زندگی ام به من برگردانده شد

برایان از ایرلند
در سال 2007 پی بردم که دیگر نمی توانم شغلم را تحمل کنم ، شغلم تبدیل به یک وظیفه شده بود ، با من بدرفتاری میشد ، و دائماً حقوقم پایمال میشد و از من سوءاستفاده می کردند . در واقع روزی 17-20 ساعت در روز کار می کردم ( صادقانه ) ، که باعث میشد فشار زیادی بر زندگی خانوادگی ام وارد شود ، چون همسرم مجبور بود همهء کارها را خودش به تنهایی انجام دهد و دخترمان هم در آن زمان خیلی کوچک بود. به جایی رسیده بودم که نمی توانستم شبها بخوابم ، و هر روز صبح وقتی با صدای زنگ ساعت بیدار می شدم دل پیچه می گرفتم .به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که چقدر از کارم متنفر بودم . مرتب با خودم تکرار می کردم ، ازش متنفرم ! ازش متنفرم ! وقتی پیش رئیسم شکایت بردم مرا از پاداشی که قرار بود بگیرم محروم کرد و تهدیدم کرد که اخراج خواهم شد .
این پست ترین نقطهء زندگی من بود . من پس زمینه ای از کار مهندسی فروش و بازاریابی داشتم ، و در سال 2006 کتابی در مورد فروش خواندم . در آن کتاب داستانهای جالب و نکات آموزنده ای وجود داشت ، صنعت اصلی که در کتاب روی آن تمرکز شده بود نرم افزار و تکنولوژی بود ،که مرا بسیار هیجانزده کرد ، " این زمینه فروش کاملاً مناسب من بود ." وقتی کتاب را می خواندم در دنیای دیگری سیر می کردم ، احساس خوبی دربارهء خودم داشتم ، حس بی ارزشی نمی کردم . سرانجام اخراج شدم . رکود اقتصادی پیش آمده بود و مدیر فروش من مرا اخراج کرد تا خودش را حفظ کند . اما بعد از خواندن چندبارهء آن کتاب ، دریافتم که مشکل از کارفرمایان من بود ؛ دیدگاه آنها نسبت به دنیا نادرست و از روی گمراهی بود ، می دانستم که من لیاقت بیشتر از اینها را دارم . آنگونه زندگی کردن دلیل جایگاه من در جهان بود .
شغلهای بیشتری پیدا کردم و سخت کار کردم تا مخارج خانواده ام را تأمین کنم ، سپس یک روز تماسی از یک آژانس که به دنبال فروشندهء باسابقه برای یک شرکت نرم افزاری می گشت دریافت کردم . ابتدا آن پیشنهاد را رد کردم ، بهانه آوردم که شما مهندس نرم افزار می خواهید و من نمی خواهم وقتتان را تلف کنید ، اما متشکرم که به فکر من بودید . دختری که در آژانس کار می کرد اصرار ورزید ، گفت من فکر میکنم شما برای این شغل کاملاً مناسبید ! پس پذیرفتم و برای یک سری مصاحبه به آنجا رفتم . استخدام شدم ، با حقوق و مزایای عالی ، و یک ماشین BMW سری 5 هم زیر پایم است !!!
اما این سالهای اخیر اثر خود را باقی گذاشتند ، و من گاهی اوقات خیلی افسرده می شدم ، نگران بودم مبادا یک روز صبح که از خواب بیدار می شوم همهء اینها از من گرفته شود . کریسمس بود ، و من و همسرم ، که او هم مانند من منفی نگر شده بود ، برای خرید هدیه بیرون رفته بودیم . هرچیزی که من با آن درگیر بودم همسرم نیز درگیر بود . به داخل یک کتابفروشی رفتم و دنبال چیزی گشتم که در مورد زندگی به من دورنمایی جدید هدیه کند ، تا ما را شفا دهد . نمی دانستم آن چه چیز می توانست باشد . من بدون آنکه بدانم در طول چند ماه قبل زندگی ایده آلم را تجسم کرده بودم ، و تمام ابزارها ، افراد و موقعیتهایی را که برای رسیدن به آن زندگی نیاز داشتم جذب کرده بودم . در کتابفروشی به قفسه ای از کتابها که قبلاً هیچ وقت آن را ندیده بودم نگاهی انداختم . یک کتاب قرمز باحال چشمم را گرفت ، قرمز همیشه رنگ مورد علاقهء من بود . آن را برداشتم سپس بلافاصله سرجایش گذاشتم ، احساس عجیبی داشتم ، یک چیزی اتفاق افتاده بود . به جای جدیدی رسیده بودم و می ترسیدم . چرخیدم و خواستم از آنجا دور شوم ، بعد جسمم متوقف شد و پاهایم به کف زمین چسبید. جوری عرق کرده بودم که انگار تازه ورزش کرده باشم . ندای درونم با حالتی آمرانه به من گفت : " برایان ، دوست من ، اگر همین حالا به این شانس برای نجات خودت پشت کنی تا ابد در گمراهی باقی خواهی ماند . " من دیوانه نیستم ، آن صدا را به وضوح شنیدم ، و با صدای بلند گفتم : " بسیار خوب ! " برگشتم و کتاب " راز " را قاپیدم ، پولش را پرداخت کردم ، و آن را محکم به سینه ام چسباندم ، مثل اینکه آن کتاب طناب نجاتم باشد ( که واقعاً هم بود ! ) از همان روز من و همسرم هر روز کتاب را می خواندیم ، و فیلمش را هم تماشا می کردیم و در مورد قانون جذب و همهء آموزگارانی که در فیلم بودند و تاریخچه ء راز بیشتر یاد گرفتیم .
دو هفته پیش داشتم بعد از ورزش دوش می گرفتم که ناگهان نمیدانم از کجا چیزی دربارهء شغل جدیدم در ذهنم جرقه زد ،و از چیزی که کشف کرده بودم بسیار شگفت زده شدم . اول یک حوله برداشتم ، و همانطور خیسِ آّب از حمام به داخل اتاق دویدم و دیوانه وار به دنبال همان کتابی که دربارهء فروش خوانده بودم گشتم .
یکی از موضوعات کتاب ، که من بارها و بارها خوانده بودمش ، و خیلی روی من تأثیر گذاشته بود ، دقیقاً در مورد یکی از شرکتهای مشابه و همگروه با شرکت ما بود ! اما قسمت کمی ترسناک آن ، این بود که در قسمتهای اصلی کتاب ، فروشنده ای که من همیشه دوست داشتم جای او باشم ، همان محصولاتی را می فروخت که من در حال فروشش بودم ! وقتی فهمیدم چه کار کرده بودم شروع کردم به گریه کردن ، همسرم وحشت زده از اتاق دیگر آمد . کتاب را به او نشان دادم ، و او بی درنگ متوجه شد و مرا در آغوش گرفت . ما می دانستیم که کائنات زندگی جدید ما را برایمان به ارمغان آورده است چون ما قدرت بزرگ قانون جذب را فراخوانده بودیم . حالا که تقریباً می دانم قانون جذب چگونه کار میکند ، می خواهم چیزهای بزرگتر و بهتری را خلق کنم ، و از همین حالا می توانم ببینم و احساس کنم که دارند با سرعت نور به سمتم می آیند .
راندا ، من سپاسگزاری ویژه ای به تو مدیونم . از اینکه فیلم را ساختی و کتاب را منتشر کردی متشکرم . امیدوارم زندگی تو هم پر از شادی و لذت باشد .
داسـتانـهاي اين وبلاگ از سـايت رســمــي " راز " www.thesecret.tv ترجمه مي شوند.