داستانهای واقعی از "راز"
 
قالب وبلاگ

آلیساس از اندونزی

چند سالی بود که مادرم کتاب راز را داشت اما من هیچ وقت آنرا نخوانده بودم. یکی از روزهای دسامبر ۲۰۱۰ آنرا خواندم و تصمیم گرفتم آنرا بکار ببرم. ابتدا برای چیزهای کوچک مثلا گرفتن نمرهء A در درس ریاضی و علوم.

من پوست سبزه و موهای بدی داشتم. در واقع پوستم به زردی میزد و من دلم می خواست پوست سفید داشته باشم. دوستانم فقط از اندام باریکم تعریف می کردند نه از چهره ام.

شروع کردم به تجسم پوستی سفید ، صاف و شفاف و موهایی نرم و خوش حالت. اوایل سخت بود که وانمود کنم پوست و موی دلخواهم را دارم ، اما به تجسم ادامه دادم. به هر دختری که پوست و موی دلخواهم را داشت نگاه می کردم و در دلم می گفتم : " خدایا شکر که من همچین پوستی دارم. " و با خوشحالی لبخند می زدم. به وانمود کردن و تجسم و تمرکز کردن ادامه دادم.

یک ماه بعد ، خانواده و دوستانم متوجه تغییری در من شدند. مو و پوستم هر روز بهتر از روز قبل می شد و حتی بعضی از دوستانم به من حسادت می کردند. حالا من واقعا خوشحالم - هیچ وقت به این اندازه خوشحال نبوده ام. چند وقت پیش با خوانندهء راک مورد علاقه ام ( که آنرا هم با راز جذب کردم ) ملاقات کردم و او به من گفت که چقدر زیبا هستم !

کمی زمان برد اما کائنات زمان واقعی ِ برآوردن آرزویم را می دانست .

 

 


برچسب‌ها: زیبایی
[ دوشنبه نهم اسفند 1389 ] [ 22:35 ] [ شمیم ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

داسـتانـهاي اين وبلاگ از سـايت رســمــي " راز " www.thesecret.tv ترجمه مي شوند.

لطفاً اگر شما هم تجربه اي در استفاده از راز داريد در قسمت نظرات بنويسيد تا با اسم خود شما در وبلاگ قرار داده بشه و الهام بخش بقيه دوستان باشه.

براي همه آرزوي توانگري ، عشق ، شادي و سلامتي دارم.
امکانات وب