یک  تکنیک از " راز " ( 9 )

به موهبتها در همه چیز نگاه کنید ، مخصوصا وقتی با چیزی مواجه می شوید که به نظر  منفی می رسد.

هر چیزی را که جذب می کنیم باعث رشد ما می شود ، این به آن معنیست که در نهایت هر چه پیش آید به نفع ماست.

قدم گذاشتن در مسیر جدید نیازمند ظرفیتها و توانایی های جدید است ، و این ویژگیها همیشه دقیقا همان چیزهایی هستند که ما نیاز داریم کسب کنیم تا چیزهای برتر و بهتر را در زندگیمان بدست آوریم.

راندا برن

آشکار سازی را از لنز دوربینم دیدم!

نیدی اینانی از هندوستان

وقتی در سال سوم هنرستان بودم ، یک فیلم مستند درباره ی هنرمندان امپرسیونیست فرانسوی نشان داده شد. در این مستند نشان داده شده بود که  کلود مونه ، پدر امپرسیونیست ،معروفترین نقاشی خود ، " طلوع آفتاب " را به محض بیدار شدن از خواب کشیده است.

سه پایه ی نقاشی درست کنار تختخوابش قرار داشت. او در کارگاه هنری اش می خوابید! چنان در اندیشه ی خوابیدن در کارگاه هنری غوطه ور شده بودم که با تمام احساسم آرزو کردم که من هم این موقعیت را داشته باشم.

در سال چهارم به خانه ی بزرگتر و جدیدتر نقل مکان کردم. چند ماه گذشت. یک روز داشتم از اتاقم برای یکی از دوستانم عکسبرداری می کردم. در زاویه ای ایستادم که بتوانم با دوربین از کل اتاق  عکس بگیرم و چیزی که از لنز دوربین دیدم مرا شوک زده کرد. من در کارگاه هنری ام زندگی می کردم!!

 یک محیط کار وسیع در اتاقم داشتم و سه پایه ام درست کنار تختخوابم بود!

بعدها فهمیدم که بدون اینکه بدانم خودم این اتاق را آشکار کرده ام. این اتفاق قبل از خواندن " راز " بود و من بعد از خواندن کتاب فهمیدم که چکار کرده ام. این کتاب خط مشی من در زندگی را تغییر داد و مرا به طور کامل در مثبت اندیشی به دام انداخت .

بالش

هیتر از انگلستان

از اوایل امسال که با " راز " آشنا شدم سعی کردم بر اساس چیزهایی که از  " راز " یاد گرفته بودم زندگی کنم . اولین آشکار سازی من گل شقایق صحرایی بود. من واقعا می خواستم گل شقایق را ببینم و یک روز بعد از اینکه این خواسته را به عنوان نشانه در نظر گرفتم در حال خواندن آن لاین یک روزنامه همین که صفحه را به سمت پایین بردم یک گل شقایق  زیبا دیدم. از آن روز به بعد همیشه این گل را می بینم و احساس خوبی به من دست می دهد.

چند نشانه ی کوچک دیگر را نیز امتحان کردم و همیشه از این بابت شکر گزار بودم.

دیشب ، وقتی می خواستم بخوابم دیدم ۲۳ پنی در کیف پولم است . تصمیم گرفتم کتاب را زیر بالشم بگذارم. وقت زیادی برای خواندن کتاب نداشتم اما دوست داشتم این افکار را در سرم احساس کنم.

امروز که به سر کار آمدم به خودم گفتم در پاکت بعدی حقوقم ، پول سه هفته را به جای یک هفته می گیرم !! بعد یک بلیط لاتاری خریدم و دیدم که ۱۰ یورو برنده شده ام. درسته که زیاد نبود ، اما احساس خوبی دارم. من باور دارم که هر چیزی را درخواست کنم به من داده خواهد شد.

 

موفق شدم

شانل از دیترویت

یکی از چیزهایی که در زندگیم برایم بسیار مهم است پیشرفت کردن و چیزهای بیشتر خواستن است.

در چهار سال گذشته ، با ترس از اجتماع دست و پنجه نرم می کردم. و این ترس روی عملکرد تحصیلی و زندگی روزمره ام اثر گذاشته بود. افکار منفی ای که داشتم بر زندگیم غلبه کرده بود و هیچ کنترلی روی آن نداشتم. مثل مرده ی متحرک بودم ، حرکت می کردم ، نفس می کشیدم اما زندگی نمی کردم. تمام اینها روی نمراتم تاثیر وحشتناکی گذاشته بود.

در سال آخر تحصیلی ام ، تصمیم گرفتم از شر افکار بد رها شوم ، اما باز هم احساساتم مرا به حال گذشته برد. حدود یک ماه قبل از تاریخ فارغ التحصیلی ، تقریبا تمام کلاسهایم را غیبت کرده بودم. خیلی تنها بودم و هیچ کس نمی دانست من چه مشکلی دارم. فکر می کردم هیچ راهی برای فارغ التحصیل شدنم وجود ندارد چون دیگر زمانی برای بالا بردن نمراتم نداشتم.

بعد از اینکه آخرین امتحانم را دادم ، به یاد " راز " افتادم. بعد از آن ، هر روز خودم را مجسم می کردم که در تاریخ ۷ ژوئن ۲۰۱۰ به روی سن می روم. از آرایشگاه وقت برای ناخن و مو گرفتم و همچنین یک لباس نو خریدم. خیلی زیاد منتظر روز فارغ التحصیلی بودم.

وقتی به روی سن فارغ التحصیلی رفتم و به من کلاه و ردای فارغ التحصیلی دادند ، فقط گریه می کردم. این اولین باری بود که از قانون جذب بطور واقعی استفاده کرده بودم.

گل

ویرا از اوکراین

فیلم " راز " را در سال ۲۰۰۷ دیدم و اول زیاد جدی اش نگرفتم. اما وقتی دوست پسرم ترکم کرد و من در آن شهر غریب که برای درس خواندن آنجا بودم تنها شدم شروع کردم به دیدن هر روزه ی فیلم " راز " ، که مرا در حال و هوای مثبتی قرار می داد.

ناگهان ، یک شغل مستقل پیدا کردم و یک تور مسافرتی مجانی به جایی زیبا در لهستان ، و به خوابگاه دانشجویی ای رفتم که افراد زیادی از سراسر جهان در آنجا بودند.

من دیگر در یک شهر بزرگ تنها و غریب نبودم و از اینکه همه چیز به این شکل تغییر کرده بود سپاسگزار بودم.

چند وقت بعد کم کم " راز " را فراموش کردم و دوباره افکار منفی به سراغم آمد. دیگر به قانون جذب اعتقاد نداشتم. هفته ی گذشته شروع کردم به خواندن کتاب " قدرت " و تصمیم گرفتم امتحانش کنم تا ببینم آیا واقعا کار می کند یا نه.

اول تجسم کردم که ۲۰ هروینیاس (پول اوکراینی ) از یک منبع نامعلوم به دستم می رسد. روز بعد مادرم به من پنجاه تا داد ! اما  با خودم فکر کردم که این امتحان خیلی آسان و قابل پیش بینی بود چون مادرم چند وقت پیش از من پول قرض گرفته بود.

پس تصمیم گرفتم یک شاخه گل را جذب کنم. از آنجایی که الان اینجا پاییز است نمی توان همه ی گلها را به راحتی در این فصل پیدا کرد.

الان در خانه ی پدر و مادرم هستم ، و وقت زیادی را با مادرم که خانه دار است  می گذرانم. امروز مادرم  تصمیم گرفت کمی به باغچه رسیدگی کند. بعد از اینکه کارش تمام شد یک گلدان گل به اتاق من آورد. با خودم گفتم او که گلها را مستقیما به من نداد ، پس این هم حساب نیست.

همینطور که به مادرم که داشت به گلها آب میداد نگاه می کردم ، برگشت و به من گفت : " ببین چه گلدان گل زیبایی برایت آورده ام ! "

 

یک تکنیک از " راز " ( 8 )

مهم است بدانید که افکار و احساساتتان توامان قانون جذب را بکار می اندازند و شما نمی توانید این دو را از هم جدا کنید.

همچنین به یاد داشته باشید که احساسات شما تمام فرکانسهای شما را به وجود می آورد و به شما می گوید که در این لحظه در حال ایجاد چه چیز هستید.

خب الان احساستان چیست؟ می توانید بهتر باشید؟ خیلی خب ، پس همین الان هر کاری که حال شما را بهتر می کند انجام دهید.

راندا برن

وقتی درخواست کردید آرام بمانید ، حتما اتفاق می افتد

چارلز از آفریقای جنوبی

چند ماه پیش کتاب " راز " را خواندم و الان در حال خواندن کتاب " قدرت " هستم. چیزی که می توانم بگویم این است که " قدرت " به من کمک کرد تا تجسمم را با احساس عشق نسبت به چیزی که تجسم می کنم بازآرایی کنم.

مسیر من از خانه به محل کارم ۲۰-۳۰ دقیقه است و من هر روز صبح این مسیر را با موتور می روم. امروز صبح قبل از رفتن به سرکار مقدار سوخت موتور را چک نکردم در نتیجه موتورم در وسط راه ، در حالیکه فقط چند دقیقه به محل کار مانده بود خاموش شد. در آن حوالی پمپ بنزینی نبود و من مجبور بودم موتور را تا نزدیکترین پمپ بنزین که در واقع چند کیلومتر فاصله داشت هل بدهم. اول خواستم از ماشینها کمک بگیرم اما پشیمان شدم. تجسم کردم که یک کامیون موتورم را تا پمپ بنزین می برد ، خیلی از این فکر خوشم آمد چون واقعی به نظر می رسید.

بعد از چند دقیقه هیچ اتفاقی نیفتاد. پس تصمیم گرفتم دوباره موتورم را هل بدهم که حداقل ۲ ساعت طول می کشید. وقتی موتور را هل می دادم ، در قلبم ، لذتی را احساس می کردم مثل اینکه منتظر چیز خوبی بودم.ناگهان یک کامیون جلوی پایم نگه داشت و از من پرسید آیا کمک لازم دارم؟ دقیقا مثل همان چیزی که تجسم کرده بودم اتفاق افتاد.

لطفا یادتان باشد : وقتی یکبار خواسته ای را در دلتان بیان کردید ، و آن را از کائنات درخواست کردید ، بدانید که انجام شده است پس آن را رها کنید ، در واقع آن خواسته حتما به سمت شما می آید چون از قبل وجود داشته است ، تمام کاری که باید بکنید  این است که تجسمش کنید و به آن احساس عشق داشته باشید ، آن را تحسین کنید ، با آن زندگی کنید ، از آن لذت ببرید ، به آن لبخند بزنید و زندگی معمول تان را بکنید ، کائنات شما را شگفت زده خواهد کرد ، به شما قول می دهم.

در عرض پنج روز دنیایم را تغییر دادم

الی از ایران

میخواهم داستانم را با شما قسمت کنم تا بدانید که وقتی چیزی را از کائنات  می خواهید ، و آن را از ته دل باور می کنید ، در آن لحظه ، آن خواسته مال شماست و آن را دریافت می کنید.

یک روز ، خیلی اتفاقی ، پدرم به تمام اعضای خانواده گفت که در حال ورشکست شدن هستیم و اگر نتوانیم قرض هایمان را به بانک برگردانیم خانه مان را از دست می دهیم. خبر خیلی بدی برای من بود.

به این معنی بود که ما هر چه داشتیم از دست می دادیم. اما در آن لحظه من ناامید نشدم. قبلا " راز " را خوانده بودم و امتحانش هم کرده بودم و نتایجش را دیده بودم. پس از کائنات خواستم که به ما کمک کند ، از ته دل باورش کردم ، و میدانستم که همه چیز خوب پیش خواهد رفت.

پنج روز بعد یک معجزه اتفاق افتاد - پدرم برای کارخانه اش یک مشتری پیدا کرد  که می خواست کارخانه را بخرد !! آنها حتی از پدرم خواستند که با آنها همکاری کند ، و همه ی اینها در عرض ۵ روز پیش آمد.

در یک لحظه خانواده ام تمام امیدشان را از دست داده بودند و فکر می کردند که همه چیز را از دست خواهند داد. من خیلی خوشحالم چون مطمئنم که تمام جهان با من همراه است اگر از ته دل آرزویی کنم و به آن ایمان داشته باشم خواسته ام برآورده می شود.

چای ، گل رز و چک

پاملا از اونتاریو

بهار سال گذشته درباره ی " راز " چیزهایی شنیدم. به دلایلی نمی توانستم طرح روی جلد کتاب را از سرم بیرون کنم. وقتی به سر کار رفتم ، مدام نشانه ی " راز " (s) جلوی چشمم رژه می رفت. تمرکزم را برای کار از دست دادم . قرارداد کاری من رو به اتمام بود و در این زمان نمی توانستم ۲۵ دلار بابت خرید یک کتاب خرج کنم. پس تصمیم گرفتم سری به وبسایت " راز " بزنم. خلاصه ای از تکنیکهای راز را در آنجا خواندم.

شروع کردم به تمرین کردن آن مفاهیم تا کاملا برایم جا بیفتد. نماد " راز " همچنان در ذهنم می درخشید.

وقتی آخرین روز کاری ام رسید رئیسم مرا به یک مهمانی کوچک دعوت کرد و به من ۲۵ دلار پاداش داد !

تازه وقتی به پارکینگ رسیدم و خواستم سوار ماشین شوم متوجه شدم که خودم این مبلغ را آشکار کرده ام !

چند ماه بعد ، بعد از اینکه کتاب را خواندم اما در واقع چندان وقتی برای تمرین کردنش نداشتم ، پولی که در حساب بانکی ام داشتم تمام شد. تصمیم گرفتم قانون جذب را آزمایش کنم و ببینم آیا می توانم کمی پول جذب کنم.

شکل یک ۵۰۰ دلاری را در ذهنم تجسم کردم. عدد ۵۰۰ و نشانه ی $ - فقط همین !

دو روز بعد ، مادرم ، خیلی غیر منتظره ، از من پرسید آیا میتوانم یک هفته به او کمک کنم که بعضی از کارهای اداری اش را انجام دهد . من هم گفتم : " اوم...بله !! "

مقدار پولی که از طریق این کار به دست آوردم فقط کمی کمتر از ۵۰۰ دلار بود .

بعد از آن من خیلی چیزهای کوچک دیگر را نیز آشکار کردم. مثل چند تا کار کوچک ، مقداری پول ، گل رز ، چای مجانی ، و حتی پوست تمیز ( که شاید نزدیک ۱۴ سال می خواستمش ).

مطمئنم که شما هم می توانید ، هر که هستید و هر کجا که هستید . ایمان داشته باشید.

 

صفحه رویا جادو کرد

کت از نیومکزیکو

در روز عید سال ۲۰۱۰ تصمیم گرفتم یک صفحه ی رویای آنلاین درست کنم. عکسهای خودم و چیزهایی را که آرزو داشتم و می خواستمشان از جاهای مختلف کپی کردم و در یک صفحه پیست کردم و برایش این عنوان را نوشتم : " سال شگفتی ساز ۲۰۱۰ ! "

یکی از چیزهای اصلی که می خواستم این بود که وام دانشجویی ام را که به کارت اعتباری ام منتقلش کرده بودم تسویه کنم - حدود ۱۲،۰۰۰ دلار ! چی فکر می کردم؟ بهره ی وام ۱۷.۹ ٪ بود و در نهایت من ۲۵،۰۰۰ دلار بدهکار بودم. حتی فراتر از یک کابوس بود !

شغلم را از  بازاریاب شرکت به مجری فروش که کاری پرمخاطره بود تغییر داده بودم ،و  از خودم این سوال را می پرسیدم که : " چرا؟ " حقوقم ماهها بود به تاخیر افتاده بود ، حق کمیسیونم کم بود ، و من نگرانتر از قبل بودم که همین امر کارها را بدتر می کرد. پس تصمیم گرفتم فقط روی کارم متمرکز شوم چون شرکت نیاز به پول داشت، نگرانی را رها کردم و از خدا خواستم مرا راهنمایی کند تا فروش بیشتری داشته باشم تا شرکت بتواند به کارش ادامه دهد.

موثر واقع شد ! من قادر بودم با فروش بیشتر شرکت را از خطر ورشکستگی نجات دهم و اجازه دهم پولی که نیاز داشتم به سمتم بیاید. البته مجبور بودم پرداختهای کلانی نیز بکنم که نمیدانستم واقعا چگونه پرداخت می شدند!

وقتی در ژانویه صفحه ی رویایم را ساختم عکس یک کارت اعتباری را روی آن چسباندم که با رنگ سبز و درشت رویش نوشته شده بود : " پرداخت شد "

وقتی دوباره به صفحه ی رویایم نگاه کردم متوجه شدم که چند چیز دیگر نیز علاوه بر آن در این صفحه به نتیجه رسیده بودند.

من بی صبرانه  منتظر بقیه ی شگفتی های سال ۲۰۱۰ هستم !

یک تکنیک از " راز " ( 7 )

برای اینکه به کائنات اجازه دهید زندگی  شما را به سمت چیزهای شادتر و بهتر پیش ببرند ، نیاز دارید که به اطرافتان نگاه کنید و از همه ی چیزهای خوب قدردانی کنید.

به دنبال زیباییها بگردید و برکات و نعمتها را بشمارید. نارضایتی ، شادی و برکات بیشتر را به زندگیتان نمی آورد. نارضایتی ریشه های شما را دقیقا در جایی که  در حال حاضر هستید نگه میدارد اما قدر دانی به خاطر چیزهایی که دارید شادیها و برکات را به سوی شما جذب میکند.

یادتان باشد که شما یک آهنربا هستید ! قدردانی ،قدردانی را جذب می کند!

راندا برن

تجسم باور نکردنی

لوسی از اوکلاهما

دیروز صبح من با هم اتاقی قبلیم صحبت می کردم و او گفت که می خواهد برای شرکت در کنسرتی به شهر ما بیاید. ناگهان متوجه شدم که من هم دوست داشتم به این کنسرت بروم اما فراموش کرده بودم و حالا همه ی بلیطها فروخته شده بود.

خب ، موقع ناهار با تعدادی از همکارانم صحبت می کردم و آنها گفتند که چندتا بلیط اضافی دارند اما ممکن است دوستانشان نتوانند با آنها به کنسرت بروند. با خود فکر کردم " خب اگر آنها نمی توانند بروند من که دوست دارم بروم. " همکارانم به من گفتند که شخص دیگری نیز خواهان بلیط هست و اگر او نخواست به من اطلاع خواهند داد.

به خانه رفتم و قبل از اینکه به خواب بروم درباره ی رفتن به کنسرت فکر کردم و ناگهان یک جمله به ذهنم رسید : " چیزهای خوب برای کسانی اتفاق می افتد که بهترین نتیجه را از اتفاقات می سازند. "

سپس به خواب رفتم و امروز صبح یک ساعت زودتر بیدار شدم ( خیلی غیر معمول بود ) ، قلبم به سرعت می زد چون خواب دیده بودم که در کنسرت شرکت کرده ام. یک ربع در رختخواب دراز کشیدم و آن را تصور کردم. حتی می توانستم آهنگهایی که در خواب شنیده بودم به یاد آورم. به این فکر کردم که : اگر آن دو بلیط اضافی را بدست بیاورم چه کسی را با خودم به کنسرت ببرم؟ و چه آهنگهایی را دوست دارم بشنوم ؟ " خیلی سرگرم کننده بود. من همه چیز را در مورد کنسرت تجسم کردم - لباسی که می پوشم ، جای نشستنمان ، زمان رسیدن به آنجا ، لحظات خوبی که خواهم داشت ، نوشیدنی ای که خواهم نوشید و همه چیز!!!

سپس از جا بلند شدم و یک سی دی موسیقی برداشتم و در طول مسیرم به محل کار گوش دادم . به محل کار رسیدم و یکی از همکارانم ( نه آن شخصی که گفته بود بلیط اضافی دارد ) به طرفم آمد و گفت : " درباره ی کنسرت شنیده ای؟ " من گفتم : "بله، خیلی دوست دارم بروم " و او به من گفت که بلیط اضافی دارد و از من دعوت کرد تا با او به کنسرت بروم!!!

ووهوو! من آشکار کردن را خیلی دوست دارم. امیدوارم داستان من به دیگران هم کمک کند تا خواسته هایشان را آشکار کنند. فکر می کنم وقتی همه ی جزئیات خواسته ام را مثل احساساتم ، ظاهرم و .. تجسم می کنم بهترین نتیجه را بدست می آورم. و این ترفند همیشه برایم موثر است.

دفترچه

ژانین بارونیا از فیلیپین

من یک دفترچه دست دوم خریده بودم که طرح جذابی داشت و نظر مرا به خود جلب کرده بود. هدفم از خریدن این دفترچه ثبت خاطرات و روزانه هایم در سفری بود که قرار بود به همراه خانواده ام برویم.

سه ماه بعد از خریدن دفترچه و برگشتن ما از سفر دفترچه همچنان سفید بود. پس تصمیم گرفتم از آن به عنوان دفتر خاطراتم استفاده کنم و احساسات واقعیم را در دوره ی دانشجویی بنویسم.

در ضمن عکسهایی که در واقع آرزوهایم بود از این ور و آن ور میچیدم و توی دفترم می چسباندم.سپس فراموشش کردم.

یکروز بعد از ظهر که حوصله ام سر رفته بود سی دی صوتی برادرم را گرفتم و به آن گوش دادم و تازه فهمیدم که چرا عنوان آن سی دی " راز " بود. هر بار که به سی دی گوش می کردم برایم جالب بود و تازگی داشت.

چند روز بعد یک کتاب با عنوان و طرح جلد آشنا دیدم. این کتاب هم مال برادرم بود ، کتاب را از او قرض گرفتم و در مواقع بیکاری آنرا می خواندم.

بعد از اینکه خواندن کتاب را تمام کردم یاد دفترچه ام افتادم. آنرا از کشو درآوردم و وقتی بازش کردم و صفحاتش را دیدم از اینکه تجسم و باور چطور کار کرد شگفت زده شدم. آن عکسهایی که از جاهای مختلف کنده بودم و در دفترم چسبانده بودم همه به واقعیت پیوسته بودند. من تمام چیزهایی را که آرزو کرده بودم به دست آورده بودم ، نه دقیقا همان چیزها بلکه چیزهایی بهتر !

" راز " واقعا کار کرده بود! من در حال کشف " راز " بودم و دوست دارم اطرافیانم نیز آن را کشف کنند. چیزی که برای من اتفاق افتاد خیلی ساده بود اما ثابت کرد که " راز " چطور کار میکند.

فرزندم دختر است

جیسون از لوس آنجلس

من همیشه از راندا برن به خاطر اینکه " راز " را با مردم جهان قسمت کرد تشکر می کنم. من در حال حاضر دارم برای بار پنجم " راز " را می خوانم و همچنین کتاب " قدرت " را نیز خوانده ام.

وقتی بخش ۶ را می خواندم متوجه شدم که این بخش مربوط به دختر زیبا و دوست داشتنی مان است ، و احساس کردم که باید آن را با بقیه سهیم شوم.

من و همسرم همیشه درباره ی بچه دار شدن با هم صحبت می کردیم ، و هر دوی ما دوست داشتیم که یک دختر کوچک داشته باشیم که شبیه همسرم باشد و نامش را " ابیگیل " بگذاریم و او را " ابی " صدا کنیم.

یکسال بعد از ازدواجمان تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم. اما تلاش یکساله ی ما نتیجه ای نداشت و ما نا امید و نگران شدیم.

در آن زمان من کتاب " راز " را خواندم و ناگهان چیزی در ذهنم جرقه زد. من دقیقا می دانستم که ما برای رسیدن به هدفمان به چه چیز نیاز داشتیم. اتاقی که برای " ابی " آماده کرده بودیم آبی بود و ما از آن به عنوان انبار استفاده می کردیم و علاوه بر آن من از این اتاق به عنوان دفتر کار و حتی محل ورزش استفاده می کردم. ما آنطوری زندگی نمیکردیم که انگار منتظر  بچه هستیم.پس اتاق را تمیز کردیم و آن را به رنگ صورتی درآوردیم و حتی برایش مبلمان سفارش دادیم.

مطمئنم که حالا میدانید داستان من چگونه تمام می شود ، " راز " به من آموخت که بخشنده باشم و ایمان داشته باشم ، و اگر شما می خواهید که کائنات خواسته های شما را برآورده سازند باید طوری زندگی کنید که انگار واقعا  در حال دریافت آن هستید.

همسر ایده آل من

دانا از نیوجرسی

من سالها خواننده ی پر و پا قرص " راز " بودم. هر وقت لحظات بدی داشتم و یا امیدم را از دست می دادم ، به نسخه ی صوتی " راز " در آی پادم گوش می کردم تا انگیزه بگیرم.

در دایره ای از روابط گرفتار بودم. انگار هیچ کدام از این روابط نتیجه ای نداشت و من خیلی احساس بیهودگی و تنهایی می کردم. تصمیم گرفتم یک لیست از خصوصیات همسر ایده آلم را بنویسم : کسی که عاشق و بهترین دوستم باشد ، وفادار ، شوخ ، باهوش ، مهربان ، جذاب ، خانواده دوست و ...

هر روز روی این خصوصیات تمرکز می کردم. باور کرده بودم که این شخص در زندگی من ظاهر خواهد شد.

هر وقت از دوستانم داستان هیجان انگیزی در مورد آنها و شوهر/ دوست پسرشان می شنیدم لبخند می زدم چون می دانستم که من هم همه ی این چیزهای خوب را بدست می آورم.

در واقع این داستانها به من یادآوری می کرد که من هم حق دارم روزهای خوب و عالی داشته باشم.

سپس یک روز این اتفاق افتاد! من با همسر ایده آلم ملاقات کردم.  درست زمانی که کمتر انتظار آن را داشتم. حالا هر روز از کائنات تشکر می کنم که او را به زندگی من آورد. امسال بهترین سال زندگی من است.

یک تکنیک از " راز " ( 6 )

بسیاری از مردم نمی دانند که چه اندازه احساستشان را در مورد چیزهایی که نمی خواهند خرج می کنند.

 وقتی با دوستانتان صحبت می کنید و به آنها در باره ی وضعیت " افتضاح " خود می گویید ، در واقع احساستان را روی چیزی که نمی خواهید متمرکز کرده اید. وقتی به یک اتفاق به صورت منفی واکنش نشان می دهید ، و با لفظ " وحشتناک " خطابش می کنید ، باز هم احساستان را روی آنچه نمی خواهید متمرکز کرده اید.

شما با احساسات زیبا به این دنیا آمده اید ، پس از احساستان آگاهانه استفاده کنید.

راندا برن

جذب پول

دبورا از اوهایو

من حدود یکسال است که از " راز " استفاده می کنم. در این مدت موفقیتهایی داشته ام اما این هفته اتفاق بزرگی برایم افتاد که می خواهم آنرا با شما در میان بگذارم.

 در مورد مسائل مالی ام احساس بدی داشتم ، ۱۰ دلار در حساب بانکی داشتم و تا ۱۰ روز دیگر هم حقوقم پرداخت نمیشد. هفته ها نا امید بودم. روز جمعه در محل کارم در وقت ناهار به وبسایت راز سر زدم تا با خواندن داستانها کمی انگیزه بگیرم. یکی از داستانها توجه مرا به خود جلب کرد که در آن شخصی که به پول احتیاج داشت مرتب این جمله را تکرار می کرد : " من واقعا دوست دارم ۲۰۰ دلار داشته باشم تا آخر هفته را به خوبی بگذرانم. "

و بطور معجزه آسایی این مبلغ پول به صندوق پستی او آمده بود. من هم تصمیم گرفتم این روش را امتحان کنم. در همان حال که پشت کامپیوتر نشسته بودم چشمانم را بستم و  همان مبلغ را در نظر گرفتم و گفتم : " من ۲۰۰ دلار برای گذراندن آخر هفته ام دارم. " سپس آنرا رها کردم و لبخندی زدم و سعی کردم فراموشش کنم.

خاطر نشان کنم که من مجبور بودم تمام آخر هفته را کار کنم و حتی بنزین کافی برای رفتن به سر کار و برگشتن نداشتم. آنشب همسر سابقم از کالیفرنیا به قصد دیدنم آمده بود . وقتی به خانه رسیدم او به من ۹۵ دلار پول نقد و ۲ کارت بنزین ۵۰ دلاری داد. در همان لحظه فهمیدم که قانون جذب کار خودش را کرده است. جالبتر از همه این بود که همسر سابقم گفت که مجبور شده برای خوردن قهوه در جایی نگهدارد وگرنه ۱۰۰ دلار به من می داد که با ۲ کارت بنزین ۵۰ دلاری دقیقا همان ۲۰۰ دلار میشد. هنوز هم با اینکه از قانون جذب باخبرم از این اتفاق هیجان زده ام.

زندگی عالیست و ما باید همیشه تفکر مثبتمان را حفظ کنیم و مطمئن باشیم که همه چیز طبق میل ما پیش خواهد رفت.

دانشگاه دلخواه من !

روما از هندوستان

وقتی ۱۴ سالم بود از طریق خواهرم با " راز " آشنا شدم.خواهرم کتاب " راز " را از یکی از دوستانش گرفته بود و در مورد بعضی از مطالب کتاب با من صحبت کرده بود . البته در آن زمان من چیز زیادی نفهمیدم ، تا اینکه امسال فیلم " راز " را در لپ تاپ خواهرم دیدم. از آن زمان بود که بطور جدی در موردش فکر کردم و حتی نسخه ی صوتی آنرا در آی پادم دانلود کردم.

یک روز به کتابخانه ی محله مان رفته بودم و حدس بزنید چی شد ؟ کتاب " راز " را آنجا دیدم. همان روز صبح آنرا به کتابخانه آورده بودند و من بلافصله آنرا گرفتم. این اتفاق ۲ هفته پیش افتاد.

پذیرش دانشگاهها شروع شده بود و من نتوانسته بودم به دانشگاه دلخواهم بروم چون نمراتم خوب نبود. شانس کمی برای ورود به دانشگاه دلخواهم داشتم و در غیر اینصورت باید پول بیشتری بابت دانشگاه می دادم که از مادرم جداً خواسته بودم این کار را نکند.

پس تصمیم گرفتم از " راز " برای رفتن به دانشگاه استفاده کنم. من دقیقا احساسی را که از قبول شدن داشتم حس کردم و تصور کردم که مادرم به من تبریک می گوید. حتی یونیفرم آن دانشگاه را که قبلا مال خواهرم بود هم داشتم. یونیفرم را می پوشیدم و احساس دانشجو بودن می کردم.

یکروز وقتی به کلاس رفتم چند نفر از همکلاسیها از من پرسیدند که به کدام دانشگاه خواهم رفت . من اسم دانشگاه دلخواهم را بردم. و حدس بزنید چی شد؟ همان روز مادرم تلفن کرد و گفت که برای همان دانشگاه پذیرش گرفته ام.

من باور داشتم که این اتفاق می افتد!