داستانهای واقعی از "راز"
 
قالب وبلاگ

جین از کنیا

چند ماه پیش ، زندگیم ... بذارید بگم - " منفی " بود . همه چیز برایم یک مشکل بود .برای یک شغل در شهری غیر از شهر خودم دعوت به کار شده بودم . به من وعده ء دستمزد بالا و خانه داده بودند و قرار بود دستیار کارگردان شوم . خیلی هیجان زده بودم ، وسایلم را جمع کردم و به آن شهر رفتم . همین که به آنجا رسیدم متوجه شدم که تمام وعده هایشان توخالی بود . البته به من خانه داده بودند ، اما حقوق نداشتم و دستیار کارگردان هم نبودم . شرایط کاری وحشتناک بود. در یک کلمه ، از آن متنفر بودم !

یک روز بعد از ظهر که سر کار بودم ، و برای ناهار می رفتم ، از خودم پرسیدم آیا این آن زندگی ای است که می خواستم ؟ تصمیم گرفتم همانجا و برای همیشه تغییرش دهم . سه روز بعد ، وسایلم را جمع کردم تا به شهر خودم برگردم . به هیچ کس چیزی از رفتنم نگفتم ، یک تصمیم گرفته بودم و به سرعت آنجا را ترک کردم .

به شهر خودم رسیدم ، و چهار روز بعد به شغل دیگری دعوت شدم . حقوقش بد نبود ،و برای شروع از جایی که آمده بودم خوب بود . شغل جدید را شروع کردم ، و هنوز یک ماه نگذشته بود که شغل دیگری به من پیشنهاد شد ، یک شغل بهتر ! با دستمزد بهتر و بالاتر ! آن شغل را گرفتم . و اکنون به عنوان مدیر آنجا کار می کنم.

مدت زیادی بود که در خانهء والدینم زندگی می کردم ، می دانستم که باید از آنجا بروم ، اما به شغلی نیاز داشتم که بتوانم قبض هایم را بپردازم و بتوانم به خوبی از عهدهء مخارجم بر بیایم . به علاوه به یک خانهء زیبا احتیاج داشتم ، خانه ای که عاشقش باشم و آن خانه نیز در مقابل به من عشق بدهد . پس با خودم گفتم ، به این آرزو فکر می کنم و خودم را در آن خانه تجسم می کنم سپس آن را رها می کنم و به کائنات می سپرم . آنقدر سریع اتفاق افتاد که شوک شدم !

چون باید سر کار می رفتم موضوع خانه را با یکی از دوستانم در میان گذاشتم و او پذیرفت که به من کمک کند . یک روز که سر کار بودم دوستم به من تلفن کرد و گفت که یک خانه پیدا کرده اما خانهء کوچکیست . به او گفتم آن خانه را می خواهم . کمی بعد با دوستم قرار گذاشتم و به دیدن خانه رفتیم . دقیقاً همان چیزی بود که می خواستم ! یک باغچه ء زیبا دارد ، به همان اندازه ای که همیشه دلم می خواست ! همسایه ها هم همانطوری هستند که دوست داشتم باشند . یک مکان امن و ساکت .نمی توانستم باور کنم. حتی اجاره بها هم خوب بود . می توانستم از عهده اش بر بیایم . این یکی از چیزهایی بود که همیشه می خواستم و بالاخره صاحبش شدم !

آرزوی دیگرم این بود که با مردی آشنا شوم که با من به خوبی رفتار کند ، و خیلی زیاد عاشقم باشد . اخیراً با مردی آشنا شده ام که رفتارش با من عالیست و مرا می خنداند ... و ما همیشه اوقات خوبی با هم داریم .ما از ارتباط با همدیگر بسیار لذت می بریم . 

راز کار می کند . من برای دیدن یکی از دوستانم رفته بودم که فیلم راز را داشت ، و آن روز در حال پخش بود ، من زیاد به فیلم توجهی نداشتم تا اینکه یک لحظه به آن گوش سپردم . و از آن زمان دیگر هرگز بدون راز زندگی نکرده ام !! راز زندگی من و روش فکری مرا تغییر داد ! همه چیز عالی پیش می رود و من از خدا ، راز ، کائنات و همهء کسانی که مدتهای طولانی از راز آگاهی داشتند و آن را با ما تقسیم کردند بسیار متشکرم .





برچسب‌ها: شغل, خانه, روابط
[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 10:0 ] [ شمیم ]

آلیسون از بلژیک

من با راز از طریق یکی از همکارانم که بعدها یکی از دوستانم شد آشنا شدم. باید اعتراف کنم که اوایل خیلی شکاک و بدبین بودم. من با همکارم یک سال پیش آشنا شدم. یک شب ، او با من دربارهء راز صحبت کرد و فیلم راز را به من قرض داد. من فیلم را دیدم و نسبت به آن کنجکاو شدم. شروع به تحقیق بیشتری کردم ، اگرچه هنوز کمی به آن شک داشتم.

من در آپارتمانی زندگی می کردم که به شدت از آن بیزار بودم. همسایگانم کابوس من بودند و از آن مکان متنفر بودم به طوریکه حتی شبها هم دوست نداشتم به خانه برگردم. دلم می خواست از آنجا نقل مکان کنم ، اما پول کافی برای پرداخت اجاره دو ماه باقیمانده را به صورت یکجا نداشتم. با خودم فکر کردم چه خوب می شد اگر می توانستم آپارتمان خوبی پیدا کنم و مجبور نباشم کرایهء ماه اول را بپردازم.

در آن زمان همکار دیگری داشتم به اسم کارل . او در آپارتمان قشنگی در مرکز شهر زندگی می کرد. من هم یک سال پیش به آنجا رفته بودم چون کارل فرانسوی اش خوب نبود و مرا به عنوان مترجم با خودش برده بود. آرزو می کردم بتوانم در آپارتمانی مثل آن زندگی کنم و خودم را شماتت می کردم که چرا قبلاً بیشتر دنبال خانه ای بهتر نگشته بودم.

به هر حال ، چند هفته بعد ، کارل نزد من آمد و گفت که شغل دیگری در کشور خودش پیدا کرده و می خواهد به دانمارک برگردد. پس می توانستم به آپارتمان او نقل مکان کنم و نه تنها مجبور نبودم اجارهء ماه اول را بپردازم ( چون کارل قراردادش را زودتر از موعد فسخ کرده بود ) بلکه می توانستم یک ماه از اینترنت مجانی هم استفاده کنم . ( باز هم به همان دلیل ) باورم نمی شد ! اگرچه از رفتن کارل دلگیر بودم اما بالاخره به آرزویم رسیده بودم : امکان نقل مکان به آپارتمانی بهتر !

از وقتی این اتفاق برایم افتاد ، بیشتر از قبل به راز اعتقاد پیدا کردم و دیگر شکی به آن ندارم.



برچسب‌ها: خانه
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 11:40 ] [ شمیم ]

الی از ایران

میخواهم داستانم را با شما قسمت کنم تا بدانید که وقتی چیزی را از کائنات  می خواهید ، و آن را از ته دل باور می کنید ، در آن لحظه ، آن خواسته مال شماست و آن را دریافت می کنید.

یک روز ، خیلی اتفاقی ، پدرم به تمام اعضای خانواده گفت که در حال ورشکست شدن هستیم و اگر نتوانیم قرض هایمان را به بانک برگردانیم خانه مان را از دست می دهیم. خبر خیلی بدی برای من بود.

به این معنی بود که ما هر چه داشتیم از دست می دادیم. اما در آن لحظه من ناامید نشدم. قبلا " راز " را خوانده بودم و امتحانش هم کرده بودم و نتایجش را دیده بودم. پس از کائنات خواستم که به ما کمک کند ، از ته دل باورش کردم ، و میدانستم که همه چیز خوب پیش خواهد رفت.

پنج روز بعد یک معجزه اتفاق افتاد - پدرم برای کارخانه اش یک مشتری پیدا کرد  که می خواست کارخانه را بخرد !! آنها حتی از پدرم خواستند که با آنها همکاری کند ، و همه ی اینها در عرض ۵ روز پیش آمد.

در یک لحظه خانواده ام تمام امیدشان را از دست داده بودند و فکر می کردند که همه چیز را از دست خواهند داد. من خیلی خوشحالم چون مطمئنم که تمام جهان با من همراه است اگر از ته دل آرزویی کنم و به آن ایمان داشته باشم خواسته ام برآورده می شود.


برچسب‌ها: باور, خانه
[ چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 ] [ 22:36 ] [ شمیم ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

داسـتانـهاي اين وبلاگ از سـايت رســمــي " راز " www.thesecret.tv ترجمه مي شوند.

لطفاً اگر شما هم تجربه اي در استفاده از راز داريد در قسمت نظرات بنويسيد تا با اسم خود شما در وبلاگ قرار داده بشه و الهام بخش بقيه دوستان باشه.

براي همه آرزوي توانگري ، عشق ، شادي و سلامتي دارم.
امکانات وب