آن لحظه ی نفس  گیر نشانه ای است که هر گز فراموش نمی کنم.

شما تا اینجا به این نتیجه رسیده اید که من عاشق این دختر شده ام. 

بعد از یک هفته معاشرت در محوطه دانشگاه تصمیم گرفتم عشقم را به او ابراز کنم ، و این کار را کردم. او گفت : "آدام، بیا اول با هم دوست معمولی باشیم ، آهسته پیش بریم ." در آن لحظه خرد شدم ولی ایمانم را حفظ کردم.

به طور شگفت انگیزی، بعد از آن اعتراف ناشیانه ، ارتباطمان با هم بیشتر شد ، ما همدیگر را دوست داشتیم و از بودن با همدیگر لذت می بردیم. تقریباً هر دوشنبه و سه شنبه در کلاس و نیز در کتابخانه همدیگر را می دیدیم. همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت. تازه، چندین بار او را به شام دعوت کرده بودم و او هم قبول کرده بود.

آخرین قرارمان مربوط به دل شکستن بود. آن روز او به من گفت :" آدام، رابطه بین ما خوب پیش نمی رود. " وقتی این حرف را به من زد تقریباً داشتم به هدف زندگی ام شک می کردم. با خودم فکر کردم این آخرِ قصه است. در نظر هر کسی ، آخر ِ داستان به نظر معقول و منطقی می رسید ، اما در واقع اینطور نبود.

من می دانستم که اگر ایمانم را حفظ کنم و در فرکانس درست و مناسب بمانم کائنات آن شخصی را که من همیشه می خواستم به من بر می گرداند. هیچوقت امیدم را از دست ندادم حتی با وجود اینکه همه چیز بعد از آن قضیه آنقدر تنش زا و پریشان کننده بود که از تحملم خارج می شد. با این حال، با ایمان اندکم، تجسم کردم که یک روز او به من اس ام اسی می دهد به این مضمون " آدام، من به تو نیاز دارم ..." وقتی این تصویر را در ذهنم می آوردم هیچ مدرک و نشانه ای دال بر اتفاق افتادن آن نداشتم و فقط این را می دانستم که حتماً این اتفاق می افتد چون کائنات طرفِ من است و بدون استثنا در تمام اوقات به من پاسخ می دهد.

در طول 2 هفته ... 3 هفته ...4 هفته هیچ اتفاقی نیفتاد ... ایمانم ضعیفتر و ضعیفتر می شد ... تا اینکه ...

آن شب در خانه بودم و مشغول انجام تکالیفم بودم ، تقریباً موضوع اس ام اس را فراموش کرده بودم چون مربوط به مدتها قبل بود. آنقدر غرق در انجام تکالیفم بودم که حتی انتظار رسیدن اس ام اس را هم نداشتم. ساعت 11 شده بود و داشتم فکر می کردم بروم بخوابم. کتابهایم را جمع کردم و داشتم به رختخواب می رفتم. ناگهان، خیلی اتفاقی ، صدای رسیدن اس ام اس جدید آمد و من با خودم گفتم "بسیار خوب ... اگر همون اس ام اس باشه ... ذهنم کاملاً هیجانزده شده بود .

اس ام اس از طرف او بود و کلماتی که روی صفحه موبایلم می دیدم برایم باور کردنی نبود :" آدام ... من به تو نیاز دارم .."

از شدت هیجان چشمانم پر از اشک شده بود و بغض راه گلویم را بسته بود - بالاخره عشقم برگشته بود !

با دستانی لرزان موبایلم را برداشتم، و برایش نوشتم " من همیشه منتظرت بودم "

حالا بهترین زندگی ای که همیشه آرزویش را داشتم با همدیگر داریم، از کائنات بسیار سپاسگزارم و با عشق و اشتیاق زندگی می کنم. او می گوید :" آدام، نمی دونم چرا ولی، از وقتی به تو نه گفتم، یک صدای درونی به من می گفت که عاشقت هستم "

من عاشقش هستم و او هم عاشق من است. از کائنات بسیار سپاسگزارم، دوستت دارم !!!  از تیم راز هم بسیار سپاسگزارم، دوستتان دارم !!!




برچسب‌ها: روابط, امید, باور
[ جمعه هفدهم آذر 1391 ] [ 18:5 ] [ شمیم ]

آنت از اسکاتلند

می خواستم ابزاری که برای خودم ساختم تا در شکر گزاری روزانه کمکم باشد با شما به اشتراک بگذارم. امیدوارم به شما هم کمک کند. بعد از خواندن کتاب "جادو"، یک لیست مختصر و مفید از مراحل 28 روزه تهیه کردم. سپس آنها را به 4 بخش تقسیم کردم - شکرگزاری های صبح ، شکرگزاری های عصر، شکرگزاری هایی که باید در طول روز انجام شوند و بخش دیگر مربوط به شکرگزاری های ویژه. اکنون هر روز به "لیستم" مراجعه می کنم و جلوی "عملکردهایم" تیک می گذارم تا مطمئن شوم که هر روز به اندازه ی کافی شکرگزاری کرده ام.

دریافته ام که این کار ، دنبال کردن برنامه شکرگزاری را آسانتر می سازد. استفاده از برگه هایم در هر روز بسیار کمک کننده بوده است.. خیلی به سادگی برای یادآوری نگاهی اجمالی به برگه هایم می اندازم. ( در واقع آن را پشت دفتری که هر روز در آن می نویسم چسبانده ام )

این لیست من است :

راهنمای شکرگزاری هر روزه

هر صبح :

* موهبت هایتان را بشمارید - 10 مورد را بنویسید، سپس سه بار سپاسگزاری کنید.

* صبح جادویی - برای هر چیزی که استفاده می کنید و لمس می کنید سپاسگزاری کنید.

* روز جادویی داشته باشید -- به برنامه هایتان فکر کنید، به خاطر اینکه برنامه هایتان تا شب به طوری عالی پیش می رود سپاسگزاری کنید ، سپس به خاطر خبرهای بسیار خوشی که امروز دریافت خواهید کرد تشکر کنید.

* در مقابل چشمانتان - 10 آرزوی برتر خود را به همراه داشته باشید ، در طول روز آنها را بخوانید و تصور کنید به تک تک آنها دست یافته اید و سپاسگزاری عمیق را حس کنید.

هر روز :

* جادو را به یاد داشته باش - موهبتهای دیروزتان را به یاد آورید ؛ به خاطر هر کدامشان احساس قدردانی کنید و کلمات جادویی ، متشکرم ، را به زبان آورید.

* سلامتی جادویی - این جمله را بگویید : هدیه ی سلامتی مرا زنده نگهداشته است .

*  پول جادویی - صورت حساب تان را با خود داشته باشید، بگویید : به خاطر تمام پولی که در تمام زندگی  به من داده شده است متشکرم. 

* راز پیشرفت کارها - در مورد کارتان احساس قدردانی و سپاسگزاری داشته باشید.

* گرد و غبار شکرگزاری - گرد و غبار شکرگزاری را روی هر فردی که به شما خدمتی ارایه می کند بپاشید؛
از همه ی این افراد سپاسگزاری کنید.

* تمامی آرزوهایتان را به واقعیت تبدیل کنید - 10 آرزوی برترتان را بخوانید و واقعاً حس کنید آنها را به دست آورده اید.

* تابلو تجسم جادویی - تصور کنید آرزوهایتان را به دست آورده اید و واقعاً حس کنید هم اکنون آنها را در اختیار دارید. در بالای تابلو تجسم سه بار بنویسید : متشکرم.

* جادو و معجزه در سلامتی - از بدنتان سپاسگزاری کنید ؛ به مدت 1 دقیقه به یکی از ارگانهای بدنتان که می خواهید بهبود یابد فکر کرده و آن را به شکل دلخواهتان تجسم کنید.

* چک جادویی - آن را با خود داشته باشید و تصور کنید مبلغ دلخواهتان را به دست آورده اید و چیز های دلخواهتان را می خرید. احساس هیجانزده بودن، شادی و شکرگزاری داشته باشید.

* لیست جادویی کارهای انجام دادنی - 3 کار را انتخاب کنید؛ تصور کنید این کارها برای شما انجام گرفته اند و حس سپاسگزاری عمیق داشته باشید.

* قلب جادویی - بگویید متشکرم؛ آن را از صمیم قلب حس کنید.

* گام های جادویی - 100 گام بردارید و با هر گام بگویید متشکرم.

* نتایج باشکوه - برای هر چیزی استفاده کنید. بگویید : از نتایج عالی برای ........ متشکرم.

*  آمیزه های انرژی مثبت - قبل از خوردن و نوشیدن بگویید متشکرم، متشکرم، متشکرم ، و گرد و غبار سپاسگزاری را روی غذاها بپاشید.

* هوای جادویی که تنفس می کنید - برای هوای جادویی که تنفس می کنید کلمات جادویی متشکرم را به کار ببرید.

* اشاره شگفت انگیز - به نشانه های دور و برتان دقت کنید و بابت آنها سپاسگزاری کنید.

* آینه جادویی - هر بار از ته قلب بگویید متشکرم و آن را از هر زمان دیگری عمیق تر بر زبان آورید.

هر شب :

* سنگ جادویی - به بهترین اتفاق هر روزتان فکر کنید و به خاطر آن بگویید متشکرم.


- و این هم لیست " شکرگزاری های ویژه "

روابط جادویی

سه نفر را انتخاب کرده و 5 چیز که بابتشان از هر کدام از آنها سپاسگزار هستید بنویسید و در طول روز بگویید : متشکرم ( نام آن شخص )

اشخاص توانمندی که تغییری ایجاد کردند

به سه نفر که تغییری در زندگی شما ایجاد کردند فکر کنید و به آنها بگویید که چرا حقیقتاً از آنها سپاسگزار هستید و آنها چطور روی زندگی شما تاثیر گذاشتند.

ابر عشق شکرگزاری

( من خودم این را ساختم، برای کمک به خودم ، و کمک هم کرد )

به شخصی که واقعاً عاشقش هستید و می خواهید عاشقتان باشد فکر کنید و به ابر عشق شکرگزاری فکر کنید که بالای شانه هایتان شناور است و اسم آن شخص روی ابر نوشته شده است.

در طول روز، به لحظات کوتاه و صمیمی که با آن شخص داشتید فکر کنید، و این لحظات را به سمت ابر عشق شناور سازید.

واقعاً با تمام وجودتان آن لحظات را حس کنید و بعد از هر فکر از ته قلب به آرامی 3 بار بگویید متشکرم.

هر بار که به عشقتان فکر می کنید - آن فکر را به سمت ابر عشق شکرگزاری بفرستید.

راه جادویی خروج از افکار منفی

به شخص یا چیزی فکر کنید که نسبت به آن افکار منفی دارید و 10 چیزی که بابت آن شخص یا آن چیز شکرگزار هستید بنویسید و در پایان لیست تان بنویسید متشکرم، متشکرم، متشکرم برای اراده ی عالی ام.

(اگر فکر منفی دارید ، متوقفش کنید و بگویید ولی باید بگویم که به خاطر ( آن چیز) بسیار سپاسگزارم و به آن چیزی که بابتش شکرگزار هستید فکر کنید.)

پول ربا

هر بار که صورت حسابی دریافت می کنید، روی آن بنویسید به خاطر پول متشکرم ، و برای داشتن پولی که برای پرداخت صورت حساب دارید احساس شکرگزاری داشته باشید ، چه آن پول را داشته باشید چه نداشته باشید.

روابط تان را به طرزی جادویی بهبود ببخشید

یک رابطه را که  می خواهید بهبود ببخشید انتخاب کنید و لیستی از 10 مورد که بابتشان از آن شخص سپاسگزار هستید تهیه کنید.

عصای جادویی

شخصی را که برایتان اهمیت دارد و نیازمند سلامتی ، ثروت یا شادی است انتخاب کنید و تصور کنید که خبر خوشی از جانب آن شخص به شما می رسد در مورد اینکه سلامتی، ثروت یا شادی اش برگشته است. احساس قدردانی و هیجان داشته باشید، برای سلامتی، ثروت و شادی اش 3 بار بگویید متشکرم.

اشتباهات را به موهبت تبدیل کنید

برای هر اشتباه 10 موهبت پیدا کنید که بابتش سپاسگزار هستید.


برای تهیه این 3 کتاب تغییر دهنده ی زندگی بسیار بسیار متشکرم. این کتابها زندگی مرا فوق العاده کرده اند. بی نهایت سپاسگزارم.

با بهترین آرزوها برای همه

آنت از اسکاتلند

فایل PDF این داستان


برچسب‌ها: سپاسگزاری
[ شنبه چهارم آذر 1391 ] [ 21:9 ] [ شمیم ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

داسـتانـهاي اين وبلاگ از سـايت رســمــي " راز " www.thesecret.tv ترجمه مي شوند.

لطفاً اگر شما هم تجربه اي در استفاده از راز داريد در قسمت نظرات بنويسيد تا با اسم خود شما در وبلاگ قرار داده بشه و الهام بخش بقيه دوستان باشه.

براي همه آرزوي توانگري ، عشق ، شادي و سلامتي دارم.
امکانات وب