قانون عشق

سونیکا از هند

اخیرا اتفاقات زیادی برایم رخ داده است ، معجزات و شگفتی های بسیار. اما من می خواهم یکی از آنها را برایتان تعریف کنم .من احساس می کنم زندگی به چهار بخش مساوی تقسیم شده - عشق ، دوستان ، شغل و خانواده. و اگر تمام این چهار بخش همزمان خوب باشند زندگی کامل خواهد بود.

اما با طرز رفتار منفی و اشتباه من ، همیشه یکی از این بخشها خوب نبود در نتیجه روی من و باقی بخشها تاثیر می گذاشت. مثلا بعد از خواندن راز ، چیزهای خوبی را در رابطه با شغل و عشق جذب می کردم اما از طرف دیگر تمام دوستانم را از دست می دادم. هیچ دلیلی برایش پیدا نمی کردم اما بعد از خواندن کتاب قدرت ، متوجه شدم که بعضی اوقات چقدر عصبانی و تندخو می شوم و اگرچه این رفتار خشن را با دوستانم ندارم اما در عوض با غریبه ها مثل راننده تاکسی و یا فروشنده ها داشتم . در نتیجه عکس العمل این رفتار بد از طریق دوستانم به من باز می گشت. بنابراین کتاب قدرت کمکم کرد تا رفتارم را تغییر دهم و نسبت به همه با عشق و سپاس برخورد کنم.

روش تغییر رفتارم نیز اینگونه بود که هر روز برای ۱۰۰ نعمتی که دارم خدا را شکر می کردم ، هنگام رانندگی و یا دیدن تلویزیون، با دیدن و حس کردن هر چیزی احساس خوشحالی می کردم مثل رنگها، آسمان ، درختان ، مردم و ...

در عرض سه روز دوستانم که ۶ ماه بود با من قطع رابطه کرده بودند دوباره با من تماس گرفتند و من دوباره دوستانم را بدست آوردم.

قانون عشق بسیار قدرتمند است و من هر روز بیشتر از قبل زندگیم را دوست دارم.

لباس دلخواهم

والنتینا از روسیه

تابستان گذشته با دوستانم به یک کلاب رفته بودم. در آنجا دختری را دیدم که لباس بسیار زیبایی به تن داشت. عاشق رنگ و استیل لباس شدم و با خودم فکر کردم این لباس چقدر در تن من عالی خواهد بود. مدتها بعد از آن شب ، در فکر آن لباس بودم و خودم را در آن لباس تجسم می کردم.

حدود یک ماه قبل از سال جدید " لباس دلخواهم " را در ویترین یک مغازه دیدم. اما قیمتش بسیار بالا بود. قدرت خریدش را داشتم اما می دانستم اگر آن را بخرم از اینکه چنین پولی بابت یک لباس داده ام احساس گناه خواهم کرد. ولی همچنان در فکر آن لباس بودم ، و چنان تجسمش می کردم انگار واقعا آن را به تن دارم. بدون اینکه قصد خاصی داشته باشم اینکار را می کردم. فقط دوست داشتم فکر کنم آن لباس مال من است.

دو روز قبل از جشن سال نو به آن مغازه رفتم. لباس هنوز آنجا بود. دوستم به من اصرار کرد آن را بپوشم، من هم قبول کردم. عالی بود اما هنوز نمی توانستم بپذیرم که چنین مبلغی بابت آن بپردازم. از مغازه بیرون رفتم ، ولی ناراحت نبودم چون مطمئن بودم که با این کار پولم را هدر نداده ام. و همچنان همان احساس را داشتم : لباس مال من است.

روز بعد ، ۳۰ دسامبر ، خودم تنها به آن مرکز خرید رفتم تا بتوانم با خیال راحت لباس مناسبی برای خودم پیدا کنم. ناگهان به یاد " لباس دلخواهم " افتادم و تصمیم گرفتم یکبار دیگر به آن مغازه بروم. چیزی که دیدم باور کردنی نبود : قیمت لباس ۳۰٪ پایین آمده بود. پس بلافاصله آن را خریدم.

هنوز هم از شیوهء تجسم کردن و نقش بازی کردن بگونه ای که انگار آن شیئ مال من است استفاده می کنم و بیشتر از هر چیزی برایم مفید بوده است ! حالا می فهمم "چیزی را که احساس کنی مال تو است ، مال تو می شود"  یعنی چی !

یک تکنیک از " راز " ( 13 )

وقتی به خودتان نگاه می کنید و از هر کدام از بخشهای بدنتان احساس نارضایتی دارید ، بازهم دارید احساس نارضایتی را به سمت خودتان جذب می کنید ، زیرا قانون جذب مانند آیینه دقیقا همان چیزی که در درونتان است به شما بر می گرداند.

مراقب احساساتتان باشید و از شکوه تان به وجد درآیید !

راندا برن  

مبارزه با چاقی

آیری از لیتوانی

من می خواهم به کسانی که مشکل اضافه وزن دارند کمک کنم.

من تازه ۹ ماه است که با راز آشنا شده ام و هر روز تلاش می کنم در آن بهتر شوم. وقتی شروع به خواندن کتاب کردم قسمتی را که می گفت از " چیزهای کوچک " شروع کنید نادیده گرفتم و از بزرگترین آرزویم ، کم کردن وزن ، شروع کردم !

من چاق و زشت نبودم اما همیشه دلم می خواست کمی لاغرتر شوم چون آن چند پوند اضافه مرا بسیار اذیت می کرد.

وقتی راز را خواندم احساس بسیار خوبی به من دست داد . به خودم گفتم : " همین امشب ۳ پوند کم می کنم! " حدس بزنید چی شد ، بعد از چند بار تلاش کردن و نتیجه نگرفتن بسیار مایوس شدم.

بعد از آن ، روش دیگری را امتحان کردم. خودم را به شکل لاغر تجسم می کردم و به عکس هنرپیشه ها یی که اندام عالی داشتند نگاه می کردم. همیشه دلم می خواست اندامی مثل نیکول شرزینگر داشته باشم پس روی عکس او متمرکز شدم.

تابستان هم گذشت و من همچنان خودم را در لباس های زیاد پنهان می کردم چون از اندامم خجالت می کشیدم. گریه می کردم و تنها فکرم کم کردن وزن بود...

دوباره کتاب راز را خواندم و همینطور داستانها را ، به مردمی که بدون تلاش وزن کم کرده بودند حسادت می کردم ! من غذاخوردن را دوست دارم  پس چرا باید چیزهایی را که دوست دارم نخورم ؟ چرا بقیه می توانند هرچیزی را بخورند اما من باید بین سالاد و چیزبرگر یکی را انتخاب کنم ؟

دوباره داستانها را خواندم ، خانمی گفته بود به محض اینکه از خواسته ات دست بکشی و رهایش کنی برآورده می شود. پس طرز فکرم را تغییر دادم و خواسته ام را رها کردم. نیازی به تلاش نبود ، تلاش و مبارزه برایتان هیچ سودی ندارد.

من می دانستم که شکل ظاهری ام چگونه باید باشد ، و می دانستم که بدست آوردنش آسان است ، پس از کائنات خواستم مرا لاغر کند.

و بعد از ۹ ماه به راحتی شروع به کم کردن وزن کردم ! ۱۵ کیلوگرم را بدون هیچ تلاشی کم کردم ، تنها کاری که می کردم ۲۰ دقیقه پیاده روی تا مدرسه بود.

اکنون خیلی خوشحالم ، اگر من توانستم پس شما هم می توانید. باور داشته باشید و رها کنید .

 

 

به خودتان اعتماد کنید نه به دیگران

سوزی از انگلستان

من همیشه آدم شهودی و کله شقی بودم بطوریکه اگر شهودم به من می گفت بپر ! من می پریدم.

زمانی که می خواستم خانه ام را بفروشم انگلستان در اوج بحران  اقتصادی به سر می برد و آژانس های معاملات ملکی به من توصیه کرده بودند قیمت خانه ام را تا حدود ۲۰،۰۰۰ یورو پایین بیاورم. به خودم گفتم : " امکان نداره ! " من زمان و عشق زیادی برای خانه ام صرف کرده بودم پس امکان نداشت همچین قیمتی روی آن بگذارم. پس با تاکید گفتم : " خانه ام به بالاترین قیمت به فروش می رسد و کسی که خانه را می خرد عاشق جوّ آن می شود . "

قویا به من پیشنهاد شده بود که واقع بین باشم و قیمت را پایین بیاورم ، اما من می دانستم چه می خواهم ، پس بر خلاف تمام توصیه ها عمل کردم و به معاملات ملکی سپردم که خانه ام را با قیمت پیشنهادی ِ خودم در معرض فروش بگذارد.

بلافاصله بعد از اینکه کلمهء " فروخته شد " را در ذهنم تجسم کردم مرد بسیار خوبی خریدار خانه ام شد. او به من گفت که چقدر عاشق جوّ این خانه شده است !!

او قیمت پیشنهادی من را به اضافه ۱۲،۰۰۰ یورو بیشتر پرداخت کرد ! معاملات ملکی باورش نمی شد . من به او گفتم که این کار را به کائنات سپرده بودم و حالا با مبلغی بیشتر از انتظارم به خانه می روم.

انرژی تان را برای حرفهای دیگران هدر ندهید و استدلالی فکر نکنید ، به قدرتتان ایمان داشته باشید ، حتما موفق خواهید شد.

قدرت تجسم

آلیساس از اندونزی

چند سالی بود که مادرم کتاب راز را داشت اما من هیچ وقت آنرا نخوانده بودم. یکی از روزهای دسامبر ۲۰۱۰ آنرا خواندم و تصمیم گرفتم آنرا بکار ببرم. ابتدا برای چیزهای کوچک مثلا گرفتن نمرهء A در درس ریاضی و علوم.

من پوست سبزه و موهای بدی داشتم. در واقع پوستم به زردی میزد و من دلم می خواست پوست سفید داشته باشم. دوستانم فقط از اندام باریکم تعریف می کردند نه از چهره ام.

شروع کردم به تجسم پوستی سفید ، صاف و شفاف و موهایی نرم و خوش حالت. اوایل سخت بود که وانمود کنم پوست و موی دلخواهم را دارم ، اما به تجسم ادامه دادم. به هر دختری که پوست و موی دلخواهم را داشت نگاه می کردم و در دلم می گفتم : " خدایا شکر که من همچین پوستی دارم. " و با خوشحالی لبخند می زدم. به وانمود کردن و تجسم و تمرکز کردن ادامه دادم.

یک ماه بعد ، خانواده و دوستانم متوجه تغییری در من شدند. مو و پوستم هر روز بهتر از روز قبل می شد و حتی بعضی از دوستانم به من حسادت می کردند. حالا من واقعا خوشحالم - هیچ وقت به این اندازه خوشحال نبوده ام. چند وقت پیش با خوانندهء راک مورد علاقه ام ( که آنرا هم با راز جذب کردم ) ملاقات کردم و او به من گفت که چقدر زیبا هستم !

کمی زمان برد اما کائنات زمان واقعی ِ برآوردن آرزویم را می دانست .

 

 

تجربه من با سنگ

ناجی الناجی از اردن

من هر روز کتاب راز را می خواندم و دوست داشتم آن را در زندگی واقعی بکار ببرم. در روز ۱۷ فوریه ۲۰۱۱ در ساعت ۲:۴۰ صبح یک طرح از یک سنگ کشیدم. آن را در ذهنم تجسم کردم و جزئیات مشخصی به آن افزودم و عکس خودم را نیز در کنار آن سنگ کشیدم. احساس خوبی داشتم انگار سنگ همان لحظه مال من شده بود. باور کردم که سنگ در راه رسیدن به من است و به زودی ِ زود آن را پیدا خواهم کرد. در واقع در طراحی ام مقداری تشعشع مغناطیسی هم کشیدم که از طرف من به سنگ می رسید.

روز بعد چنان رفتار می کردم که گویی سنگ را دارم و در جیبم جایی خالی برایش گذاشتم. بعد از سه روز در راه رفتن به دانشگاه بودم که یک سنگ منحصر به فرد دیدم. چیزی در درونم گفت : " فکر کنم خودش باشه...واقعا پیداش کردی!" سنگ را برداشتم و گرد و خاک روی آن را شستم. سپس پیش دوستانم رفتم و سنگ و همچنین طراحی ام را به آنها نشان دادم و خواستم بگویند سنگ چقدر شبیه به طرح من است.

تقریبا همه گفتند ۵۰٪ و یک نفر گفت ۷۰٪ . می دانستم که این درصدها کاملا درست نیستند و از نظرم خیلی اشکال نداشت تا اینکه خودم با دقت به جزئیات سنگ نگاه کردم و متوجه شدم که با طرح من یکیست. " راز " واقعا کار کرد ...