داستانهای واقعی از "راز"
 
قالب وبلاگ

تجربهء الی بهار عزیز از "راز" :

من میخوام تجربه یکی از جذبهامو به اشتراک بذارم در واقع اولین استفاده اگاهانه من در مورد قانون قدرتمند جاذبه.
من در مورد قانون جذب زیاد خونده بودم یعنی از وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم در موردش میدونستم اما هیچوقت ازش استفاده نکردم چون فکر می کردم من نمیتونم یا در مورد من جواب نمیده.
وقتی کتاب راز به بازار اومد خوندمش و فیلمش رو هم دیدم ،ولی بازم عملیش نکردم ،میگفتم اگه نشه چی؟
یک سال بعد از خوندن راز تصمیم گرفتم اگاهانه از قانون جذب استفاده کنم،تصمیم گرفتم یه شاخه رز سبز رو جذب کنم،نتونستم و کلی ناامید شدم.
تا اینکه امسال بعد عید تو روال انجام تمرینات کتاب جادو تصمیم گرفتم این دفعه واقعا و اگاهانه از قانون جذب استفاده کنم،به خودم گفتم الی مگه چی رو از دست میدی؟
و اینطور شد که تصمیم گرفتم یه شاخه رز سرخ رو جذب کنم.تقریبا سه هفته گذشت ولی خبری نشد،دیگه داشتم ناامید میشدم.
یه عکس از یه گل سرخ روی یه ظرف دیدم،عکسش رو کندم و اینطور وانمود کردم انگار که همین حالا گرفتمش و اون عکسو روی کمدم چسبوندم،به خودم گفتم طوری وانمود کن انگار داریش،کلی ذوق کردم و سپاسگزاری کردم و طوری رفتار کردم انگار دارمش،هر بار به کمدم نگاه میکردم به خاطر رز قشنگم سپاسگزاری می کردم.
به خودم گفتم حالا که رز سرخم رو گرفتم بهتره برم سراغ بقیه خواسته هام،تو اینترنت عکس رز سبز سرچ کردم و شروع کردم تصور کنم که دارمش.

سه روز بعد یه مطلب خوندم در مورد جعبه آرزوها، یه جعبه خوشگل تو وسایلم داشتم و تصمیم داشتم از اون به عنوان جعبه ارزوهام استفاده کنم، نرفتم سراغش تا اینکه اومدم به وبلاگ شمیم سر زدم دیدم یه مطلب جدید گذاشتن و در مورد جعبه ارزو ها بود باز،کاملا قانع شدم برم جعبه رو از تو وسایلم بردارم.
وقتی جعبه رو برداشتم و تکونش دادم یه صدایی اومد از توش،گفتم حتما کارت تبریکی چیزیه، اخه اون جعبه مال کادو تولدم بود از طرف دوستام... در جعبه رو که باز کردم شوکه شدم، گلهای رز خشک شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوتا رز سرخ، دوتا بنفش، یه دونه صورتی و یه دونه هم رز سبز!!!!!!!!!!!!!!!
تمام این رنگها رو تو اینترنت سرچ کرده بودم وبه خودم گفته بودم وقتی رز سرخم رو جذب کردم خشکش میکنم به عنوان اولین تجربه ام و گلها هم خشک شده بودن.
حالب اینه که من بارها و بارها اون جعبه رو تو وسایلم دیده بودم و مطمئن بودم که خالیه،کلی خوشحال شدم و اینو فهمیدم وقتی میگن کائنات بخشنده اس یعنی چی،تمام گلهارو یه جا بهم داد.
البته من یه درخواست دیگه بعد این ماجرا به کائنات دادم . گفتم یه شاخه رز سرخ تازه میخوام،و چه خوب میشه اگه تو گلدون باشه تا بتونم مدت زیادی نگهش دارم یا بکارمش،یه هفته بعدش که امروز باشه خواهر گلم یه گلدون گل رز سرخ برام خریده بود.بهم گفت: الی این گلدون مال توئه،اینا رز سانازه، میتونی همین طور تو گلدون نگهشون داری اگه هم دوست داشتی بکارشون!!!
از کائنات سپاسگزارم که وافعا بخشنده اس،از خواهر گلم متشکرم و از شمیم هم متشکرم به خاطر وبلاگ قشنگش.
سپاسگزارم،سپاسگزارم،سپاسگزارم.

[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 21:25 ] [ شمیم ]

تجربه ی عسل عزیز از راز :

سلام.میخوام یه تجربه ی دیگمو که از طریق قانون جذب واسم اتفاق افتاده رو واستون بگم لطفا تو سایت بزارین.من ازینکه سوار ماشین بشم و تو ماشین اهنگ پخش شه خیلی لذت میبرم.از زمانی که همچین چیزی رو خواستم البته اگاهانه جذبش نکردم فقط حس خیلی خوبی بهم دست میداد که وقتی سوار ماشین میشم اهنگ پخش میشد هردفعه سوار ماشین خطی میشم تا برم دانشگاه یا هر جای دیگه صد در صد اهنگ پخش میشه من این موضوع رو به خواهرم گفتم بعد گفتنه این موضوع منو خواهرم چند باری بیرون رفتیم و وقتی سوار ماشین میشدیم یا اهنگ در حال پخش بود یا راننده وسط راه اهنگ میزاره و کلا من خیلی کیف میکنم تا به مقصدم برسم.مرسیییییییی کائنات عزیزم.

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:34 ] [ شمیم ]

تجربه ی سارای عزیز (خواهر یاسمن) از "راز" :

سلام به همگی، امیدوارم که همه خوب و خوش و سلامت باشن این تجربه ای که میخوام ازش براتون بگم مربوط به فروردین امسال هستش و در مورد سلامتی برادرمه.

واسه پای برادرم یه مشکل جدی پیش اومده بود که از عوارض یه تصادف قدیمی بود و چند سالی درگیرش کرده بود و باز پیش از عید اونو روانه ی بیمارستان کرد با علائم عفونت شدید! دکتراش اول تصمیم به عمل گرفتن و چون شدت آسیب زیاد بود از ما رضایت نامه برای قطع عضو خواستن اما یه روز بعد تصمیم گرفتن از طریق تزریق دارو و آنتی بیوتیک قوی مسئله رو حل کنن.

حدود 3 هفته اوضاع به همین منوال گذشت و برادرم با وجود سن کمش تمام تعطیلات عید رو توی بیمارستان به امید بهبود تحمل کرد و درست هفته ای که منتظر مرخص شدنش بودیم شرایط به کلی عوض شد. عفونت چند برابر شده بود و به دلیل احتمال ابتلا به" قانقاریا" میخواستن پا رو از زیر زانو قطع کنن !!!!! این برای یه نوجوون عاشق ورزش و ماشین ،کسی که لحظه شماری میکنه تا به سن 18 سالگی برسه و گواهینامه شو بگیره خبر وحشتناکی بود!

از طرفی ما نمیتونستیم به خودش چیزی بگیم تا دکترا به یه نظر مشترک برسن. واقعا شرایط خانوادگی ما توی اون مدت غیر قابل توصیفه و تمام شبانه روز پر از بغض و اشک و درد بودیم. همه چیز مثل یه کابوس وحشتناک بود که تمام نمیشد. ما هر راهکاری از راز یاد گرفته بودیم انجام دادیم شکرگزاری،‌ نامه به خدا و فرشته ها و مراقبه و تجسم سازی و عبارات تاکیدی و... .

به خودش هم یاد داده بودم که از فرشته اسرافیل کمک بخواد. توی این چند روزی که فرصت بود با استفاده از کتاب" از دولت عشق کاترین پاندر" و" تجسم خلاق شاکتی گواین"،‌بهش کمک کردم که ذهناً مراقبه کنه برای سلامتی کاملش و همچنین با خودش کنار بیاد تا بتونه آدمی رو که غیر منصفانه زیرش کرده بود ببخشه و در نهایت هم با خلوص نیت اونو بخشید و به خدا سپرد...

آخرین روز قبل ازعملش توی مسیر بازگشت از بیمارستان دو تا اسم توجه منو به خودش جلب کرد یکی " بیمه نیما" و " عکاسی بهبود" و از اونجایی که اسم برادرم نیما بود مطمئن بودم که این اسامی واسه من پیامی داره اما همون لحظه نتونستم درکش کنم! شبش هم به فرشته معجزه نامه نوشتیم چون ما واقعا نیاز به یه معجزه داشتیم. صبح روز عمل، دکتر یه عکس جدید از پاش خواسته بود که دقیقا همون معجزه ای بود که ما لازم داشتیم هیچ اثری از اون همه عفونت دیده نمیشد، فقط یه نقطه ی کوچیک!!!!!!!!! که با یه عمل ساده تر بر طرف شد!!!!

و من تازه معنای کامل اون اسامی رو که کائنات برام فرستاده بود رو فهمیدم، سلامتی نیما بیمه شده بود و از طریق یه عکس رادیولوژی بهبود وضعیتش نمایان شد!!!!!!یه بار دیگه قانون عشق در برابر شرایط سخت خانواده ی ما پیروز شد!!!!

وقتی تو نسبت به اطرافیان و عزیزانت سرشار از عشق و محبت باشی، قانون عشق هم به تو جواب مثبت میده و هر وقت که تو بخوای معجزه رخ میده!! از صمیم قلبم از خدا و فرشته ها و کائنات سپاسگزارم و آرزو میکنم همه ی بیماران سلامت و شفای الهی رو دریافت کنن


برچسب‌ها: سلامتی, شفا
[ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 22:6 ] [ شمیم ]
تجربه ی میترای عزیز از "راز":

مهر ماه سال گذشته مامانم رو بدلیل سرگیجه و حالت تهوع در بیمارستان بستری کردن و بعد از سی تی اسکن از سرش متوجه شدیم که توده تو سرشه (مربوط میشد به سرطان سینه 5 سال پیش ) و فوری عملش کردن و بعد از عمل دکتر توده رو واسه آزمایش به آزمایشگاه فرستادن و مشخص شد از نوع بد خیمه و احتمال اینکه جای دیگه از بدنش باشه خیلی زیاده.

 خلاصه بعد از سی تی اسکن از تمام بدنش فهمیدیم که کبد و ریه هم مبتلا شده جواب آزمایش رو که پیش پزشک معالج بردم تشخیص داد با شیمی درمانی و در بهترین حالت 2 سال بیشتر زندگی نمیکنه وای نمیدونید چه روزای سختی بود و از اونجایی که فقط من از این موضوع اطلاع داشتم و تنها کسی بودم که توی خونواده اطلاع داره (4 تا خواهر و برادر دیگه هم دارم) خیلی سخت بود.

 شبا قبل خواب فقط گریه میکردم روزا که بیدار میشدم گریه میکردم البته مامانم حتی از بیماریش اطلاع نداشت دکتر گفته بود واسه روحیش خوب نیست اون فکر میکرد که یه کیست چربی بوده که از سرش خارج کردن .مدتها گذشت حدود 3 ماه رو همینطوری گذروندم تا اینکه یه روز موقع تمیز کردن خونه فیلم راز 2 رو پیدا کردم خیلی وقت بود که خریده بودمش ولی چون یه بچه کوچیک داشتم موفق به دیدنش نشده بودم.

 بعد از دیدنش تصمیم گرفتم که یه جعبه واسه آرزوهام درست کنم و شفای مامانم رو بنویسم توش بزارم باورتون میشه بعد از گذشت 1 ماه از درست کردن جعبه و تو دهمین جلسه شیمی درمانی مامانم دکتر تصمیم گرفت یه سی تی اسکن بگیره تا روند رشد بیماری و تاثیر داروهای شیمی درمانی مشخص بشه بعععععععله جعبه آرزوهام عمل کرده بود و معجزه اتفاق افتاده بود حالا دیگه اثری از اون بیماری توی بدن مامانم نبود دکترش صراحتا گفته بود این یه معجزه است و حالا من روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم و شاد زندگی میکنم و حالا که جعبه آرزوهام عمل کرده کلی آرزو نوشتم و داخلش انداختم و منتظرم که تجربه های بعدیم رو براتون بفرستم.

میترا:
 جعبه آرزوها چیست؟
جعبه آرزوها یکی از تکنیک هاییه که بدلیل فیزیکی بودنش من فکر میکنم تاثیر بیشتری داشته باشه البته اولین قانونش اینه که بهش اعتقاد داشته باشیم اولین قدم درست کردن جعبه آرزوهاست باید حتی الامکان از بهترین و زیباترین جعبه ها درست بشه چون قراره آرزوهای طلاییتون رو داخلش بذارین. خب حالا وقتش رسیده به کائنات سفارش بدین (کائنات بهترین دوست منه نمیدونید وقتی باهاش حرف میزنم چه احساس خوبی دارم به نظرم تنها دوستیه که راز داره و بدون هیچ توقع و چشم داشتی فقط آرزوهامو برآورده میکنه)
سفارشتون میتونه به شکل لیستی از آرزوهاتون باشه میتونه یه نشونه و یا عکس از خواستتون باشه. به کائنات شک نکنید چون ناراحت میشه برای هر کسی که دوست دارین آرزو کنین اصلا نترسین جعبه جای کلی آرزو داره حالا درش رو ببندین و مثل ارزشمند ترین چیزی که دارین ازش مراقبت کنین میتونین بالای لیست یا عکسی از سفارشتون بنویسین اینا آرزوهای منه و مطمئنم که بدستش میارم امیدوارم برای همه اثر بخش باشه و همتون رو شاد کنه.


برچسب‌ها: سلامتی, شفا
[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 22:2 ] [ شمیم ]

تجربه ء ناهید عزیز از "راز" :

من تجربه های زیادی از جذب دارم ولی این یه تجربه برام خیلی جالبه میخوام با شما هم در میون بذارم

من پارسال حدود تیر ماه چک رازو تو اینترنت چاپ کردم و با تاریخ 91/12/29 مبلغ دویست میلیونو توش نوشتم
اول کلی خودم به خودم خندیدم بعد چکو تا کردم و گوشه کیفم گذاشتم برخلاف اینکه میگن باید چکو جائی بذاری تا زود زود نگاش کنی من کلا فراموشش کردم . یکی دو ماه گذشت و یکی از فامیلهای نزدیکم جفت پاشو تو یه کفش کرد که باید 2 دانگ از خونشو به نام من بکنه چون من خیلی بهش زحمت میکشم هر چی من گفتم ناراحت شد و گفت این دم آخر زندگیم این آرزوی منو برآورده کن و یک چهارم این خونه رو به نامت بکن بلاخره 2 و یا 3 ماه طول کشید اوایل که ما شروع به انتقال کردیم قیمت ملک 450میلیون بود ولی انتهای انتقال قیمت ملک با تورم به 600 میلیون تومن رسید یعنی دقیقا سهم من 200 میلیون شد.
بعدها که کیفمو تمیز میکردم چکو پیدا کردم و انگشت به دهان فقط نگاش کردم

[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 22:16 ] [ شمیم ]

تجربهء فلورانس محبوب عزیز از "راز" :

سلام خدمت دوستان عزیزم و همراهای گلم امروز میخوام داستان جذب شگفت انگیز عشقمو براتون بزارم .

همتون کمو بیش ماجرای شکست عشقی من و حال و روزمو میدونستید، داغون بودم شب و روز نداشتم فقط کارم گریه و گریه بود راز رو میدونستم اما استفادشو درست یاد نگرفته بودم به این وب و اون وب سر میزدم، مراقبه ، تجسم، تابلو کاینات، تلقین، نامه به فرشته و کارای دیگه رو به شدت انجام میدادم که محسن برگرده اما هرچه بیشتر میکردم کمتر نتیجه میگرفتم.

کتاب اسکاول شین رو خوندم اون میگفت نباید شخص خاصی رو بخوای باید از خدا طلب عشق واقعیتو بکنی تا بهت بده ولی کو گوش بدهکار؟؟؟؟؟؟؟ رفتم یه تقویم گرفتم و در نظر داشتم 14 فروردین 92 رو مشخص کنم روزی که من به عشقم میرسم، پراز گریه و بغض بودم تقویم جیبی رو برداشتمو جلوی تاریخ روز نوشتم (قرار شام-خواستگاری از من) و وقتی دقت کردم دیدم تقویم من دو صفحه رفته جلوتر یعنی من تو اون حواس پرتیا 28 فروردین رو نوشته بودم (تقویم جیبی هر صفحه اش چند روز رو مشخص میکنه) پیش خودم گفتم حتما حکمتی داشته و تقویم رو به حال خودش رها کردم.......

گذشت و گذشت خبر ازدواج محسن با همون دختری که باهاش به من خیانت کرده بود به گوشم رسید ،اما حالم بد نبود، ناراحت بودم اما دلم روشن ، دیگه وقتی که عکس جشن عقدشونو دیدم بیخیال شدم و خواستم عشق الهیمو به دست بیارم، پس یه کاغذ برداشتمو نوشتم که میخوام فلان خصوصیات و فلان ماشینو تحصیلات و فلان اخلاق رو داشته باشه من خیلی به جزییات توجه کردمو ریز به ریز نوشتم.

همش تجسم میکردم و بهش عشق میدادم اما بچه ها این کافی نبود چون من هنوز باور نکرده بودم برای باور کردن تصمیم گرفتم یه کاری کنم ،با یه خط دیگه به خودم اس میدادم قربون صدقه میرفتم خودمو چک میکردم و چیزایی که دوست داشتم عشقم بگه رو به خودم میگفتم،مثلا بیرون یهو گوشی رو ج میدادمو وانمود میگردم که زنگ زده و داره میگه کجاییی زودبرو خونه و یک بار که برا خودم اس دادم یهو یک عالمه ذوق کردمو باور کردم که دارمش نمیدونم چی شد خود به خود ذوق کردم و روز بعدش رفتم بیرون و دوستمو دیدم که با نامزدش و دوست نامزدش با همن میخواستن برن بیرون که از منم خواستن برم.

دوست نامزدش کارش با من یکی بود یکی دوتا سوال که پرسیدم شمارشو داد و گفت سوالاتو سر فرصت بپرس. زنگ میزدم گاهی سوال میپرسیدم تا اینکه یه روز دانشگاه بودم زنگ زدمو یک سوال دیگه پرسیدم که اون منو برای ناهار دعوت کرد و همون جا از من خواستگاری کرد، خب من خیلی خوشحال شدم اما جواب ندادم وقتی که اومدیم بیرون گفت من میرسونمت، باورتوووووووون نمیشه همون ماشینی که نوشته بودم با همون رنگ زیر پاش بود دیگه رسما فهمیدم چی شد.......

رفتم خونه تقویمو اتفاقی دیدم بعله! چهارشنه 28 فروردین -قرار ناهار- خواستگاری از من فقط شامو ناهارش اشتباه شده بود .
چشمام 4 تا شده بود کلا پام سست شد همه خصوصیاتی که خواستمو داره و تمام حرفایی که خواستمو بم زد تحصیلات و خانواده و ظاهر و ... همونه که خواسته بودم. فعلا ازدواج نکردیم تا شناخت بیشتر بشه اما اینه قانون جذب مو به مو سفارش منو اجرا کرد ممنونم شمیم جون بابت وبت و جاداره که از دوستام آیدا جوووونم ،مستانه و مری و نگار خوشبخت محبوبه و داداش غلامرضا مریمو سجاد و آیدا و طاهره و همه دوستای گلم که به من روحیه دادن تشکر کنم ،ایشالله زندگی بهترین ها رو براتون بسازه


و توصیه من به شما
بچه ها هیچ وقت شخص خاصی رو نخوایید چون این خلاف قانون معنویته از خدا بخوایین شریک زنگیتونو که عشق الهی و حق الهیتونه بهتون بده و معیارها و ملاکها تون رو دقیق مشخص کنید واسه خدا تعیین تکلیف نکنید چون اون بهترین ها رو براتون میخواد. برایتون آرزوی پاکترین و شگفت انگیز ترینو سالم ترین رابطه ها رو میکنم .

[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 8:7 ] [ شمیم ]
تجربه مامان مستانه از قانون جذب

ازحدود 10سال پیش که بابابزرگم فوت کرد ، دایی نا تنی برای تقسیم ارث و میراث بهونه آورد. اونجوریم که نشون میداد میخواست کلا سهم مامان و خاله منو تصاحب کنه .چند سالی همش مامان و خالم میخواستن که مسئله رو با صحبت حل کنن ولی نمیشد که نمیشد . تا اینکه 2سال پیش مامانم و خالم یه وکیل گرفتن و همه کارا رو سپردن به وکیل. حالا مامان من کرمان ، خاله تهران و دایی ناتنی و ارث و میراث و وکیل تبریز. اون وکیل هم مرتب امروز و فردا میکرد. همش بهونه های مختلف می آورد. تازه بعدش کاشف به عمل اومد که آقای وکیل با دایی جون دوستن و دیگه مابقی ماجرا رو خودتون حدس بزنین.

ولی خب چاره ای نبود و تو این مدت دایم تلفنی بحث و دعوا داشتن.

تا اینکه آقای وکیل هم تو جاده تصادف کردن و فوت شدن. مامانم اولش گفت وای حالا چیکار کنیم و اینا. ولی بعدش گفت مستانه حتما حکمتی بوده تو این کار. تو همون مدت داشت کتاب قانون دعای کاترین پاندر رو میخوند . یه عبارت تاکیدی پیدا کرد و هر روز تکرارش میکرد واین قضیه رو تمام و کمال سپرد به خدا و رها کرد. دیگه هم ارتباطشو با داییم قطع کرد تا بحث و دعوا نشه دوباره.

خلاصه چند روز بعد دایی جون زنگ زدن که میخوان همه ملک و املاک و بفروشن ، مشتری دست به نقدم دارن.مامانم چون الان نمیتونست بره تبریز یه وکالت نامه فرستاد واسه خواهرم مارال که تهرانه. مارالم ویژژژژژ رفت تبریز و تو 3 روز پول تو حساب مامانم بود.

و اینگونه شد که مامان من پولدار شد

خوش به حالش

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 14:15 ] [ شمیم ]
نگین:

من یک دختر36 ساله هستم و هنوز ازدواج نکردم. روزی که با وب شمیم جان آشنا شدم بسیار خسته و دلتنگ بودم. کارم و عشقم را از دست داده بودم و خواستگار دیگری هم نداشتم. خودم ، ظاهرم و موقعیت و خانواده ام را دوست نداشتم. دایم با دید انتقادی به همه چیز نگاه میکردم و جهان هستی دایم برای من دردسر درست میکرد.

داستانهای این وب شمیم جانو که خوندم روحیه تازه ای گرفتم اما واقعا گیج بودم. همش میخواستم از نو زندگیم را شروع کنم ولی دایم گیج میشدم. تا اینکه یه مطلب مستانه جون زد به اسم خویشتن دوستی. من خیلی خوشم اومد. بالاخره مستانه جونو توی چت پیدا کردم و مدتها باهاش حرف میزدم. من یاد گرفتم که چه جوری خودمو دوس داشته باشم.

شروع کردم ذهنمو پاک کردم از همه فکرای منفی و به درد نخور. شروع کردم به گفتن عبارتهای تاکیدی. مستانه بهم گفت که از عبارت من خودمو عاشقانه دوس دارم استفاده کنم. منم روزی شاید500 یا 600بار تکرار میکردم . و دایم تکرار میکردم من فوق العاده خوشگل و جذاب هستم. و با کمک مستانه جون شروع کردم به کشف نکته های مثبت خودم. هر شب برای خودم 10مورد سپاسگذاری می نوشتم. مثلا من نگین از خودم سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم که فوق العاده موفق سربلند و محبوب هستم وبعد از هر عبارت به خودم تو آینه نگاه میکرد و میگفتم سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم .

خیلی احساس خوبی داشتم . تصمیم گرفتم دیگه از هیچ کس انتقاد نکنم و هروقت از جلوی آینه رد میشم یه حرف خوب به خودم بزنم. یه چله گرفتم و بعد از این مدت نمیدونید که من چقدر زیبا شدم و اینقدر اعتماد به نفسم بالا رفته که به هیچ وجه دیگه آرایش هم نمیکنم . منی که اصلا بدون آرایش پامو از در خونه بیرون نمیذاشتم. و نگاههای تحسین برانگیز مردمو میبینم. و اینکه فوق العاده جوونتر از سن واقعیم نشون میدم . روابطم با همه عالی شد . و دارم با یه مرد خوب ازدواج میکنم.

دوستای خوبم میخوام بگم که اگه خودتونو دوس داشته باشین و حس خوبی به خودتون داشته باشین دنیا همون حس خوبو هزاران برابر به سمتتون برمیگردونه.
من از شمیم مهربون به خاطر این وب عالی و پر از امید و مستانه عزیزم که راهو بهم نشون داد و با حرفای خوب و دقیقش کمک کرد تشکر میکنم. مستانه دوست خوبم دوست دارم و بهت مدیونم.

نگین


برچسب‌ها: دوست داشتن خود
[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 13:26 ] [ شمیم ]

تجربه ی مرجان عزیز از "راز" : (خریدن لپ تاپ)

خرید لپ تاپ

زمانی که دانشجوی فوق لیسانس بودم خیلی به لپ تاپ نیاز داشتم ولی پس انداز و پول کافی برای خریدش نداشتم. یه مدتی بود که همه اش به داشتن یه لپ تاپ فکر میکردم تا جاییکه به  برادرم که در این مسایل وارد بود گفتم برام در مورد لپ تاپ های مختلف و مشخصاتشون پرس و جو کنه.

تا اینکه یه روز برادرم اومد و گفت یکی از دوستانش که تو کار فروش کامپیوتر و لپ تاپ بود بهش گفته که یه تعداد کم از اون نوعی که من میخواستم رو آورده. در این حال آرزوی داشتن لپ تاپ در دلم بیشتر شد ولی واقعا نمیدونستم از کجا باید پولشو بیارم. با خودم فکر کردم یا باید از یکی از اعضای خانواده ام قرض بگیرم که اصلا اینکار رو دوست نداشتم یا... یکدفعه به ذهنم یک فکر دیگر اومد.

من با یک شرکت کار میکردم که به اِزای کارهای موردی که براشون انجام میدادم با من قرارداد میبستن ولی اصلا نمیشد روی اون کار حساب باز کرد چون اصلا معلوم نبود کی ممکن است آنها به من پیشنهاد کاری بدهند و تازه مقدار پولش هم قابل پیش بینی نبود ولی با خودم فکر کردم اگر آنها به من زنگ بزنند و پیشنهاد یه کار تازه بدهند می توانم لپ تاپی که می خوام بخرم.

پس روی تجسم این صحنه کار کردم که اون مهندسی که برای کار به من زنگ میزد به موبایلم زنگ میزنه و به اندازه مبلغی که برای خرید میخوام به من پیشنهاد کار میده و همینطور خوشحال شدن خودم رو تجسم میکردم. دائم به موبایلم نگاه میکردم و چک میکردم تا ببینم به من زنگ زده یا نه . غروب شد و خبری نشد ولی من مدام منتظر تلفن اون مهندس بودم مدام به موبایلم نگاه میکردم تا اینکه واقعا به من زنگ زد و من اسم اون مهندس رو روی صفحه موبایلم همانطور که همه اش تجسم میکردم دیدم.

از خوشحالی داشتم بال در می آوردم دقیقا همونطوری که میخواستم شد به من یک پیشنهاد کار تازه داد و ازم خواست تا فردا برای قرارداد برم پیشش . فردای اون روز با خوشحالی رفتم شرکت و آقای مهندس بابت قرارداد به من یک چک داد مبلغش حتی یه کم از پولی که برای خرید لپ تاپ نیاز داشتم هم بیشتر بود من هم رفتم و اون لپ تاپی که دوست برادرم گفته بود رو خریدم. الان با اینکه یه لپ تاپ جدید و بهتر دارم ولی هنوز اون لپ تاپ قدیمی خودم رو نگه داشتم و خیلی دوستش دارم چون من رو یاد این جذب قشنگ میندازه. 

[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ] [ 14:36 ] [ شمیم ]

تجربه ی (دنیا دنیا عشق) عزیز از "راز":

(آیا برای خریدن خانه ایده آلتان قدمی برداشته اید )

دقیقا در پایان سال 1390 من تصمیم گرفته ام یک آپارتمان زیبا که واقعا دوست داشتم خریداری کنم اما در آن زمان مبلغ 20/000/000 میلیون تومان پول کسر داشتم و با مخالفت مامانم روبرو شدم که دائم میگفت معجزه که رخ نمیدهد یک جای دیگر را پیدا کن که مناسب پولت باشد.

ولی من واقعا آن آپارتمان را دوست داشتم وهرگز نتونستم خودمو راضی کنم تا ازش بگذرم و تمام چکهای خریدش را نوشتم و بالاخره معامله انجام شد و من آنرا خریدم بدون اینکه در آن لحظه بدانم که پولی که کم دارم را از کجا باید تهیه کنم حدود 10 روز به زمان چک آخرم باقی مانده بود اما من بر این باور بودم که خدا حتما کمکم میکنه و لحظه ای تردید نکردم که ناگهان مبلغ 19/000/000 میلیون تومان وارد یکی از حسابهای بانکی ام که گردش نسبتا بالایی داشت شد و هرگز نه من و نه بانک سر در نیاوردیم که چه اشتباهی رخ داده است و من فکر میکردم من اشتباه میکنم و این پول را داشته ام فقط در حساب وکتابهایم اشتباه کرده ام.

و خلاصه چک من در زمان مقرر پاس شد و من و رئیس سرپرستی مان نامه نگاریهای زیادی انجام دادیم و دقیقا 6 ماه بعد از این اتفاق مشکل پیدا شد و باید پول به حساب اصلیش برمیگشت و متوجه شدن که ایراد از سیستم بانکی بوده است و اکثر حسابها در آن شب فوق العاده رویایی برای من منفی شده بود اما حساب من فوق العاده مثبت شده بود و پول مورد نیازم در اختیارم بود و من درست 6 ماه بعد که مشکل برطرف شد و در آنزمان آن مبلغ را در اختیار داشتم آن پول را با بانک مربوطه تسویه کردم و خیلی راحت در زمانی که به آن احتیاج داشتم برایم آمد و من هر روز بیشتر باور دارم که تمام ایده هایم کار میکند چون باورم اینست الهی شکر وسپاسگزارم

[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 14:28 ] [ شمیم ]
تجربه ی (دنیا دنیا عشق) عزیز از "راز":

(آیا شمام دوست دارین به وزن ایده آلتون برسین)


مدتها بود هر چه تلاش میکردم حتی با وجود گرفتن رژیمهای سخت قادر نبودم وزنم را پایین بیاورم و این برایم اهمیت فوق العاده ای داشت تا اینکه روزی احساس کردم ضعف اصلی ریشه در وجود خودم دارد ومن دائم روی اضافه وزنم و اندامی که دوست ندارم تمرکز کرده ام و تصمیم گرفتم بیشتر خودم را دوست داشته باشم و وزن دلخواهم را تجسم کردم و خودم را در آیینه نگاه میکردم واز خودم به خاطر اندام بی نظیرم تشکر میکردم وحتی در هنگام خوردن غذا نیز تمام انرژیم را به آن معطوف میکردم و باورم این شد که تمام انرژِی موجود در غذا را جذب میکنم و همین باعث شد تا شروع به از دست دادن اضافه وزنم نمایم والبته با تغییر افکارم کنترل بیشتری بر خوردنم پیدا کردم و الان تا به امروز حدود 10 کیلوگرم وزن کم کرده ام و به وزن ایده آلم رسیده ام و خودم را بسیار دوست دارم و بابتش واقعا سپاسگزارم الهی شکر 

[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 14:23 ] [ شمیم ]

تجربه ی رزان عزیز از "راز" : (ازدواج)

من هم همسرم رو با روش راز جذب کردم . یادمه قبلن وقتی کسی وارد زندگیم می شد و به نظرم مقبول بود دعا می کردم که : خدایا من با این ازدواج کنم . و خب نمی شد . من از خیلی سال پیش به طور کلی می دونستم که می خوام همسرم چه ویژگی هایی داشته باشه ولی هیچ وقت با جزئیات برای خودم مشخصش نکرده بودم .

تا این که یه روز تصمیم گرفتم این کار رو بکنم . اون زمان هنوز با راز آشنا نبودم . من همه این کارها رو شفاهی انجام می دادم . یعنی جایی ننوشتم . چیزهایی که مشخص کردم این ها بود : از خودم دو سه سال بزرگتر باشه . تو جای خوب شهر خونه به صورت رهن کامل اجاره کرده باشه. ماشین داشته باشه (نوع ماشین رو مشخص کرده بودم .) شغل عالی داشته باشه که از نظر اجتماعی هم وجهه و پایگاه خوبی داشته باشه . خسیس نباشه . دهنش بو نده . منو خیلی دوست داشته باشه . خیلی خیلی مهربون باشه . مودب باشه . ووو

و یکی دیگه از چیزایی که برام مهم بود این بود که خانواده نداشته باشه . تو اون مقطع واقعن این هم یکی از معیار هام بود .
من هر شب قبل از خواب (باز هم بی خبر از قضیه ی آلفا ) این خواسته مو تکرار می کردم . و دونه دونه ی معیارهامو مرور میکردم و به خدا یاد آوری میکردم . تا این که با فردی به نام (سین) آشنا شدم . اون همه ی این مواردی که گفتم رو داشت . نکته جالب ماجرا این که بعد از فوت پدرش با خانواده اش قطع رابطه کرده بود و هیچ ارتباطی باهاشون نداشت . نکته جالب بعدی این بود که (سین) رانندگی بلد نبود ولی ماشین داشت . خودش می گفت یکی از بدهکاراش به جای بدهیش این ماشین رو بهش داده . و دوست (سین) براش رانندگی می کرد . یه مدت که از آشنایی من و سین گذشت من متوجه شدم که باید به درخواستم اصلاحیه بزنم .

موضوع این بود که (سین ) عزیز تو پروفایل اورکاتش کلی دوستهای دختر داشت . و وقتی من اعتراض کردم گفت :چون من خانواده ای ندارم اینا مثل خواهر من هستن . مثلن فلانی ، من مثل داییش هستم . ... خب من اصلن این توجیه رو نمی تونستم هضم کنم و قانع نمی شدم . پس با آقای ( سین ) کات کردم . و اصلاحیه ای که به درخواستم زدم این بودکه : همسر آینده ام خانواده داشته باشه ولی خانواده اش توی شهر ما نباشن . بعد باز هم بی اون که بدونم از قانون دوست داشتن خود استفاده کردم . به زعم اون وقتای خودم : خودمو عشق است . به پوستم می رسیدم . ورزش می کردم و واقعن دلم هیچ کسی رو نمی خواست مگر همون که به خدا سپرده بودم . و هر شب باز قبل از خواب خواسته مو مرور می کردم . تا این که تقریبن یه ماه بعد با همسرم آشنا شدم . و همسرم همونی هست که خواسته بودم . خانواده اش هم هیچ کدوم تو شهر ما نیستن :)...خدا رو شکر زندگی خیلی خوبی دارم و از خدا بابت این همه لطف سپاسگزارم . سپاسگزارم.سپاسگزارم

[ دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ] [ 22:11 ] [ شمیم ]

تجربه ی (دنیا دنیا عشق) عزیز از "راز" :

سلام به همه مسافران جاده خوشبختی وسپاس فراوان از شمیم عزیز و بقیه دوستان که این سایت را راه اندازی نمودند من امروز میخوام تجربه ازدواج الهی خودمو براتون بگم.

خانواده ام به شدت مرا تحت فشار گذاشته بودن تا برای زندگیم تصمیم بگیرم و ازدواج کنم اما من به دنبال کسی بودم که واقعا او را دوست داشته باشم و با معیارهایم هم خوانی داشته باشد. مدتها بود که با راز آشنا بودم اما بطور جدی از آن استفاده نکرده بودم و دائم با افکار منفی دیگران روبرو بودم و هرگز نمی خواستم یک ازدواج دوست نداشتنی داشته باشم.

 تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم به راز عمل کنم به دقت افکارم را انتخاب کردم و خصوصیات مرد ایده الم را نوشتم و حدود سه ماه به طور جدی تجسم میکردم با او غذا میخوردم تلفنی صحبت میکردم به گردش میرفتیم و من اینقدر واقعی او را میدیدم که دیگر به وجودش احساس نیاز نمیکردم چون او همیشه با من بود و هرگز امیدم را از دست ندادم و هر لحظه از عشق او آرامتر و لبریز تر میشدم و با تمام وجودم از خدا تشکر میکردم.

 احساس سپاسگزاری تمام ذهنم و زندگیم را پر کرده بود تا اینکه یک روز یکی از همکارانم مرا به یک سمینار روانشناسی دعوت کرد و من هم پذیرفتم وسخنران شخصی نبود جز جذب من و من و او در هنگام ناهار در فروشگاه سالن همایش با یکدیگر صحبت کردیم و این شد باب آشناییمان و من واقعا او را به زندگیم دعوت کردم.

 یکی از معیارهایم این بود که همسرم شغلی داشته باشد که بواسطه آن شادی و خوشحالی را به خانه های مردم ببرد و او دقیقا خودش بود دکترای تخصصی روانشناسی دارد و استاد دانشگاه است و همچنین مطب دارد که بواسطه آن به مردم مشاوره میدهد و با اینکار شادی را مهمان خانه هایشان میکند و من بسیار خوشحالم وشکرگزار چرا که او حتی خیلی کامل تر و بینظیر تر از جذب من بود و هست الهی شکر.

[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 22:15 ] [ شمیم ]

تجربه ی مرجان عزیز از "راز": (قبولی در آزمون دکتری)

سلام. این تجربه مربوط به تقریبا سه سال قبل و درباره قبولی در آزمون دکتری  هست.

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
[ شنبه هفدهم فروردین 1392 ] [ 14:25 ] [ شمیم ]
تجربه ی مرجان عزیز از "راز": (استخدام در دانشگاه به عنوان هیات علمی)

سلام اولین تجربه ای که میخوام براتون بنویسم درباره چگونگی استخدامم در دانشگاه بعنوان هیات علمی هست. من یک ترم بود که در دانشگاه بصورت حق تدریس درس می دادم و برای استخدام درخواست داده بودم ولی ته ذهنم میدونستم که استخدام به عنوان هیات علمی اصلا کار راحتی نیست.

خیلی ها تو اون دانشگاه چند سال بود که بصورت حق تدریس کار میکردن و نتونسته بودن استخدام شن. در ضمن من زمانیکه درخواست دادم رئیس دانشگاه موافق با جذب من بود و پرونده ام برای بررسی رفته بود تهران ولی تو همین زمان قرار شد رئیس بره و یکی دیگه بیاد جای اون و معمولا وقتی یه نفر جدید میاد احتمال اینکه با دستورات رییس قبلی موافق باشه خیلی کمه. بهر حال من خیلی عصبی بودم و از بدشانسی خودم خیلی گله و شکایت میکردم.

همینطور که با گله و شکایت انرژی منفی منتشر میکردم یه بار که برای پیگیری کارم رفتم پیش مسئول کارگزینی بهم گفت که پرونده ات تو منطقه گم شده. من دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم و به همه زمین و زمان و شانسم بد و بیراه میگفتم چون من چند بار درآزمون های سازمان های دولتی قبول شده بودم ولی به دلایل مختلف نتونسته بودم برم سر کار  به همین دلیل فکر کردم این دفعه هم بدشانسی آوردم تا اینکه یه لحظه با خودم فکر کردم نشستن و غصه خوردن و به شانس بد فکر کردن دیگه بسه و سودی برام نداره و یه بار که برا پیگیری زنگ زده بودم دانشگاه و اونا بهم گفته بودن پرونده ات هنوز پیدا نشده نمیدونم چی شد که از ته قلبم گفتم من دیگه به دانشگاه زنگ نمیزنم و این مساله رو به خدا می سپرم و اصلا به هیچ کسی کاری ندارم و امیدم فقط به خداست و واقعا تمام استرسی که در وجودم بود رو رها کردم.

همه اش با خودم فکر میکردم از دانشگاه بهم زنگ میزنن که پرونده ام پیدا شده. چند روز بعد مسئول کارگزینی دانشگاه بهم زنگ زد و گفت که برای انجام کاری میخواد بره منطقه و از اونجا هم تهران و اگه من مدارکم رو دوباره بهش بدم خودش میره و بصورت دستی دوباره پرونده مو تشکیل میده و حتی میبره تهران. چون اونجا هم کار داشت خودش. من باورم نمیشد. امکان نداشت که اون بخواد یه همچین کاری کنه. بعد اون دیگه انرژیم خیلی رفت بالا. از طرفی همه اش می شنیدم که رییس همین روزا میره که اگه میرفت کار منم معلوم نبود چی میشه ولی من سعی میکردم اصلا به این مساله فکر نکنم و برا خودم عبارات تاکیدی درست کرده بودم. با تمام وجودم خوشحال بودم که همین رییس حکم منو امضا میکنه و بعد میره.

رفتم تو سایت دانشگاه و با فتوشاپ اسم خودم رو تو لیست اعضای هیات علمی نوشتم. برا خودم فیش حقوقی درست کردم و یه مبلغی نوشتم و گفتم ماه آینده این پول به حسابم میاد آهنگای شاد و انرژی آور گوش میکردم و یه کاغذ بر میداشتم و تو دستم میگرفتم و چشمامو میبستم و فکر میکردم حکم منه و خوشحالی میکردم. اون موقع داستان های سایت راز راندا برن رو هم میخوندم و از ایده های اونجا هم استفاده میکردم. همه این کارا رو در حالی انجام میدادم که ظاهر امور به نفعم نبود و من اگه به اون مسائل فکر میکردم حتی ده درصدم احتمال اینکه من به خواسته ام برسم نبود. تو تهران یه نفر باید موافقت میکرد که خیلی سخت گیر بود و بدتر از همه پرونده هایی که پیشش میرفتن چند ماه تو نوبت میموندن. من هر روز و هر شب با خودم میگفتم خدایا شکرت که همه کائنات دست به دست هم میدن تا این شخص به هر شکلی که هست پرونده منو خیلی زود قبول کنه.بعد همه اش این صحنه رو تو ذهنم تجسم می کردم که خبر حکمم از دانشگاه به من میدن و میگن تو خیلی شانس داری که کارت به این راحتی درست شد.

باورتون نمیشه چند روز بعد تاریخی که خودمم مشخص کرده بودم از دانشگاه به من زنگ زدن که امروز عصرجلسه تودیع رییسه ومجوز حکمت دیروز از تهران اومد و رییس حکمت رو امضا کرد و دقیقا همون حرفی که همه اش تو ذهنم تجسم میکردم رو بهم گفت که شما خیلی خوش شانسی که کارت خیلی راحت درست شد .من از خوشحالی داشتم می مردم هنوزم که به اون ماجرا فکر می کنم باورم نمیشه چطور این اتفاق افتاد توی دانشگاه هم کسی باورش نمیشه مهمترین کاری که کردم و البته آسون هم نبود این بود که اصلا به مشکلاتی که برای انجام این کار وجود داشت فکر نکردم و مثل یک آدم الکی خوش نقش بازی کردم.

حتی گاهی اوقات فکر میکردم کارایی که میکنم خیلی ساده لوحانه هستند ولی بعد با خودم میگفتم بهتره ساده لوح باشم تا بشینم و به واقعیت ها فکر کنم و غصه بخورم و همین الان که به یه معجزه نیاز دارم وقتشه که از قوانین راز استفاده کنم . من ماه بعدش حتی بیشتر از اون مبلغی که به عنوان حقوق نوشته بودم رو به عنوان حقوق دریافت کردم.

[ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 ] [ 21:30 ] [ شمیم ]

تجربه ی آیین عزیز از "راز" :

من یه تجربه ی خیلی خوب هم دارم
یه روز توی کلاس زبانمون معلممون ازمون خواست که بهترین تجربه ها یا اتفاق زندگیمون رو بنویسیم
هر کسی یک چیز نوشت و دوست من نوشته بود سفر به کیش و اتفاق های اونجا رو تعریف کرده بود
من هم گفتم چقدر دلم میخواد دوباره برم کیش و فقط یک لحظه خودم رو در اونجا تصور کردم
شاید باور نکنید اما تا رسیدم خونه مامانم گفت آیین از پنج شنبه تا شنبه میریم کیش و من واقعا مونده بودم
و تا تونستم از قدرت شکر گذاری استفاده کردم
بعدا که از کیش برگشتیم وقتی چشمم به تابلوی کائناتم افتاد دیدم که دقیقا یکی از عکس ها مثل یکی از اون جاهایی بود که ما رفتیم و واقعا این تجربه عالی بود

***

من یه کشفی کردم که نمی دونم دوستان قبلا کشف کردن یا نه اما دوست دارم که به شما بگم :

من یه دختر خیلی حساس هستم و جوریم که موقعی که به کائنات در خواست میدم بارها اون درخواستو تکرار می کنم ولی وقتی دقت کردم دیدم وقتی یه چیزو یه بار در خواست می دم انگار زودتر از اون چیزایی که هزاران بار میگم به دستم می رسه
مثل این میمونه که درخواست یک چیزو بدی و نصفش اماده شده باشه و دوباره فرداش همون درخواست رو بدی و در این صورت اون چیز از اول شروع به آماده شدن میکنه
من نمی دونم درسته یا نه
دیگه خودتون ببخشید
مرسی

[ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 16:16 ] [ شمیم ]

تجربه ی لادن عزیز از "راز" :

تجربه دوم:

پوست دست من همیشه خیلی خیلی حساس بود.همش در تمام طول سال دست من یا خارش میگرفت یا خشک و پوست پوست و قرمز میشد و گاهی اصلا شدید میشد و پوست انگشت شصتم انگار له میشد دیگه... (نمیدونم چجوری بگم ببخشید دیگه...) در ضمن کنار دستم بین مچ و انگشت شصت یه لکه ای بوجود اومده بود که همه فک میکردن سوخته در صورتی که نسوخته بود.و من دکتر میرفتم،زیر دستکش ظرفشویی دستکش نخی میپوشیدم و ... که تاثیری نداشت.

حالا قسمت شگفت انگیز:

با خواندن کتاب راز من از تصور و شکرگزاری کمک گرفتم ... حالا دیگه خوب خوبه شکر خدا در تمام طول سال بدون اینکه از هیچ دارویی استفاده کنم حتی دستکشم دیگه استفاده نمیکنم.
باز هم ممنونم که تجربه منو خوندید دوستان بی نظیر من!!!

تجربه سوم:

من همیشه قدرت شکرگزاری رو توی بهتر شدن روابط تجربه کردم.
چند وقت پیش هم اتاقیم تو محیط کار اومد و گفت که ناراحته و با یکی از همکارای آقا دعواشون شده بود و حرفای بدی ازش شنیده بود...گفت چی کار کنم؟
منم گفتم سعی کن ازش کینه به دل نگیری. براش دعا کن طلب خیر و برکت کن و هر چیزی که برا برادرات میخوای براش بخواه . چند روز این کار رو بکن درست میشه حتما!! بعدشم گفتم اون هر کاری برات کرده یادت بیار و انگار که روبروت نشسته ازش تشکر کن .مثلا :آقای فلانی ممنونم که برام فلان آمارو به معاونت ایمیل کردید، ممنونم که هر وقت سیستمم مشکل داشت درستش کردید و...
دوستم هم انجام داده بود.
بعد چند روز دوستم اومد و گفت که اون آقا خودش اومده و باهاش صحبت کرده. یه جوری که انگار نه انگار این موضوع پیش اومده بوده...
من هم باز ایمان اوردم که شکرگزاری معجزه میکنه.
ممنونم از نگاه هاتون.
بسیار بسیار بسیار ممنونم شمیم گلم!!

[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 21:51 ] [ شمیم ]

تجربه ی لادن عزیز از "راز" :

دوستان عزیزم سلام.
امیدوارم روزتون درخشان و قلبتووون پرر از عشق باشه !!!
من از وقتی که از راز استفاده میکنم واقعا زندگیم خیلی خیلی خوب شده و هر روز تاثیر مثبتشو توی زندگیم می بینم و امروز می خوام 3تا تجربمو به شما هم بگم همینطور که من انرژی گرفتم از تجربه ها و صحبت های شما، شما هم از من انرژی بگیرید!!!

تجربه اول:

من تیر 86 لیسانس حسابداریمو گرفتم. تا سال 90 بیکار بودم. با وجود اینکه همیشه درسم خوب بود ولی توی آزمون استخدامی هایی که میدادم قبول نمیشدم چون باور داشتم که کار نیست و اطرافیانم هم مرتب میگفتن : بابا کار کجا؟ همش پارتی بازی میشه.... و ازین حرفا!!!

وقتی تیر 90 راز رو خوندم و بعدش شهریور قدرت رو ...،تمام سعیم رو کردم که مراقب افکار و احساساتم باشم و باور هامو تغییر بدم از جمله اینکه برخلاف باور قبلیم واقعیت این است که: بیش از حد و اندازه وجود دارد... و خدای ما خدای وفور و برکت است...

و تجسم می کردم و وانمود می کردم که من شاغل هستم و مثلا غذای روز بعدم رو شب درست می کردم و به دوستانی که فقط با آنها تماس تلفنی داشتم گفتم که من سر کار میرم یا کاری بمن پیشنهاد شده...(راستش به اونهایی که همشهریم بودن و همیشه می دیدمشون نمیگفتم چون اگه میخواستن جزییات رو بپرسن من نمی دونستم چی جواب بدم)

خلاصه من در زمستان 90 در اولین آزمونی که پس از خوندن کتابهای راندا برن شرکت کردم با وجود تعداد خیلی زیاد شرکت کنندگان قبوول شدممم....
اینو هم بگم که برای گزینش هم از شکر گزاری استفاده کردم و همه چیز خوب پیش رفت و کلی عشق نثار شخصی که از من سوال می پرسید کردم و حتی یه سوالی که پرسید رو هم من نمی دونستم اما اون برام ننوشت . به هرحال مطمئن بودم که این کار مال منه...

و یه چیز دیگه اینکه: پست من حسابدار بود و کار امور مالی هم برای منی که ازدواج کرده بودم و یه پسر 2ساله داشتم سنگین بود...من بعد از مصاحبه و قبل از اینکه خبرم کنن که برم سر کار تکر ار میکردم: خدایا من خوشحالم که در بهترین بخش محل کارم کار می کنم و سپاسگزارم... و بدون اینکه اطلاعی داشته باشم روزی که خبرم کردن بیا سرکار، در قسمت کارگزینی که به نسبت سبک تر از حسابداری است، مشغول به کار شدم ...چون خانم نازنین و دوست داشتنی که کارگزینی کار می کرد می خواست بره مرخصی زایمان و بعد از 6 ماه که برگشت هم جای من تغییری نکرد...من همچنان مسئول کارگزینی هستم...

شکرت خدای بی همتای من ،جهان هستی زیبا و خوب من و قانون بینظیر جذب...
شکرت خدایا برای قدرت خارق العاده عشق و سپاسگزاری!!!
با سپاس فراووووون از شما که تجربه منو خوندید چون خیلی طولانی شد،تجربه های بعدی رو بعدا تعریف میکنم.

[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 11:49 ] [ شمیم ]
تجربه ی نگار خوشبخت عزیز از "راز" :

سلام بر همه عزیزان
شمیم جون می خواستم یک جذب جالب رو برای همه بچه ها  تعریف کنم . البته تو چت روم گفتم ، اما اینقدر خودم دوسش دارم و برام عزیزه این تجربه دلم میخواد بگم براتون.

جایی که من کار می کنم ، یک مدیر اصلی داره. دفتر ما به نام ایشون هستش . از روز اولی که اومدم اینجا بهم گفتن که ایشون حضور ندارند.منم می دونستم این ورا نمیاد. اما یک حس خوبی بهشون داشتم . از همون اولش . اسمش رو که روی کارت ویزیت ها و تابلوها و فرم ها می دیدم براش انرژی مثبت می فرستادم . نمی دونم همینجوری دوسش داشتم . تو این مدت که اینجا کار می کنم 2 بار دیدمش . چند وقت پیش دنبال چیزی بودم تا جذبش کنم . گفتم من می خوام اون آقا رو ببینم . دفعه قبل با پژو207 اومده بود. من گفتم که می خوام بیاد جلوی دفتر و با اون یکی ماشینش بیاد با 207 نه !

صبح ها تا محل کارم تجسم می کردم که دارم باهاش حرف می زنم و یک کاغذ ازش می گیرم . تجسم می کردم با همون ماشین اومده .

بعد از چهار پنج روز دیگه ولش کردم . تجسم نمی کردم . گوشه ذهنم اما مونده بود . از این تجسم شاد بودم . تا اینکه اتفاق افتاد ... اومد با همون ماشینش و به من یک پوشه داد . این جذب خیلی برام عزیزه . چون دقیقا کائتات حرفم رو گوش داد . شاید رمز پیروزیم این بود که همونجوری هم شاد بودم بدون اینکه جذبش کرده باشم .برای همه آرزو می کنم هر چیزی دلشون می خواد فورا در لحظه براشون مهیا بشه . دوستتون دارم .

[ سه شنبه ششم فروردین 1392 ] [ 12:59 ] [ شمیم ]
تجربه ی مغناطیس جذب عزیز از "راز" :

سلام دوستان عزیزم روش جواب گرفتن مشکلات از ضمیر ناخوداگاه واقعا جواب میدهد. من همیشه برای پیدا کردن اشیا گمشده ام از همین روش استفاده می کنم و خیلی سریع هم جواب میدهد.

برای این کار تصور می کنم که آن چیز گم شده یا چیزی که دنبالش می گردم الان پیدا شده و دست من هست و دارم استفاده میکنم بعد به جستجو کردن میپردازم . اتفاقی که می افتد این که من ناخود آگاه بهمون سمت هدایت می شوم و متوجه آن چیز می شوم.

دیشب خانمم دنبال یک چیزی می گشت و پیدایش نمی کرد. من چند بار بهش گفتم" از قدرت تخیل استفاده کن" و براش توضیح دادم ولی پیداش نکرد. بهش گفتم من الان در عرض 2 دقیقه پیداش می کنم. سپس تصور کردم اون چیز پیدا شده و دست من هست و رفتم سمتی که به ذهنم یکدفعه خطور کرد و دنبال گشتن بودم که دستم ناخودآگاه کمدی را باز کرد که اکثرا وسایل اسباب بازی بچه بود.

پاکتی که مشخصات آن چیز را داشت دستم گرفته بودم و نگاه میکردم که خانمم فریاد زد اون بسته همونه ! یکبار دیگر به قدرت ضمیر ناخودآگاه پی بردم و خدا را شکر گفتم.

[ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 18:6 ] [ شمیم ]

تجربه ی آنای عزیز از "راز" :

سلام دوست جونام من متوجه ی یک جذب پیچ در پیچ شدم


من چندروزی بود که نمیتونستم کامنت بذارم چون کد برام باز نمیشد:| و تصمیم گرفتم جذبش کنم، خب؟
پس تجسم کردم کدی که برام باز میشه77250هست.خب؟ و بیشترین تمرکزمم روی هفت بود.
چندبار اومدم دیدم باز نمیشه ولی به نظرم عیبی نداشت. کائنات خودش زمانش رو میدونه
دیروز اومدم دیدم بله میتونم کامنت بذارم. اون عددی که میخواستم نبود ولی دو تا7داشت که کنار هم نبودن!اول چندبار صفحه ی نظرات رو باز کردم ببینم کد واسم میاد یا شانسی بوددیدم میاد و بیشتر وقتم 7 داره.
ولی یک حسی بهم میگفت : هی آنا!فردا بیا کامنت بذار! منم گفتم: باشه
امروز که اومدم پست رزان جون رو دیدم دیگه کامنت گذاشتم و اینبار اولش77 داشت!
خلاصه هر دفعه شبیه تر میشد به کدی که میخواستم
یهو به نظرم اومد این هفت یک پیامه شاید دوباره به آدرسی که رزان جون داده بود رفتم .حدس میزنید چی بود؟
هفت: تو در مسیر درست هستی ادامه بده.

تجربه ی من اینجا تموم شده بود . حالا میخواستم ببینم کد این کامنتم چنده؟
بچه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حدس بزنید الان چه کدی برام اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟77750!
یعنی یک رقم فقط فرق داره . هفت دوست داشتنی من

سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم

[ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 18:0 ] [ شمیم ]

تجربه ی رزان عزیز از "راز" :

بچه ها من یه تجربه عالی داشتم .
چند هفته پیش تو وبلاگ پریسا جون ( http://www.madadmola.blogfa.com/post-38.aspx) خوندم که فرشته گاهی به ما از طریق فرکانس اعداد پیام می دن . من و همسرم مدتیه به شدت روی یه پولی که به دستمون نمی رسید زوم کرده بودیم . و داشتیم هی ایمان هم رو تقویت می کردیم . چون گاهی یکی مون منفی میشد و نا امید. من هر بار منفی می شدم می اومدم این جا و از دوستای خوب خودم که بمب انرژی هستن انرژی می گرفتم . ولی خب گاهی کم میاوردم وسط هاش . دیروز تلفن زنگ خورد رفتم به تلفن جواب بدم دیدم یه برگه کوچولو جلو رومه که روش عدد 19 نوشته شده . یهو یاد پیام فرشته ها افتادم و رفتم چک کردم .

پیام این بود :

1: مراقب افکارت باش و به جای ترس ها، تنها در مورد خواسته هایت فکر کن، زیرا تو همان چیزی را جذب میکنی که به آن فکر میکنی.

9: بدون تأخیر در زمینه هدف زندگیت دست به کار شو.

بچه ها فکر کنین.... پیام خیلی ربط داشت به حال و هوای من . در مورد جذب و راز بود .
خلاصه شب با خوشحالی برای همسرم تعریف کردم . آخر شب که شد داشتم برای همسرم جمله ها ی تاکیدی از فلورانس می خوندم گفت : جمله های خوبین البته بیشتر این جمله ها برای دین مسیحیت هست . خیلی ارتباط نمیگیرم باهاشون .
فردا صبح داشت می رفت خشکشویی یهو گفت: رزان یه شماره تو کیفمه . رفتم دیدم رو یه برگه کوچیک تو قسمت عکس کیف پول هست که روش نوشته 32

پیام این بود :
3: عیسی و دیگر استادان نازل شده با تو هستند و به تو کمک میکنند.
2: ایمانت را حفظ کن و نا امید نشو.

گفتم دیدی ؟ گفتی اینا از مسیحیته؟ اینم جوابت ....

راستی در مورد عدد 19 خودم . همون روز حسابم رو چک کردم و متوجه شدم 1950 تومن اومده تو حسابم .. خیلی تعجب کردم که آخه 1950 تومن رو کی ریخته و چرا این قد کم؟
بعد از پیام فرشته ها یادم افتاد که اینم توش 19 داره . و حتمن پیام منه .ترجمه اش کردم شد این:

1: مراقب افکارت باش و به جای ترس ها، تنها در مورد خواسته هایت فکر کن، زیرا تو همان چیزی را جذب میکنی که به آن فکر میکنی.
9: بدون تأخیر در زمینه هدف زندگیت دست به کار شو.
5: یک تغییر مثبت در راه است.
0 صفر: این پیامی است از عشق خالق.

خلاصه از خوشی داشتم پرواز می کردم . مخصوصن عشق الهی خیلی به دلم نشست . همه اش فکر می کنم این پول رو خدا ریخته تو حسابم . سوای همه پولایی که می دونم باز کار خودشه ولی این خیلی برام عزیزه . همسرم گفت سود سالانه ی حسابته ولی من فکر می کنم پول خاص منه .
خلاصه . چند شب پیش یکی از بچه ها تو روم اسمش رو گذاشته بود جذب 768 که سه شماره با شماره شناسنامه من فرق داره . من اون سه شماره رو اضافه کردم به روز شد دوشنبه .فکر کردم این یه کده برای من . همون لحظه به همسرم گفتم دوشنبه ما اون پول رو میگیریم . این که دوشنبه یعنی امروز چیا شد رو بعدن می نویسم . ولی خلاصه کنم : امروز زنگ زدن گفتن چک آماده شده.خدایا شکرت...خدایا شکرت...خدایا شکرت...

[ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 10:50 ] [ شمیم ]

تجربه مغناطیس جذب عزیز از "راز" :

سال89 هیچ امیدی به قبول شدن در کنکور ارشد نداشتم ولی به تشویق دوستم با انگیزه امدم جلو! دوماه بیشتر نخونده بودم. به روزانه دورترین شهر راضی بودم و دوستم میگفت فقط بهشتی! شب قبل از امتحان استرس داشتم دوست دیگری که از راز خبر داشت همان شب بمن گفت مهم نیست چقدر مطالعه کنی مهم اینکه همه مطالب رو تو ذهنت داری همونا کافیه !

شب تا جلسه امتحان با تجسم و تلقین کردم که سوالاتو جواب میدم ! با رضایت بیرون امدم رتبه مرحله اول من چند نفر بالای روزانه امد ولی نتیجه دوم که امد در روزانه دورترین شهر قبول شدم و دوستم در دانشگاه بهشتی! خودم شاخ در اورده بودم! دفاع پایان نامه ام داشت عقب میافتاد دوماه بیشتر فرصت نداشتم داشتم شش ترمه میشدم روی در اشپزخانه کاغذی چسباندم" تحویل پایان نامه 30 دی و دفاع 15 اسفند با نمره 17:98 از 18 با عکسی از فارغ التحصیلی و پایان نامه" یک بهمن پایان نامه را تحویل دادم و 12 اسفند دفاع کردم و شدم 17:08 ! واقعا همه چیز با خواستن وشکر گزاری و سپردن به خدا بدست می اید بهمین سادگی...

[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 18:34 ] [ شمیم ]

تجربه ی مونای عزیز از "راز" :

داستان شفای خواهرم هدی:

خواهرم از 14سالگی دچار یه بیماری شدکه تا الان میشه 12 ساله بیمار بوده و دکترش گفته بود  تا آخر عمر باید دارو مصرف کنه.هدی اصلا به این چیزا اعتقاد نداشت ولی من تصمیم گرفتم با این قانون شفاشو بگیرم ولی هرچی بهش توضیح میدادم مسخرم میکرد.

 میگفت غیر ممکنه ولی بالاخره تحت تاثیر حرفام قرار گرفت و جملات تاکیدی بهش دادم که همیشه تکرارش میکرد و من وفافا هم واسش میخوندیم قانون سپاسگزاری هم یادش دادم که باهاش انس گرفت و هر روز با احساس سپاسگزاری میکرد و نامه به فرشته شفاشم هر 3 خواهران مینوشتیم.

بچه ها خواهرم تو خواب بعضی مواقع بلند جیغ میزد با داد هذیون میگفت، میگفت جهنمو و کلمات منفیو… منم همیشه از خواب میپروند.
ولی از اون موقع که این قانونو یادش دادم یه شب بار اول تو خواب بلند بلند  داد زد خدایا سپاسگزارم بابت شفام وای من دوباره از خواب پریدم ولی این سری عصبانی نشدم سرشار از احساس شدم اشک شوق ریختم که حرفای تو خوابش عوض شد دیگه خوابم نبرد همش سپاسگزاری میکردم بعد وقتی صبح شد بهش گفتم که تو خواب اینجور گفتی باورش نمیشد...!!!
خواهرم 2 روز قبل از آزمایشش قرصاشو یادش رفته بخوره نمیخواست بره آزمایشگاه ولی من بهش انرژی دادم گفتم که قرص قرار نبوده تو رو شفا بده خدا شفات داده برو دیگه راضیش کردم رفت ، خواهرم میگفت وقتی داشتم آزمایش میدادم یه حسی بهم میگفت این آزمایش با آزمایشای دیگه فرق داره آخریشه و همین حس باعث شد که من با همه چی خدافظی کنم با آزمایشگاه با...

بعد هفته بعد که رفتم جواب آزمایش را گرفتم بازش نکردم اول دعا کردم  ومطمئن بودم که می خوام معجزه رو ببینم بعد رفتم یه گوشه نشستم اول بخاطر جواب خوبی که قرار بود ببینم تشکر کردم خلاصه خیلی دگرگون بودم وقتی آزمایشو دیدم بخدا ماتم برد یه لحظه اشک تو چشام جمع شد همیشه پروتئینم بالا بود بخدا معجزه بود همچنین جوابی تو دامنه نرمال ندیده بودم اشک توچشام جمع شد فقط گفتم خدایا سپاسگزارم و بعد زنگید به منو من اشک شوق از چشمان زیبام جاری شد.
پس با خدا همه چیز ممکن است. هه...خوشحالمو خوشحالم دارم بال درمیارم
 
 ***
من همیشه دوست داشتم کارفرمای خودم باشم هیچوقت دوست نداشتم زیر دست کسی کارکنم  ولی بابام همیشه میگفت باید بخونی تو استخدامیا قبول بشی در صورتی که من دوست ندارم یه جای دولتی کارکنم دوس دارم کار  از خودم باشه وهمیشه تو ذهنم بود که یک شرکت کامپیوتری بزرگی داشته باشم و خدمات زیادی به مردم ارائه بدم.

 ولی گفتم باید آسته آسته شروع کنم و حالا به لطف پدرم بدون گفته من یک شرکت کوچولو زدم  برای قدم اول شروع خوبه و مطمئنم با قانون راز میتونم گسترشش بدم من کارای خدمات کامپیوتری انجام میدم فافا خدمات حسابداری به امید خدا میخوام چنان گسترشش بدم که شهرتم جهانی بشه مثل شرکت مایکروسافت و اپل…وهمیشه ایمان دارم و تو ذهنم هست که به موفقیت میرسمو همیشه ایمان دارم و تو ذهنم هست که به موفقیت  میرسمو همیشه سپاسگزاری میکردم و میکنمو و خواهم کردفعلا پله اول را طی کردم.
فافا رو که استخدام شد بچه ها گسترشش که دادم همتون از الان استخدامید فقط باید برید پیش فافا از قبل اسم نویسی هههههه 
***


مونا:  یه کر و لال مادرزاده تاحالا ندیدمش ولی دوستم خیلی خدارو ناشکری میکرد وناله میکرد منم این روشهارو بهش معرفی کردم که میشه 100در100شفاش داد ولی اعتقاد نداشت میگفت برو بابا دلت خوشه
بچه ها اسمش فاطمه هست روز تولدشم میدونم 21 فرودین خیییییییییییییییلی دوس دارم تو روز تولدش شفاش بدم وقتی نمونده کمکم میکنید روزی یک ربع یا نیم ساعت واسش انرژی بفرستیمو شفاش بدیم خواهش میکنم کمکم کنید من خودم انجام میدم ولی میخوام ارسال انرژی زیاد باشه که حتما حتما تو روز تولدش شفا بگیره...
امیدوارم  همگی در دعا دسته جمع برای این دختر نوجوان شرکت کنید واز خدا بخواین 21 فرودین 92 شفاش بده...

[ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ] [ 13:59 ] [ شمیم ]
تجربه ی الی (عروس خوش اقبال) عزیز از راز :

سلام به همه خوانندگان عزیز و فهیم سایت شمیم عزیز .
 با یکی دیگر از خاطرات راز الی در خدمتتان هستم .

ساعت 8:30 صبح بود ( 16/12/1391) يكي از همكارانم زنگ زد گفت : قرعه كشي امروز ساعت 9 صبحه . خيلي به پولش نياز داشتم آخه 20 اسفند چك دارم و كلي پول كم دارم يكربع وقت داشتم شروع كردم به شكر گزاري و نوشتن عبارت تاكيدي و پيشاپيش ازخدا بابت دراومدن اسمم تشكر كردم ورهاش كردم . ساعت 9 صبح شد همكارم گفت : پول بردارو پاشو بريم بالا قرعه كشيه . گفتم نيازي نيست تو با پول برميگردي ميديش بمن ، چون من برنده ميشم . دوستم گفت : عجب ، اعتماد به نفسي . من حرفي جز خنده تحويلش ندادم . او رفت و 10 دقيقه ديگه اومد گفت : چقدر خوش شانسي فكر نميكردم برنده بشي و تمام پولا رو داد رفت . اينم از تجربه امروز من از راز . مرسي كه خونديد .

[ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 ] [ 20:55 ] [ شمیم ]
تجربه ی علی آقا از "راز" :


قبولی در دانشگاه با فرمول راز
سلام من علی هستم و قبولی در کارشناسی ارشد رو براتون می خوام بگم.من تو درس ریاضی ضعیف هستم. ولی تصمیم رو گرفته بودم که تو رشته که با مدرک تحصیلی من فرق داشت کنکور بدم. این بود که اول رفتم یک مغازه کامپیوتری و روی یک کاغذ A3 رنگی نوشتم کارشناسی ارشد و روبرو خودم در اتاقم گذاشتم و جوری بود که هر وقت میخواستم درس بخونم این نوشته به چشمم می یو مد.

گذشت و تا وقت کنکور شد و من اصلا ریاضی رو نه خونده بودم و تست کار کرده بودم.سر جلسه کنکور یک حس بهم گفت تست های ریاضی هم بزن هیچ اتفاقی نمی یوفته. من هم تست های ریاضی رو زدم. وقتی نتیجه کنکور اومد درس ریاضی رو با 65% درست زده بودم. و همین درس ریاضی باعث شد که دانشگاه قبول بشم. الان هم ترم 4 هستم. این بهترین خاطره از فرمول راز برام بود.اتفاقات دیگه هم هست که بعدا براتون می نویسم.ممنون که وقت گذاشتین و داستان من رو خوندین. آرزو دارم که همه دوستان فرمول راز رو تجربه کرده باشن

[ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 ] [ 20:53 ] [ شمیم ]
تجربه ی الی (عروس خوش اقبال) از "راز" :

سلام منم تجربیات بسیاری از راز دارم میخوام اینجا یکیشو براتون تعریف کنم :
من 4 سال قبل تو ي قسمت مهم توی یك موسسه مالی كار ميكردم و ضمنا دانشجوی کارشناسی ارشد بودم و چون در اون سالها مشغله کاریم زیاد بود نمیتونستم تو کلاسا شرکت کنم همون اوايل سال ي برگه برداشتمو نمره چند درس سختو براي خودم عالي دادم و رهاشون کردم اصلا یادم رفته بود که چنین کاری رو انجام دادم .

بماند یادمه یکی از اون درسای بسیار بسیار سخت كه استاد بسيار سختگيري داشت و معروف بود به اينكه بچه ها رو از درسش ميندازه رو با کلی واسطه و ... مجوز امتحانشو از استاد گرفتم . راستش اولش نمی خواستم امتحان بدم ولی ناخود اگاه فکر کردم حالا امتحان بدم شاید فرجی حاصل شه . درس کاملا فرمولی و محاسبه ايي و كلا با ریاضیات سركار داشت . منم كه هيچي بلد نبودم البته کمی هم درسای تئوری توش داشت که ممکن بود استاد یک سوال ازش بده اونم درحد 2 یا 3 نمره از 20 . سالها قبلش که اینطور بوده .

به دلم افتاد كمي تئوريها رو بخونم كه مشروط نشم . حدود يك ساعت درس خوندم واقعا زحمت كشيده بودم !!!!!!!! . رفتم سر جلسه امتحان ي دفعه ديدم درسي كه كلا محاسبه ايي ، آماري بود سوالاتش فقط تئوري شده . كه بعدها فهميديم كه در طول سالها امتحان گرفتن استاد این طراحی سوال بي سابقه بوده . فكر كنيد 4 تا سوال تئوري هر كدام 5 نمره مجموعا 20 نمره. جالب اينكه من شايد يك ساعت در طول ترم در مورد اون درس نخونده بودم و هر 4 سوال هم جز اون مواردي بود كه خونده بودم . مثل آب خوردن جواب سوالات بلد بودم . شوكه شده بودم .

اعتراض بچه ها از ناراحتي دراومد استاد : اين چه سوالاتيه؟ من داشتم از خوشحالي سكته ميكردم مثل ديوونه ها شده بودم شروع كردم به پاسخ دادن . تمومشو جواب دادم و با خوشحالي ورق رو دادم به مراقب كلاس . همه بچه ها تعجب كرده بودند كه مني كه تو كلاسا شركت نكرده بودم چطوري شده زود ي برگمو دادم . اينم يكي از خاطرات شيرين من از راز . البته بماند كه اون ترم تمام بچه ها اون درس رو افتادند و من با نمره عالي درسو پاس كردم . خب اينجوري شد كه قصه ما بسر رسيد و من تونستم اين درس سختو با كمك راز پاس كنم .

[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 21:51 ] [ شمیم ]

تجربه ی فافای عزیز از "راز" :

سلاممممممممم......آقا سجاد بسلامتی باشه......

بچه ها جوووووونم منم 400 هزار تومن گذاشته بودم کنار برا ی کاری.....

بعد این درعیدی ک هی میرفتم بیرون چیزای خوشمل خوشمل میدیدم ک دلم لک میزد براشون

دوس داشتم همشونو بخرم.....ولی 400 تومنو نیاز داشتم....
ک مونا راز و بهم یادآوری کرد......دلمو زدم ب دریا گفتم بذار برم بخرم.....
ازاین دس بدم ازاون دس میگیرم.....ب این نیت خرجش کردم ک خدا روزی رسونه
آره دوستای گلم رفتم 150 تومنشو زدم زمین....دلمو ب خواسته هاش رسوندم

فردای اون روزبابام اومد گفت فاطمه بیا50 ت قرضت!!!!!!!!!!!!

منم ک یادم نبود قرض داشتم.....کائنات عزیزلطف کردن و برش گردوندن....

بعد از50 تومنی ک پاپا داد......100ت دیگه هم داد گفت این فعلا دستت باشه اگه خواستی چیزی برا عیدت بخری......!!!!!!!!!

اگه کم اوردی بیا تا بت بدم!!!!!!!!!!!!!!

منو بگو ذوق مرگ.....آب از دهنم میووووووومدددددد.....کف کرده بودم!!!!!

جونم براتون بگه فردا بازم رفتم بیرون ب این نیت ک خدا روزی رسونه.......

>>>>> نتیجـــــــــــــــــــــــــــــــــه !!! :
ب پول دل نبندید......چرک کف دسته.....خرج کن بره خدا خودش هواتو داره رفیق

[ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 ] [ 13:59 ] [ شمیم ]
تجربه ی آقا سجاد از "راز" :

پول شدن چک راز

سلام خدمت همه دوستان رازی و شمیم جان که این کامنتو میذاره صفحه اول
می خوام ی تجربه از ی چک راز بگم ک برا من پول شد....اولین باری ک کتاب رازو خوندم فوری رفتم چکهای رازو از سایت گرفتم و مطلعمو درباره چکها بردم بالا و چک نوشتن رازو یادگرفتم.

 داستانهای دیگران می خوندم ک چکشون نقد شده بود...بچه ها من چند وقت پیش 85 میلیون پول نیاز شدید داشتم هیچ راهکاریم برا جور کردنش نداشتم...اومدم و یکی از چکهای راز و ک داشتم مبلغ 85 میلیون نوشتم خب من باورش داشتم خیلی زیاد باور کرده بودم ک الان 85 میلیون دارم باهاش اون کارمو ک نیاز داشتم انجام میدادم.

 بچه ها من ی زمین داشتم ک بخاطر بد موقعیت بودنش کسی زیر بار خریدش نمیرفت اصلا هیچ ارزشی نداشت اما ظرف سه هفته زمین من اتفاقاتی براش افتاد و قیمت پیدا کرد و دقیقا سر سه هفته ی آقایی از طرف آقا غوله اومد و 85 میلیون تومن پول نقد ب من دادو زمینو خریدو چک من نقد شد.

 اما داستان همینجا تموم نمیشه...بعد چند روز من اون پولی ک نیاز داشتم 85 تومن پنج میلیون دیگه رفته بود روش یعنی شده بود 90میلیون خب باز با خودم گفتم کسریو از کجا جور کنم اومدم اون مبلغ 85 میلیون چک رازو خط زدم و چکمو پشت نویسی کردم و اینطور نوشتم این چک ب مبلغ 90میلیون تومان صحیح میباشد شاید باور نگنید اما اونی ک زمینو از من خریده بود اومد و فسخ کرد و 85 تومنشو گرفت اما دقیقا بعد 3 روز ی آقای مهربون دیگه اومد وزمین منو 90 میلیون خرید و رفت...چ میکنی تو راز...

چک راز (نمونه 1)

چک راز (نمونه 2)

[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 22:55 ] [ شمیم ]

تجربه ی مهتاب عزیز از "راز" :

با سلام خدمت دوستان عزیزم .از طریق قانون جذب یه اتفاقی برام افتاد خیلی جالب بود.

چند وقت پیش از تو اینترنت یه عکسی گرفتم که عکس یک اتاق پذیرایی بود که همه جای این اتاق دلار چیده بودند رو مبل ها رو دیوار رو میز رو کف زمین. این عکس را من از اینترنت گرفتم و داخل برنامه فتوشاپ یه تابلو درست کردمش و انداختم پشت صفحه دسکتاپ کامپیوترم .

تا چند روز نگاهش می کردم و تصور میکردم کلی از این دلارها به دستم رسیده و دارم خرجش می کنم وکلی چیزهایی که دوست دارم را باهاش خریداری می کنم. خلاصه یکی دو ماهی گذشت .خواهرم داشت مدارک هاشو و وسایل داخل کمدش را مرتب می کرد یهو یه سر رسیدش را باز کردش دید یک 100 دلاری از پولی که قبلا چنج کرده بود برای سفری که قبلا به مکه رفته بود لای سر رسیدش هنوز مانده بوده و اصلا یادش رفته بود .

یهو به من برگشت گفت: مهتاب بیا این 100دلاری مال تو .گفتم رو چه حساب آخه . گفت: همینجوری ،دوست دارم بدمش به تو. منو می گید قیافه این شکلی .واقعا این قانون جذب چه می کنه . آدم فقط بایداین قانون جذب را باور داشته باشه .

[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 14:37 ] [ شمیم ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

داسـتانـهاي اين وبلاگ از سـايت رســمــي " راز " www.thesecret.tv ترجمه مي شوند.

لطفاً اگر شما هم تجربه اي در استفاده از راز داريد در قسمت نظرات بنويسيد تا با اسم خود شما در وبلاگ قرار داده بشه و الهام بخش بقيه دوستان باشه.

براي همه آرزوي توانگري ، عشق ، شادي و سلامتي دارم.
امکانات وب