شفا با ارتش شادی

دبورا از آمریکا

همین هفتهء پیش " راز " را دیدم . به خاطر مشکل وحشتناک دیسک که باعث میشد درد زیادی تحمل کنم و توانایی کارِ زیاد را از من می گرفت روزهای سختی را می گذراندم . کار نکردن به معنی درآمدِ کمتر ، صورت حسابهای پرداخت نشده ء بیشتر ، و استرس زیادتر بود . فکر کنم متوجه قضیه شدید ...

یک روز کوچکترین پسرم که 15 ساله بود به من گفت : " مامان ، تو خیلی نگرانی . باید حتماً این فیلمو ببینی . " و بالاخره ، یک شب که کاری نداشتم به تماشای فیلم راز نشستم .

لازم نیست به شماها که فیلم را دیده اید بگویم که این فیلم چقدر سریع تأثیر ژرفی بر من گذاشت . همان شب ، تصمیم گرفتم تمام افکار منفی را کنار بگذارم و با دیدِ تازه ای به دنیا بنگرم و شادی را در زندگی ام جستجو کنم .

از چند ماه پیش درد بسیار شدیدی در ناحیهء قفسه سینه ام داشتم ( ستون فقرات و دنده ها ) که  ناشی از التهاب شدید ، عدم تحرک و انقباض عضلانی بود . من با کیسه های آب گرم ، کیسه یخ و مُسَکِن ها زندگی می کردم ، بیشتر اوقات دراز کشیده بودم ، و اغلب شبها از درد زیاد نمی توانستم بخوابم .

بعد از اینکه راز را دیدم ، فکر کردم به جای ناله و زاری و دلسوزی برای خود ، بهتر است خودم را با حال خوب تصور کنم . از آنجاییکه هنوز هم حس شوخ طبعی ام به راه بود ( حداقل در روزهایی که خوب بودم ! ) ، تجسم کردم که ارتشی از مخلوقات کوچک به درد و التهاب حمله می کنند اما از آنجایی که آدم صلح طلبی هستم نمی خواستم فکر کنم که این ارتش موجودات بد را می کشند ... پس در ذهنم ارتشی از جانوران شادی خلق کردم . ارتش شادی در جریان خون من و کل بدنم حرکت می کردند و هرجا با " عامل بد " برخورد می کردند آنها را در آغوش می گرفتند ! وقتی آنها را در آغوش می گرفتند ، عوامل بد کوچک و کوچکتر می شدند و سپس کاملاً از بین می رفتند . اما کار به همین جا ختم نشد ! پشت سر ارتش شادی ، سگهای ارتش شادی قرار داشتند . بله ! سگهای ارتش شادی عملیات را با خوردن پس مانده های عوامل بد به پایان می رساندند . ( من خودم سگ دارم و فکر کردم این سناریو برای من خیلی قابل فهم است ! ) از کائنات به خاطر بهبودی ام تشکر کردم ، سپس با رضایت و شادی به خواب رفتم .

روز بعد از خواب بیدار شدم ، از تخت بیرون آمدم و تا نیمهء پله ها پایین آمده بودم که ناگهان خشکم زد ... من داشتم بدون هیچ دردی راه می رفتم !

بقیه روز را بدون استفاده از هیچگونه مسکنی سپری کردم . البته هنوز کمی شق و رق راه می روم ولی قسمت اعظمی از التهاب و سفتی عضلاتم از بین رفته است . همان شب دوباره ارتش شادی ام را فرا خواندم . صبح روز بعد ، خیلی بهتر شده بودم !

این فکر مثبت ، این قانون جذب ، این درخواست کردن ، انتظار پاسخ داشتن و آرزومند دریافت بودن واقعاً کار می کند .

گذشته از این ، فقط فکر کردن به ارتش شادی مرا به خنده می اندازد !



عشق ، ایمان ، و سپاسگزاری کلیدهای واقعی در زندگی هستند .


بریتانی از نیومکزیکو

داستان من از آنجایی شروع می شود که دبیرستانی بودم و " راز "  تازه معروف شده بود . همیشه این کتاب را در قفسه های کتابخانه ها و مغازه ها می دیدم و اینجا و آنجا درباره اش می شنیدم و خیلی وسوسه شده بودم آن را بخرم اما در آن زمان پول کافی برای خریدنش را نداشتم .

زمان گذشت و من 19 ساله شدم . خیلی جوان بودم و به طرز احمقانه ای عاشق کسی شده بودم که لیاقت من و دختر کوچکمان را نداشت . نیازی نیست بگویم که او بدترین تصمیم را گرفت و ما را ترک کرد و با زنی دیگر رفت . در آن زمان فکر می کردم دنیایم به پایان رسیده است ، همه چیز را از دست رفته می پنداشتم و گیج بودم و نمی دانستم چگونه باید به تنهایی از عهدهء بزرگ کردن دخترم بر بیایم . بالاخره فیلم راز را خریدم . به مدت چند ماه هر روز آن را تماشا کردم ! حتی وقتی به خواب می رفتم فیلم را متوقف نمی کردم تا در خواب هم صدای آن را بشنوم . یک تابلو تجسم درست کردم ، یک پوشه هم در کامپیوترم داشتم و در آن عکس تمام جاهایی که دوست داشتم ببینم ذخیره کرده بودم و همچنین خانهء رویایی ام را و خیلی چیزهای دیگر . دروغ نمی گویم ، با اینکه عاشق این کار شده بودم و مدام تمرینات را انجام می دادم ، اما زندگی ام را طوری بنا نهاده بودم که باورم این بود که  نمی توانم هر چیزی را که می خواهم به دست آورم . اوضاع هم به راحتی پیش نمی رفت . مدت زمان زیادی گذشت تا توانستم آن بخش از باورهایم را از ذهنم بیرون کنم . و کم کم تغییرات را در زندگی ام دیدم . یک دفترچه داشتم و تقریباً هر روز به طور منظم در آن چیزهایی می نوشتم و در 19 دسامبر کتاب " قدرت " را خریدم . شروع کردم به نوشتن یک لیست از چیزهایی که در زندگی می خواستم ، مرد ایده آلم ، مکانهایی که قرار بود با هم برویم ، چگونه با هم ازدواج خواهیم کرد و یک بچهء جدید که با هم خواهیم داشت . 2 سال به خودم وقت دادم .

در همین اثناء یک شغل خوب در رستوران پیدا کردم که برایم درآمد خوبی به همراه داشت . همچنین از خانهء مادرم به یک آپارتمان نقلی بامزهء دوبلکس با دو اتاق خواب برای خودم و دخترم نقل مکان کردم . و نیز صاحب یک ماشین 04 داج دورانگو ( Dodge Durango 04 )  شدم که در واقع مادر و ناپدری ام به من هدیه داده بودند . همه چیز خیلی خوب پیش می رفت ولی من هنوز هم غمگین بودم . با کسی در ارتباط بودم و رابطه مان بد نبود اما این رابطه به هم خورد ، و بعد وارد رابطهء بدتر دیگری شدم که آن هم به شکست انجامید و بعد از آن افسردگی شدید گرفتم . ناگهان یاد راز و قدرت افتادم . تمام قلب و انرژی ام را روی آن گذاشتم . تمام احساسات منفی ناشی از خشم و نفرت نسبت به آن دو نفر که به من بد کرده بودند را با عشق و بخشش جایگزین کردم . می دانستم که آن اشخاص کاملاً در حقم بدی کرده بودند ولی از طرفی هم می دانستم که تنها راه غلبه بر این مشکل و بهتر کردن زندگی ام داشتن نفرت و خشم نیست . فقط می دانستم که من و دخترم لیاقت زندگی بهتر از اینها را داریم .

از زمانی که شروع به نوشتن دفترچه ام کرده بودم 2 سال گذشته بود و حالا دقیقاً 10 دسامبر 2011 بود . در این روز بود که من با او  آشنا شدم . من هنوز در رستوران کار می کردم و آن روز هم مشغول کار بودم که او را دیدم که پشت میزی نشسته بود و روی کاغذهای جلوی رویش چیزهایی می نوشت . فوراً نگاهم به سمت او کشیده شد ولی در آن زمان مفهومش را درک نکردم . از آن روز دیگر حتی یک روز هم از هم جدا نبوده ایم . همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ولی من می دانستم که او فقط مال من است و او هم دقیقاً همین احساس را دارد . خیلی زود با هم نامزد کردیم و او قرار شد بعد از ازدواجمان سرپرستی دخترم را به عهده بگیرد . همچنین ما منتظر یک پرنسس کوچک دیگر در نوامبر همین سال هستیم . از آن آپارتمان کوچک به یک خانهء زیبا با 3 اتاق خواب و 2 حمام نقل مکان کردیم و شغل های عالی نیز پیدا کردیم ! ما برنامه ها و رویاهای زیادی برای همدیگر داریم و خوشبختانه او هم مثل من به راز اعتقاد دارد ! ما می خواهیم در قرعه کشی بخت آزمایی برنده شویم و به افراد بیشتری کمک کنیم . همچنین می خواهیم یک باغ وحش بخریم . ممکن است کمی احمقانه به نظر برسد ولی این رویای نهاییِ مشترکمان است .

به هر حال ، برای حسن ختام این داستان می خواهم به همه بگویم که راز واقعاً کار می کند ! به خدا و به خودتان ایمان داشته باشید . رویاهای بزرگ داشته باشید . ما هنوز خیلی چیزها داریم که به سمت خود جذب کنیم ، ایمان داشته باشید که همهء آنها در راهند . از راندا و تیمش تشکر می کنم که باعث شدند هر کس در هر کجای دنیا رویایی داشته باشد و به آرزوهایش برسد . و از همهء کسانی که داستانهایشان را به اشتراک گذاشتند تشکر می کنم .


معجزهء شکرگزاری ( 5 )

شبنم_الف :

ادامه تجربيات من از شكر گذاري

من در طول دوره شكرگزاريم هداياي زيادي گرفتم. روز اولشو كه گفتم براتون بقيه روزها هم همينطور از خوراكيهاي خوشمزه و مورد علاقه ام گرفته تا عطر گرون قيمت، وسايل تزئييني، دعوت به رستوران،‌دعوت به مسافرت و ... كه هر كدومش داستان داره ولي من دعوت به مسافرتو براتون مي گم.
به مسافرت دعوت شدم ولي رفتنم خيلي دير قطعي شد. آخرين روز كاريه هفته پيش كه منتهي بود به تعطيلات آخر هفته و آخر شهريور. با ترمينال تماس گرفتم براي بليط اتوبوس هر تعاوني تماس گرفتم بليط نداشتند. وقتي بليط اتوبوس نبود پيدا كردن بليط هواپيما محال بود.
با يكي از همكارام كه مسئول گرفتن بليط تماس گرفتم و خواهش كردم اگر امكان داره برام بليط بگيره. ولي گفت 2 پرواز امروز هست كه هردو پره
اون روز تمرين سپاسگزاري من مرور كل برنامه هاي روز تا آخر شب و سپاسگزاري براي انجام شدن همه آنها به بهترين نحو بود.
ساكمو بستم و فقط از صبح كارم شده بود مرور برنامه سفر و سپاسگزاري براي انجام همه آنها.
خلاصه اينكه عصر به طور معجزه آسا يه ماشين رايگان منو برد فرودگاه،‌اونجا هم معجزه آسا با وجود ازدحام زياد براي خريد بليط،‌ بليطم اوكي شد، در شهر مقصد به استقبالم اومدن،‌4 روز سفر بسيار خوب با كمترين هزينه،‌ به رستوران خارجي دعوت شدم و در طول اين سفر كلي هم خوراكي ها ي خوشمزه هديه گرفتم و جاهايي كه نديده بودم را ديدم.

همه را مديون سپاسگزاري هستم.
سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم

تجربهء شما از " راز "

* تجربهء غزال عزیز از " راز " :

بچه ها من چند ماه پیش یه مدل لباس و مو از توی اینترنت پیدا کرده بودم و به مامانم اینا گفته بودم که می خوام برای عروسی خواهرم این لباس رو بدوزم و مدل مو هام هم همین باشه. مدتی هر وقت سر کامپیوتر بودم به عکس نگاه می کردم و خودم رو با اون لباس و مدل مو تجسم می کردم و حس خیلی خوبی پیدا می کردم.

بعد از چند هفته چون زمان عروسی خواهرم مشخص نشده بود من دیگه اون عکس رو فراموش کردم. تا اینکه خواهرم به طور ناگهانی تصمیم گرفت که عروسی کنه و من هم که دیگه فرصتی برای دوختن لباس نداشتم تصمیم گرفتم لباس بخرم. البته اینم بگم که من اون عکس رو فراموش کرده بودم.

برای خرید لباس رفتم و توی یه مزون یه لباس خیلی خوشگل پیدا کردم و خریدیم و روز عروسی رفتم آرایشگاه و به آرایشگرم گفتم که به سلیقه خودش موهام رو درست کنه که اون هم خیلی خوب شد. حالا نکته جالب رو بگم ، چند روز بعد از عروسی داشتم توی کامپیوترم می گشتم که چشمم افتاد به اون عکسی که مدل لباس و مو رو انتخاب کرده بودم ، برام واقعا جالب بود لباسی که خریده بودم همون لباسی بود که تنه مدل بود و آرایشگر هم بدون اینکه من چیزی بگم مدل موهامو همون مدلی که توی عکس بود درست کرده بود.


بچه ها فکر کنم این همون رها کردنه. من خواستمو تجسم کرده بودم و بعد رهاش کردم و قانون جذب خودش کار کرد.

معجزهء شکرگزاری ( 4 )

جادوگر دریا :

یه تجربه دیگه که امروز واسم پیش اومد.مربوط به تمرین روز چهاردهم(یک روز با نشاط داشته باشید)از کتاب معجزه شکرگزاری راندا برن :
صبح که داشتم آماده میشدم تا برم بیرون کارامو انجام بدم موقع لباس پوشیدن، صبحونه خوردن،کفش پوشیدن،آرایش کردن حتاهی تو دلم سپاسگزاری میکردم.بعدشم بابت روزی که در پیش دارم.سپاسگزاری میکردم که جای پارک گیرم میاد.سپاسگزاری میکردم که رفتم دکتر ، اونجا خلوت ه.که کارم زود راه افتاده.که هوا عالی و خنکه.و کلا برای خوب پیش رفتن همه کارام سپاسگزاری کردم.
نتیجه ش این شد که جای پارک عالی گیرم اومد!
وقتی رفتم دکتر همون موقع نوبتم شد!
انقد خلوت بود که کار مامانم 2ساعت زودتر از همیشه تموم شد و جالب اینجا بود که همه دکترا و مریضای اونجا هی میگفتن :عجیبه دوشنبه ها همیشه شلوغ ترین روز کاری مون بوده.چقدر زود تموم شد!!!
هوا هم عالی بووووووود و برعکس همیشه اصلا گرمم نشد.
همه هم بهم لبخند میزدن!
هنوز روز تموم نشده ولی منتظر خبر خوبی م که قراره امروز بهم برسه.بابتش از همین الان سپاسگزارم

معجزهء شکرگزاری ( 3 )

شبنم _ الف :

شميم جون ممنون كه اين بخشو ايجاد كردي

بعضي ها معتقدند نبايد موهبتهايي كه خدا بهمون مي ده به ديگران بگيم چون اين موهبت قطع مي شه. ولي من معتقدم اگر از روي فخر فروشي باشه قطع مي شه نه اينكه از روي خير خواهي. من تجربياتمو با ديگران سهيم مي شم تا اونها تشويق بشن اين تمريناتو انجام بدن و از موهبتها و بركات اون بهره مند بشن.

من هم تو اين مدت (20 روز از شروع دوره سپاسگزاريم مي گذره) خيلي تجربيات خوب و شيريني داشتم.

اولين تجربه:
دو روز و هر بار به مدت 4-3 ساعت با خواهرم دنبال خريد مانتو و تي شرت بودم. يا مدلها رو نمي پسنديدم يا اونهايي كه مي پسنديدم قيمتهاي نجومي داشت. عاقبت 2 مانتو ساده براي محل كار خريدم و به خواهرم گفتم به دلم نيست بيشتر از اين براي مانتو مهموني وقت بذارم. هر موقع يه مدل قشنگ ديدم مي گيرم.
همون شب كه مصادف بود با اولين روز شروع تمرينات خواهر شوهر عزيزم 1 مانتو مهموني خيلي شيك و 2 تا تيشرت خوشگل بهم هديه داد ،‌اون هم بدون هيچ مناسبتي.

تجربيات بعديمو بعدا مي گم.

معجزهء شکرگزاری ( 2 )

مریم :

این کتاب معجزه شکرگزاری واقعا عالیه من اون موقع که داشتم انجامش میدادم یه روزش هست که میگه هرکاری رو که میخواید انجام بشه بگید مرسی از نتیجه عالی . منم یه کفش مدلشو از اینترنت ورداشته بودم داده بودم برام بدوزن 3 ماه بود که بهم نداده بودن همش میگفتن جنساش پیدا نمیشه و از این حرفا بعد که من این کتابو خوندم همش میگفتم مرسی از نتیجه عالیه کفشام 2هفته نشد که کفشام آماده شد خیلی خوشحال بودم اصلا باورم نشد که انقدر زود شکرگزاری جواب بده.

معجزهء شکرگزاری ( 1 )

به پیشنهاد شبنم - الف عزیز ، بخش جدیدی به وبلاگ اضافه شد . در این بخش شما می تونید تجربیاتتون رو که بر اساس تمرینات 28 روزهء کتاب " معجزهء شکرگزاری " راندا برن ( Magic )  به دست آوردید با بقیه به اشتراک بگذارید ؛ تا بقیه دوستان هم از نتایج معجزه آسای این تمرینات آگاه بشند .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جادوگر دریا :

این سپاسگزاری آسونترین راهه.اصن معجزه میکنهههههههههه
اون قسمت که باید هرروز با عکس 3نفر حرف بزنیم و ازشون سپاسگزاری کنیم.خب؟من هرشب این کارو انجام میدادم.
تا اینکه دیروز چند نفر بهم گفتن دیدی فلانی چقد باهات خوب شده؟فقط هم با تو اینجوریه.چه شانسی داری!!
فک کــــــــــــــــــــــــــــــــــن


اصل تمرین :

1 .سه تا از نزدیکترین ارتباط هاتان را برگزینید و عکس فرد مورد نظرتان را جمع آوری کنید .

2 . همانگونه که عکس را پیش رو گذاشته اید ، پنج چیزی را که به خاطرشان از آن فرد سپاسگزارید در دفتر یا کامپیوتر خود بنویسید .

3. هر جمله را با کلمه سپاسگزارم شروع کنید و هر بار نام فرد مورد نظر و آنچه را که به خاطرش سپاسگزارید به طور خاص بر زبان آورید.

4 . این سه عکس را به همراه خود داشته باشید و در جایی بگذاریدشان که اغلب بتوانید آنها را ببینید . دست کم سه بار به هر عکس نگاه کنید و با صاحب تصویر حرف بزنید و با گفتن کلمهء سپاسگزارم و بیان نام آن شخص از او سپاسگزاری کنید .

یک تکنیک از " راز " ( 59 )

اینکه شما برای هر چیزی که در زندگیتان دارید سپاسگزار باشید بسیار مهم است . بسیاری از مردم فقط روی چیزی که می خواهند تمرکز می کنند و بعد فراموش می کنند که بابت چیزهای دیگری که دارند شکر گزار باشند .

بدون شکر گزاری نمی توانید هیچ چیزی را از طریق قانون جذب به دست آورید ، چون اگر شما قدردانی را از اعماق وجودتان ساطع نکنید ، به طور پیش فرض ناسپاسی را از خود ساطع خواهید کرد .

پیش قدم باشید و از فرکانس وجودتان برای به دست آوردن آنچه می خواهید استفاده کنید .


راندا برن

درسهای زندگی

دالی از هندوستان

خوانندگان عزیز ، حتماً همهء شما برای ایمان به راز دلایل مخصوص خود را دارید . خب من هم داستانی دارم که می خواهم با شما قسمت کنم ، درسی از زندگی ، از عشق ، از تنهایی ، از با هم بودن و از عشق به خود .

از دوران کودکی ام ، این عبارت را می خواندم " اگر میخواهید دیگران عاشقتان شوند اول باید عاشق خودتان شوید " ، اما معنای واقعی این جمله را نمی فهمیدم . امروز ، تنها دلیلی که دارم این داستان را می نویسم به خاطر درک ِ واقعی این جمله است . من دوران کودکی بدی داشتم چون در تنهایی و افسردگی بزرگ شدم . هیچگاه یاد نگرفتم چگونه خودم و دیگران را دوست داشته باشم .

وقتی برای تحصیلات عالیه از خانه دور شدم ، زندگی با دوستانم به من کمک کرد تا زیبایی این جهان و مفهوم اشتراک و مراقبت را درک کنم . اما همچنان نمی توانستم خودم را دوست بدارم . من دختری قد بلند ، لاغر ، بور ، زیبا و باهوش هستم . من نقاشی می کنم ، آواز می خوانم ، می رقصم ، خوب آشپزی می کنم ، سخت کوشم و می دانم چگونه از خودم و دوستانم مراقبت کنم . اما به رغم تمام این تواناییها همچنان خودم را با دیگران مقایسه می کردم و نمی توانستم ببینم زندگی ام چقدر زیباست . کمترین اثری از قدردانی در وجود من نبود .

یک سال و نیم پیش ، پسری وارد زندگی ام شد . اول به قصد دوستی معمولی جلو آمد و بعد وارد زیباترین رابطهء زندگی ام شدم . ما همیشه و همه جا با هم بودیم . از داشتنش بسیار خوشحال بودم . احساس می کردم زندگی ام تبدیل به یک قصهء افسانه ای شده است . اما به خاطر افکار منفی خودم و توقعات زیادم ، هرگز نتوانستم با او خوشبخت باشم . از او می خواستم عشقش را به من نشان دهد و هرگز نفهمیدم که اول باید خودم و او را به همان شیوه ای که بودیم بپذیرم . به تدریج او از من فاصله گرفت و بعد از یک سال و نیم روزی رسید که او گفت دیگر نمی خواهد ارتباطی با من داشته باشد . 

سپس راز وارد زندگی ام شد و طولی نکشید که متوجه شدم چرا زندگی ام آنقدر سخت و دشوار شده است . امروز که به گذشته و رابطه ام با او نگاه می کنم ، می توانم عشقی را که او در تمام این مدت به من می داد حس کنم ، که در آن زمان به علت انتظارات بیش از حدم نمی توانستم حسش کنم . وقتی بیمار بودم از من مراقبت می کرد ، وقتی غمگین بودم مرا می خنداند ، وقتی گرسنه و خسته بودم برایم غذا می پخت ، وقتی حال و حوصله نداشتم برایم فلوت می نواخت ، مرا به دوچرخه سواری می برد . برایم هر کاری می کرد . هیچوقت به من نگفت دوستم دارد ولی ندانسته تمام آن عشقی را که در تصورم بود و آرزویش را داشتم به من می بخشید . و من آن عشق را حس نمی کرم چون خودم را دوست نداشتم .

امروز دیگر دوستم با من نیست ولی به خاطر وجود او بالاترین خوشبختی ِ این دنیا را شناخته ام - یاد گرفته ام که عاشق خودم باشم ! با اینکه دیگر نزدیک هم نیستیم ولی من هنوز عشقی را که او به من میداد حس می کنم . من باور دارم که این شناخت ، او را دوباره به من خواهد داد مثل همان روز اولی که فقط برای یک دوستی معمولی پا پیش گذاشته بود . انتظارات رابطه ها را از بین می برد ولی ما همیشه می توانیم عشق را در درونمان احساس کنیم . من با ایمان کامل تعالیم راز را دنبال می کنم و همیشه درخواستهایم اجابت می شوند . من مشتاقانه منتظرم و خودم را برای روزی که دوستم با یک لبخند و آغوش گرم بر خواهد گشت آماده می کنم .

از این فرصت استفاده کرده و از راندا برن و تمام افرادی که به طور مستقیم یا غیر مستقیم به من کمک کردند تا زیبایی درونم را دوباره بشناسم و برای تمام احساسات زیبایی که مرا در مسیر موفقیت و عشق به حرکت در می آورند تشکر می کنم . خدایا به خاطر تمام چیزهایی که امروز دارم سپاسگزارم ، و نیز به خاطر اینکه مرا به این دنیای شگفت انگیز آوردی .

تجربهء شما از " راز "

* تجربهء مهتاب عزیز از " راز " :

با سلام ، مهتاب هستم از تهران . دو تجربه شخصی جالب بعد از دیدن فیلم راز دارم .

1 . همیشه دوست داشتم یه خونه خیلی بزرگ و شیک و نوساز داشته باشیم . تصویر خونه ای که دوست داشتم تو ذهنم داشتم همیشه بهش فکر می کردم و احساس خوبی بهم دست می داد تا اینکه یک بساز و بفروش را پدرم پیدا کردش خونمونو داد ساختش ، این بساز و بفروش دقیقاً خونمونو همونجوری که بزرگ و عالی تصور کرده بودم ساخت و تحویلمون داد .

2 . هی کنکور امتحان می دادم قبول می شدم اما نه اون رشته و نه اون شهری که می خواستم . خلاصه تصمیم گرفتم یه برگه کاغذ بردارم و با ماژیک روی اون انواع رشته دانشگاهی و مکانی که می خواستم شهری که می خواستم اونجا قبول بشمو رو کاغذ بزرگ نوشتم . هر روز 3 بار در روز جلوی این کاغذ می نشستم و نگاش می کردم و بلند بلند می خوندمش تا اینکه امتحان کنکورو دادم و بعدن هم جوابهای قبولی اومد چی فکر می کنید بله دقیقاً همون رشته همون شهر همون دانشگاهی که می خواستم قبول شدم و رفتم درس خوندم . این برام خیلی خیلی جالب بود .

این راز واقعاً جواب میده من در موردهای خیلی خیلی کوچیک هم امتحانش کردم دیدم دقیقاً جواب داده . مثلاً در مورد یکی از دوستان فکر میکنم و روش تمرکز می کنم یهو بعد چند روز یا خودش میاد یا زنگ می زنه یا اس ام اس میده . یا مثلاً دنبال یه موضوع خاص می گردم فکرم بهش مشغول میشه یهو می بینم دقیقاً همون موضوعی که می خواستم به ایمیلم فرستاده میشه . این راز واقعاً جواب می ده .

ازدواج من

 

MS از هندوستان

سلام به همه ، اول از همه می خواهم از همهء کسانی که داستانهایشان را به اشتراک گذاشتند تشکر کنم چون واقعاً الهام بخش هستند .  از ته دل شکر گزارم که می توانم داستان خودم را نیز با شما به اشتراک بگذارم .

من در تمام طول زندگی ام آدم مثبت اندیش و بی خیالی بوده ام و با استفاده از قانون جذب توانسته ام چیزهای بسیار زیادی به زندگی ام جذب کنم ( البته به طور ناآگاهانه ) . از هفت سال پیش با یک مرد فوق العاده در رابطه ای محکم و رضایت بخش بوده ام . 

دو سال قبل ، ما تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم ، اما با مخالفتهای بسیار زیادی از طرف خانواده هایمان مواجه شده بودیم چون از دو فرهنگ مختلف بودیم ( این موضوع در این نقطه از دنیا هنوز هم با اهمیت است ) . علاوه بر آن ، محل کارمان نیز در دو شهر مختلف بودند .بنابراین من مجبور بودم شغلم را رها کنم و این چیزی بود که اصلاً دوست نداشتم . من عاشق کارم بودم .

سالها پیش دربارهء راز شنیده بودم اما از آن استفاده ای نکرده بودم . بعدها " قدرت " را خواندم و تقریباً هر روز به سی دی صوتی اش گوش دادم . شروع کردم به تجسم مراسم عروسی ام . مرتب فکر می کردم که دارم به همکارانم می گویم که دارم ازدواج می کنم . به تجسم لباسم ، محل برگزاری جشن ، و تمام جزئیات عروسی ادامه دادم و همه چیز را به " کائنات " سپردم .

خیلی ناگهانی ، تمام مقاومتهایی که از طرف خانواده هایمان میشد از بین رفت . و آنها هم مثل ما به ازدواجمان مشتاق شدند . خیلی زود تاریخ عروسی تعیین شد و همه چیز به همان گونه ای که من تجسم کرده بودم پیش رفت . بهترین قسمت قضیه این بود که من از محل کارم اجازه گرفتم تا در خانه به کارم ادامه بدهم و این بدین معنی بود که هنوز هم می توانستم به شغلی که عاشقش بودم ادامه دهم . این فوق العاده بود .

از راندا و تیمش متشکرم که به میلیونها نفر در سراسر دنیا کمک کردند تا زندگیشان را تغییر دهند . از به اشتراک گذاشتن این دانش با ما متشکرم . حالا می خواهم شغل خوبی در شهر محل زندگی ام پیدا کنم . امیدوارم به زودی پیدایش کنم و خبرهای خوبی را با شما در میان بگذارم .

سریع ترین راه دریافت کردن ، بخشیدن است . زیرا بخشیدن دریافتِ متقابل را فعال می کند . همهء ما بر اساس آن مقداری که می بخشیم دریافت می کنیم . به هر کجا می روید بهترین چیزهایتان را ببخشید . مثل لبخند ، تشکر ، مهربانی و عشق .

----------------------------------------------------------------------------------------------------

هر چیزی را که دربارهء داستان زندگیتان دوست ندارید رها کنید و فقط چیزهایی را نگه دارید که عاشقشان هستید . اگر چیزهای منفی ِ گذشته را نگه دارید ، با هر بار یادآوری ، آنها را در داستان زندگیتان حفظ می کنید و آنها تبدیل به تصاویر زندگی ِ اکنون شما می شوند . 

راندا برن 

                                                                                                مطلب از یاسمن عزیز

تجربهء شما از " راز "

* تجربهء الهام عزیز از " راز " :

منم چند مورد از این چیزا داشتم ولی واقعا نه می دونستم کائنات چیه و نه مستند راز رو دیده بودم . ولی بعد دیدن و شنیدن متوجه شدم این من بودم که درخواست کردم و اتفاق افتاده . سه مورد رو براتون می گم شاید دوست داشتین و تو وبتون گذاشتینش
چند سال پیش من بخاطر یه اتفاق بد مجبور شدم خودم پا رو دلم بذارم و رابطه مو با کسی که دوستش داشتم به هم بزنم . خیلی حالم بد بود . احساس می کردم دنیا به آخر رسیده . از طرفی هم خانواده م سخت کنترلم می کردن و من فقط هفته ای یکبار اجازه داشتم با دخترخاله م که همسن و سال خودم بود برم کلاس . یه روز سر کلاس که اصلا حواسم به درس نبود و تو غم و غصه دوری عشقم بودم یه دفعه به دخترخالم گفتم : چی میشه وقتی رفتیم بیرون ببینیم بابا و مامانت اومدن دنبالمون تا با هم بریم پارک نزدیک خونه ما . و دخترخالم که از برنامه پدرش خبر داشت گفت : بابام کار داره ، گمون نکنم . ولی وقتی ما از کلاس خارج شدیم خاله و شوهرخالم دم در منتظر ما بودن و با پدر و مادر من قرار رفتن به پارک گذاشته بودن !!! ما از وقتی رسیدیم پارک من خیره شدم به یه مسیر . باز هم رو به دخترخالم گفتم : اون از این راه میاد ، یه پیرهن آبی هم تنشه . دخترخالم خندید ولی وقتی هردو دیدیم که اون از همون مسیر با یه تی شرت آبی اومد شاخ درآورده بودیم !!!!


حالا مورد دوم ...
یه شب تابستونی ، دقیقا یادمه که 15 مرداد بود . من و دختر خالم تصمیم گرفتیم شب بمونیم خونه مادربزرگم و تو حیاط بخوابیم . آخه از دیدن ستاره ها لذت می بردیم . آسمون صاف بود و پر از ستاره . ما هردو تو سیاهی شب زل زده بودیم به آسمون که من یه دفعه گفتم : الان بارون بباره ، چه حالی می ده !!! دخترخالم پوزخند زد ولی یه دفعه دیدیم قطره آب می خوره صورتمون . دخترخالم گفت : کسی آب ریخت ؟ و بارون شدت گرفت و ما بلند شدیم رختخوابامونو برداشتیم و فرار کردیم . در حالیکه دخترخالم غر می زد : باز تو حرف زدی ؟!!!


و اینم آخریش ...
من بعد از کلی آرزوی نویسندگی از طریق اینترنت تو کلاس فیلمنامه نویسی ثبت نام کردم و از اونجایی که استاد قبلا یکی از کارامو خونده بود و چند تماس تلفنی بخاطر رفع اشکال نوشته هام باهاش داشتم یه مختصر آشنایی قبل از کلاس با هم داشتیم ولی نه من ایشون رو دیده بودم و نه ایشون من رو . استاد صدای گیرایی داشتن و آدم ناخواسته دوست داشت ایشون صحبت کنن تا صداشو بشنوی . من شبها دیر می خوابیدم و حتی بعد از رفتن به رختخواب مدتی تو رویاهام سیر می کردم . یه بار خیلی ناخواسته خودم رو در لباس عروس کنار استادی دیدم که تابحال چهره شو ندیده بودم . مدتی بعد اتفاق غیر منتظره ای برام افتاد . استاد بطور کاملا روشن بهم ابراز علاقه کردن و ازم خواستگاری کردن . منکه با توجه به استعدادم و متانتی که در کلاس و موقع صحبت با استادم داشتم مورد توجهشون بودم . به طور اتفاقی عکسم رو کنار آی دیم دیدن و پس از مدتها کلنجار با خودشون بالاخره اعتراف کردن . و الان در آخرین مرحله آشنایی هستیم .

عینکی ؟ دیگه نه !!

کیتی از ایرلند

در 11 سالگی عینکی شدم . بذارید بگم ، عینک خیلی برایم مفید نبود . قیمتش خیلی بالا بود ، گم میشد ، می شکست ، و به راحتی لک میشد . بدی اش این بود که مجبور بودم استفاده کنم .

عینک به من نمی آمد . از این بابت احساس بدی داشتم و تقریباً نسبت به هر کس و هر چیزی منفی شده بودم . زیاد با مردم حرف نمی زدم و احساس افسردگی می کردم .

بعد از اینکه راز را خریدم ، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که برای این موضوع از راز استفاده کنم . یعنی خلاص شدن از عینک . هر پنی از آن عینک 11 یورویی ارزش داشت . یک عکس بزرگ بدون عینک از خودم کشیدم ( نقاشی ام خوب است ) و مردمی که به من می گفتند چقدر بدون عینک خوشگل و جذابم . ( منو سرزنش نکنید که دوست دارم خوشگل باشم ! ) این عکس را روی در کمدم چسباندم .

هر روز صبح که بیدار می شدم عکس را می دیدم و فکر می کردم که چقدر دیدِ چشمانم خوب است و خودم را تحسین می کردم . دیدِ چشمانم به طرز چشمگیری از حالت دوربینی به 20/20 افسانه ای بهبود پیدا کرد . من خیلی خوشحالم .

متشکرم از راز که کار کرد !



چشم ناظر

معتقد از هندوستان

می گویند زیبایی در چشمان بیننده است . من همیشه می دانستم که ما خودمان انتخاب می کنیم زیبایی را در مردم ببینیم یا نه ، اما " راز " درس خیلی مهمی به من آموخت : ما همچنین انتخاب می کنیم که دیگران زیبایی را در ما ببینند یا نه . 

من همیشه با ظاهرم و اینکه چگونه به نظر می رسم مسئله داشتم . فکر می کردم خیلی لاغر و  استخوانی هستم . نزدیکانم همیشه در مورد ظاهرم به من اطمینان و قوت قلب می دادند اما برای من کافی نبود . این احساسات رنج آور به این دلیل در من ایجاد میشد که فکر می کردم نسبت به  همسن و سالهایم جذابیت کمتری دارم .

اما ... راز آمد و زندگی ام را تغییر داد ! بعد از خواندن کتاب یک لیست از چیزهایی که در مورد خودم دوست داشتم تهیه کردم و هر روز احساس بهتری نسبت به خودم پیدا می کردم . همچنین فهمیدم که هیچ وقت با بدنم آنطور که باید با احترام رفتار نکرده ام پس شروع کردم به وقت گذاشتن برای لباس و آرایش و غیره . فکر میکنید چی شد ، حالا وقتی به آینه نگاه می کنم از آنچه می بینم لذت می برم . مردم به من می گویند همیشه زیبا به نظر می رسم !

ناخودآگاه درس دیگری هم دربارهء زیبایی آموختم : زیبایی قابل اندازه گیری نیست . زیبایی یا وجود دارد یا وجود ندارد . شما بیشتر یا کمتر از دیگران زیبا نیستید ، فقط می توانید زیبا باشید یا نباشید . این دیدگاه مرا با تمام افراد زندگی ام یکسان می کند  . 

متشکرم راندا ، تو یک زن زیبا هستی .

تجربهء شما از " راز "

* تجربهء صدف عزیز از " راز " :

میخواستم یکی از تجربه های اخیر خودم رو از قانون جذب برای دوستان بگم . امیدوارم این اتفاق جالب در دسترس بقیه هم قرار بگیره و تعداد بیشتری از افراد به راز و قانون جذب معتقد بشند.
حدودا دو سه ماه پیش بود که من به داشتن دوربین دیجیتال فکر میکردم . خیلی دوست داشتم که یه دوربین دیجیتال داشته باشم . رفتم بازار و مدل های مختلف دوربین و قیمتاشون رو پرسیدم. ولی اون زمان پولی برای خریدش نداشتم تا اینکه حدود یک ماه پیش قرار شد بریم شمال خیلی خوشحال بودم توی ذهنم تصور میکردم که دارم با این دوربین دیجیتال عالی و با کیفیت از طبیعت و دریا عکس میگیرم.

با خودم فکر کردم کاش میشد الان اون دوربین با کیفیت رو داشتم و کلی عکسای قشنگ میگرفتم. اما بعدش با خودم فکر کردم عیب نداره فعلا با همین دوربین قدیمی که دارم عکس میگیرم و دفعه ی بعدی که خواستیم بریم شمال حتما دوربین مورد نظرم رو میخرم. دوربین قدیمی م رو گذاشته بودم توی داشبورد ماشین تا برم براش فیلم بخرم. تا اینکه برادرم با دوستش که توی یه شهر دیگه ای مشغول به کار هست و تقریبا دو سه ماه یه بار برمیگرده با ماشین رفت بیرون . ( جالبه که روز رفتن ما به شمال با برگشتن دوست برادرم مصادف شده بود) برادرم تعریف کرد که دوستش اتفاقی داشبورد ماشین رو باز میکنه و دوربین قدیمی رو میبینه و بعد بدون اینکه برادرم چیزی بگه میگه : "چرا با این دوربین میخوایید عکس بگیرید این که خیلی قدیمیه من خودم یه دوربین دیجیتال عالی دارم بهتون میدم ببریدش "

وقتی برادرم دوربین دوستش رو گرفت و آورد واقعا شوکه شدم و به یاد قانون جذب افتادم. دوربین مورد نظرم اونقدر راحت به دستم رسید که اصلا فکرشم نمیکرد . من با اون دوربین کلی عکس گرفتم همون عکسایی که تصورش رو کرده بودم. نکته ای که خودم بهش رسیدم این بود که من زمانی به دوربین مورد نظرم رسیدم که از دوربین قبلی هم راضی بودم و احساس بدی نسبت بهش نداشتم یه جورایی مربوط میشه به همون معجزه ی شکر گزاری.

پرسش و پاسخ (4)

عروس اسفند :

من موندم چیکار کنم دو سه تا خواسته دارم که گذاشتمشون تو اولویت نسبت به بقیه درخواستام فقط نمیدونم باید همشونو با هم انجام بدم یا تک تک؟؟؟


بنظرتون اگه تک تک انجام بدم سرعتم میره بالا و سریعتر به خواسته هام میرسم یا نه برا کائنات فرقی نداره؟؟؟

شغل آینده ام را به تصویر کشیدم !!

ماریا از تورنتو

سلام دوستان ، من همیشه نسبت به نظریهء راز کمی شکاک و بدبین بودم اما اتفاقی افتاد که هیچ توضیح عقلانی برای آن ندارم .

درست 6 ماه پیش ، قرار بود از دانشکده فارغ التحصیل شوم . بیشتر همکلاسی هایم یا شغل پیدا کرده بودند و یا توانسته بودند در جایی کارآموز شوند ولی بعضی دیگر ( از جمله خودم ) خیلی خوش شانس نبودیم و احساس بدبختی می کردیم . زمان به سرعت سپری میشد و رقابت بسیار بالا بود . تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم کمی ریلکس کنم پس نشستم و یک نقاشی کمیک از خودم در محل کار خیالی ام کشیدم ، پشت میز اداره نشسته و خوشحال بودم . جزئیات را هم به نقاشی اضافه کردم مثل یک نوت بوک ، چند طرح گرافیکی و فرمول روی دیوار ، تابلو و غیره . خیلی از این نقاشی خوشم آمد و آن را روی دسکتاپم گذاشتم . خیلی زود ، یک شغل پیدا کردم . و حدس بزنید چی شد - تمام جزئیات نقاشی به واقعیت پیوسته بود ! به جز ، شاید ، به جای نوت بوک روی میز کارم کامپیوتر داشتم . اما بقیه چیزها همان ها بودند !

بیشتر فرمولهایی که روی دیوار کشیده بودم مربوط به کارم بودند فقط یکی از فرمولها مربوط به آمار بود که فکر می کنید چی شد .... من با یک نفر از همکاران گروه آمار دوست شدم . یکی دیگر از تصاویری که کشیده بودم از یک گربهء سیامی چپ چشم بود ، یکی از همکارانم چپ چشم از آب درآمد !!

مثل این می ماند که من آینده ام را به تصویر در آوردم . شما چه توضیحی برایش دارید ؟


یک تکنیک از " راز " ( 58 )

شما با داستانهایی که دربارهء خودتان ساخته اید خودتان را محدود می کنید . چند مثال ساده می آورم تا ببینید چگونه داستانی که در مورد خودمان می سازیم می تواند ما را محدود سازد :

من اصلاً ریاضیاتم خوب نیست .

هیچ وقت نتوانسته ام برقصم .

من نویسندهء خوبی نیستم .

من خیلی لجوج و یکدنده ام .

من خوب نمی خوابم . 

من خیلی بداخلاقم .

با وزنم دست و پنجه نرم می کنم .

انگلیسیم اصلاً خوب نیست .

همیشه دیر می رسم .

رانندهء خوبی نیستم .

بدون عینک نمی توانم ببینم .

دوست پیدا کردن برایم سخت است .

پول از انگشتانم لیز می خورد .

از لحظه ای که متوجه سخنانتان شوید ، می توانید داستانهای قبلی را پاک کرده و داستان جدیدی بنویسید !

راندا برن


ظاهر شدن یک زندگی کاملاً جدید


لیزا از آمریکا

دو سال پیش ، در سراشیبی زندگی قرار گرفته بودم . شغلم را که روزنامه نگاری بود به تازگی از دست داده بودم . در بین همکارانم به عنوان شخصی کوشا که در شکار خبرها خوب بود شناخته شده بودم . اما ویراستاری داشتیم که روش مدیریتش نا امید کننده بود ، چون هم بی ادب بود و هم لجباز . نه فقط در برخورد با من ، بلکه با همه اینگونه بود . خب ،من  به جای اینکه روی شغلم که عاشقش بودم تمرکز کنم ، پیش هر کسی که می توانستم گفتم که چقدر این شخص احمق و عوضی ست . چند تا جک راجع به او ساخته بودم ، که باعث تفریح و سرگرمی همکارانم می شد و اغلب اوقات هم با من موافق بودند . اما نادانسته ، همین کار باعث شکستم شد . من اخراج شدم - احتمالاً به خاطر رفتار منفی ای که داشتم .

هنوز از این اتفاق درس نگرفته بودم ، و چند ماه بعدی را نیز با حالت آشفته ای سپری کردم .

با مردی زندگی می کردم که دیوانه وار عاشقش بودم . فکر می کردم او نیمهء گمشده من است و هر کاری برای حفظ رابطه مان می کردم . می ترسیدم یک روز ترکم کند چون فکر می کردم او برای من زیادی است .

از فقیر شدن هم می ترسیدم - و سالها با مشکلات مالی درگیر بودم . ولی توسط یکی از دوستانم به عنوان مدیر ارتباطات شرکتش استخدام شدم ، و حقوق بسیار خوبی هم دریافت می کردم .

بالاخره ، منفی بافی گریبانم را گرفت . به خاطر ورشکسته شدن شرکت ، شغل جدیدم را در 9 فوریه 2007 از دست دادم . همان روز بعد از ظهر ، دوست * پسرم به من گفت که می خواهد رابطه مان را تمام کند .

10 فوریه به خانهء مشترکمان برگشتم و دیدم که دیگر هیچ چیز ندارم . اما دو روز قبل ، 8 فوریه ، عوامل فیلم راز را در برنامه ء اپرا وینفری دیده بودم . در واقع ، قبل از اینکه با دوست * پسرم به هم بزنم به پسر 14 ساله اش گفته بودم اگر باور کند می تواند در مسابقات اسکی برنده شود . ( و او در جوابم گفته بود : فکر کنم برنامه اپرا رو زیاد تماشا میکنی ! ) او در مسابقات برنده شد . 

همان روز ، تصمیم به تغییر زندگی ام گرفتم . قبل از آنکه بتوانم گریه و زاری سر بدهم ، با وسواس زیاد شروع به تماشای فیلم راز کردم . یک تابلو تجسم درست کردم و عکسهایی از یک خانهء ویلایی زیبا ، یک رابطهء قشنگ ، اندام ایده آل ، و موفقیت روی آن چسباندم .

هر زمان که شک و تردید می خواست به ذهنم نفوذ کند ، دوباره فیلم راز را می دیدم یا کتابش را می خواندم . دیدن هر برنامهء تلویزیونی را که منفی بود برای خودم ممنوع کردم .کتابهایی که منفی بودند نمی خواندم ، و در اتومبیلم فقط سی دی راز را گوش می کردم .

با افراد مختلفی که متخصص قانون جذب بودند کار کردم تا فکرم را برنامه ریزی کنم . و کم کم نتیجه ها را دیدم . شروع به جذب پول ، موقعیتهای مناسب و افراد درستی که در شغل جدیدم به من کمک می کردند  کردم . و 10 ماه بعد از اتمام رابطه ام ، مرد دیگری را جذب کردم که به مراتب بیشتر از دوست قبلی ام مناسب من بود . او حساس ، ماهر ، باهوش ، موفق ، و دارای فکر مثبت است ! به مدت چند سال کتابهایی در زمینه قانون جذب خوانده بود ، و همین که من راز را به او معرفی کردم همراه من شروع به تمرین کردن و مراقبه نمود . من برای روز 14 فوریه 2008 یک هدف تعیین کرده بودم ، می خواستم در آن روز کسی را ملاقات کنم که احساس کنم رابطه ای طولانی مدت با او خواهم داشت . ما همان هفته با هم ازدواج کردیم !

حالا ما می خواهیم یک میدان اسب دوانی عالی و نیز یک مکان جُرم یابی درست کنیم . مکانش را پیدا کرده ایم ، و یک طرح شغلی بلند بالا برای آن نوشته ایم . تمام افرادی را که برای این کار لازم داشتیم پیدا کرده ایم به جز یک سرمایه گذار . البته می دانیم که این شخص هم به زودی پیدا خواهد شد ، و خدا را شکر می کنیم که او در زمان درست به سمت ما می آید .

بسیار شاکرم که توانسته ام زندگی ام را تغییر دهم ، شاید کمی دیر ( من در میانهء 40 سالگی هستم ) ، و زندگی ام فوق العاده است . متشکرم !




پول غیر منتظره

Faith از مالزی

این اتفاق درست هفته ء پیش افتاد . از چند ماه گذشته که شغل جدیدم را آغازکرده بودم با مشکلات مالی درگیر بودم . مشتری ها به من سفارش کار می دادند اما پرداخت هایشان را با تأخیر انجام می دادند . به جایی رسیده بودم که فقط چند رینگیت ( پول مالزیایی ) در کیف پولم مانده بود .

به خاطر این مسئله نگران و مضطرب نبودم . هر روز مراقبه می کردم ، تصور می کردم پول کافی برای هر چیزی که مورد نیازم است را دارم . اما هفتهء گذشته نیاز شدیدی به پول پیدا کردم . پول کافی برای خشکشویی و غذا نداشتم پس به دوست * پسرم پیام دادم تا کمی پول به من برساند . از او جوابی نیامد . بعد پدرم به من تلفن کرد . از من پرسید آیا به اندازهء کافی پول دارم . نمی خواستم زیاد نگرانش کنم پس به پدرم گفتم آنقدری پول دارم که تا چند روز دوام بیاورم . پدرم از من خواست به خانه بروم تا به من مقداری پول قرض بدهد . ولی من گفتم " احتیاجی نیست ، می تونم از پسش بر بیام ."

بعد از اینکه تلفن را قطع کردم ، احساس کردم باید مانده حسابم را چک کنم . در کمال تعجب ، بیشتر از 700 رینگیت در حسابم بود در حالیکه قبلاً فقط 10 رینگیت در حسابم داشتم . خیلی خوشحال و سپاسگزار بودم . مرتب می گفتم خدایا متشکرم ، بسیار بسیار متشکرم . حتی به پدرم زنگ زدم تا این خبر خوب را به او بدهم . با کمی پرس و جو متوجه شدم که این پول بازپرداخت مالیاتی ام است . خیلی خوشحال بودم چون اصلاً انتظار دریافت پول را نداشتم !

مقداری از موجودی حسابم را برای خشکشویی و غذا برداشت کردم و بعد به شهرم برگشتم تا اعضای خانواده ام را برای یک شام خوب دعوت کنم . من معتقدم هر چقدر بدهی بیشتر دریافت می کنی. 

من طرفدار پر و پا قرص قانون جذب هستم . مراقبه کمکم کرد تا ذهنم را ساکت نگهدارم و روی زندگی ایده آلم تمرکز کنم . حالا دارم روی جذب مشتری های بیشتر و پول بیشتر در حساب بانکی ام کار می کنم . امیدوارم از داستان من الهام گرفته باشید .

او از من درخواست ازدواج کرد !


آکی از هندوستان

می خواهم از خدا و تیم راز برای زندگی شگفت انگیزی که با آن متبرک شده ام تشکر کنم .

به مدت دو سال با پسری دوست بودم . ما علاوه بر زوج بودن ، بهترین دوستان همدیگر نیز بودیم . رابطه مان بسیار عاشقانه بود . اما اوضاع برای همیشه بی اشکال نماند . ما زیاد دعوا می کردیم . من دیوانهء او بودم ولی او به اندازهء کافی نشان نمی داد که آِیا می خواهد باقی عمرش را با من بگذراند یا نه . ما تقریباً به هم زدیم . اما باز همیشه چیزی بود که ما را به هم برگرداند .

حدود سه ماه پیش او گفت " از آنجایی که قرار است به زودی در دو کشور مختلف زندگی کنیم بهتر است از فکر ِ آیندهء مشترک با همدیگر دست برداریم ." شرکتی که او در آنجا کار می کرد می خواستند او را به کوالالامپور بفرستند و او مطمئن نبود چه مدت قرار است در آنجا بماند . من خرد شدم ولی در عین حال برایش خوشحال بودم چون همیشه دوست داشتم او را خوشحال ببینم . پس فقط لبخند زدم و برایش آرزوی موفقیت کردم . او کمی ناراحت به نظر می رسید . به خانه برگشتم و همه چیز را برای هم اتاقی ام تعریف کردم . او نیز ناراحت شد . من و هم اتاقی ام تصمیم گرفتیم با هم بیرون برویم . همینطور که قدم می زدیم ، به یک دکهء کوچک کتابفروشی رسیدیم . به هم اتاقی ام گفتم می خواهم کتابی بخرم که حال و هوایم را عوض کند . او سریع یک کتاب برداشت  و به من گفت " اینو نخوندی ، خوندی ؟ پس بخونش . این کتاب زندگی ات را تغییر می دهد. به تو قدرت می بخشد . " کتاب ، " راز " بود . کتاب را خریدم ولی فکر کردم کتابی در مورد کمک به نفس است . با این حال شروع به خواندنش کردم . چند صفحه خوانده بودم که زندگی ام شروع به تغییر کرد . دوست * پسرم به من زنگ زد و گفت که نمی تواند زندگی بدون من را تصور کند . به او گفتم آرام باشد و همه چیز روبراه خواهد شد .

او ماه پیش به کوالالامپور رفت . روزها گذشت و چون او سرش خیلی شلوغ بود نمی توانستیم درست و حسابی با هم صحبت کنیم . من شرایطش را درک می کردم و آرام بودم . با خودم می گفتم او همسر من و تا ابد مال من است . می دانستم که به زودی با هم ازدواج خواهیم کرد . رنگ و مدل لباس عروسم را انتخاب کردم ، یک حلقهء نامزدی انتخاب کردم و حتی یکی از عکسهایمان را طوری در لباس عروسی ویرایش کردم که گویی زن و شوهر هستیم . هر روز به عکس نگاه می کردم و بلافاصله شکر گزاری می کردم .

بالاخره آن روز فرا رسید . او به من زنگ زد و فقط یک چیز گفت : " با من ازدواج کن . من تصمیم گرفته ام بقیه زندگی ام را با تو بگذرانم . عاشقت هستم ."

میخکوب شده بودم . مثل یک رویا بود ولی من شروع کردم به اشک ریختن و گفتم بلللله .


ایمان داشتن خیلی مهم است و باید بدانید که شما با تمام آرزوهایتان متبرک شده اید . فقط باید قلبتان را بگشایید و آرزوهایتان را با سپاسگزاری دریافت کنید .

هدیه تولدم را گرفتم

پراناتی موهانتی از هند

در آگوست 2009 کارم را از دست دادم . خیلی ناگهانی اتفاق افتاده بود و من در مورد خودم و موقعیتم بسیار نگران بودم . در همان زمان یکی از دوستانم به من تلفن کرد و و به من گفت کتاب راز را بخرم . بلافاصله به کتابفروشی رفتم و کتاب را خریدم .

شروع به باور کردن چیزها کردم . شروع به نوشتن یادداشتهایی کردم که دوست داشتم در زندگی ام اتفاق بی افتند . اوایل گیج بودم که چگونه جملاتم را بنویسم . بعضی از جمله ها را به زمان آینده نوشتم . سپس شروع به نوشتن جمله ها به زمان حال کردم . چیزهایی که می خواستم طبق انتظارم پیش نیامدند . اما من هیچ وقت امیدم را از دست ندادم .

16 فوریه تولدم بود . پس تصمیم گرفتم بهترین چیز ممکن را به خودم هدیه بدهم . می خواستم شغل ایده آلم را جذب کنم . به حقوق شغل آینده ام و رئیسم فکر کردم . همه چیز را روی کاغذ نوشتم . هر روز همانها را می نوشتم .

سپس در یک مصاحبه ء شغلی شرکت کردم . آن روز بر اساس نشانهء ماه ، روز تولدم بود . به درگاه خدا دعا کردم و سپس برای مصاحبه رفتم . در آنجا از من انواع سوالات را پرسیدند ، و از من خواستند تمام مدارکم را برایشان بفرستم . کمی نگران بودم اما تمام جزئیات را برایشان فرستادم .

در صبح روز 16 فوریه از خواب بیدار شدم و روی یک برگه نوشتم " به خاطر پیشنهاد شغل متشکرم " باور کرده بودم که پیشنهاد از طرف آنها به سمت من می آید . در ساعت 12 ظهر ، صندوق پستی ام را چک کردم و در نهایت شگفتی نامه ای از طرف آنها داشتم . بلافاصله از خدا ، کائنات و راندا و تیم راز برای این هدیه ء شگفت انگیز تشکر کردم . واقعاً از تمام شما متشکرم . حالا همه چیز را باور دارم . همه چیز دارد بر اساس خواسته های من اتفاق می افتد . هر چیز خوبی را در زندگی به خودم جذب می کنم . یک زندگی خوب ، سالم و پر از آرامش را برای خودم و همهء مردم دنیا می خواهم .


پرسش و پاسخ (3)

شبنم :

برای رسیدن به خواسته هامون از چه برنامه ای باید پیروی کنیم ؟ مثلاً روزی یک بار تجسم کنیم ، روزی 100 بار جملهء تاکیدی بنویسیم و ....

  می دونم که این برنامه برای هر کسی متفاوت هست ولی دلم میخواد با برنامه پیش برم تا چیزی از قلم نیفته . ممنون

یک تکنیک از " راز " (57 )

بسیاری از مردم فقط وقتی به فکر درخواست سلامتی شان می افتند که دیگر سالم نیستند ، اما شما می توانید سلامتی ِ کامل را در هر زمانی طلب کنید . از قدرت تخیلتان استفاده کرده و هر روز خودتان را در سلامتی  و بهبودی کامل ببینید .

سلامتی را هم برای خود و هم برای دیگران بخواهید .

راندا برن

این کار واقعاً قدرتمند است !

پَت از اتریش

سلام ، من می خواهم یکی از تجربیات کوچکم را برایتان تعریف کنم. مثل بسیاری از افراد ، من هم گاهی اوقات به این سایت سر می زنم و داستانها را می خوانم ، که باعث میشود روحم متعالی بماند و این داستانها به من امید می دهند و به یادم می آورند که در حال و هوای درستی باقی بمانم .

یک توصیه خوانده بودم که می گفت باید اهدافتان را در دفتر خاطراتتان به گونه ای بنویسید که انگار از قبل به وقوع پیوسته اند . من این روش را امتحان کردم و آن را تکنیک واقعاً قدرتمندی یافته ام ! این کار خیلی پر قدرت است ، حتی یک ذره ترسناک هم هست ؛-)

خب حالا یک تجربه که بر اساس این روش به دست آورده ام برایتان تعریف می کنم . من یک تقویم کوچک دارم که در صفحهء هر روز ، تقریباً 5 تا 10 خط خالی دارد . از ژانویه امسال جملات تاکیدی ام را در این تقویم می نوشتم . حالا کار دیگری را شروع کرده ام - در صفحهء 24 ام مِی برای روز 25 ام چنین نوشتم : " کسی پیدا شده که می خواهد دوچرخه ام را بخرد و بابت آن 100 یورو به من می پردازد ."

روز بعد ( 25 ام مِی ) یکی از همسایگانم که مشتاق خریدن دوچرخه بود به من تلفن کرد ( من چند تا آگهی فروش در محله چسبانده بودم ) و آمد که دوچرخه را ببیند . از دوچرخه خوشش آمد ، قیمتش را پرسید ، و گفت بعد از یک تماس تلفنی بر خواهد گشت . من به آپارتمانم برگشتم و از راه بالکن که باز بود شنیدم که او با کسی در مورد دوچرخه صحبت می کند ، داشت از شخص پشت تلفن در مورد جزئیات فنی دوچرخه سوال می پرسید و با دوچرخه من چک می کرد . یک جورایی خوشم نیامد ، احساس کردم او فکر می کند می خواهم سرش کلاه بگذارم . بالاخره او به من اطلاع داد که دوچرخه را نمی خواهد . با خودم فکر کردم من می خواهم  شخصی دوچرخه را بخرد که از ارزش آن آگاهی داشته باشد و آن را تحسین کند ، سپس این موضوع را فراموش کردم .

همان شب رفتم بیرون نوشیدنی بخورم که یکی دیگر از همسایگانم به من زنگ زد و پرسید آیا دوچرخه را فروخته ام یا نه . اول گیج شدم چون فکر کردم او همان خانمی است که نظرش را عوض کرده بود ، اما او یک همسایه دیگر بود . پس روز بعد ( 26 ام مِی ) همسایه ام آمد تا دوچرخه را ببیند ، از دوچرخه خوشش آمد و از من پرسید در قبالش چقدر می خواهم . گفتم "100 یورو " ، و او جواب داد " فکرش را میکردم همین مبلغ را بخواهی " او بلافاصله مبلغ را پرداخت و من هنوز می توانم دوچرخه را برای 4 هفتهء دیگر یعنی تا زمانی که از این آپارتمان بروم پیش خودم نگهدارم . او به من گفت " من به شما اعتماد دارم " این عالی نیست ؟؟؟

این یک تجربه از " هدف گذاری - رها کردن - دریافت " بود . اخیراً ، از زمانی که جملات کوتاهی در دفتر خاطراتم می نویسم که انگار از قبل اتفاق افتاده اند  ، شروع به دریافت آنها کرده ام !!

برای این دانش و تقسیم کردن آن با همه متشکرم .


پرسش و پاسخ (2)

دختر مهربون :

راستش يه سوالي ذهنمو در گير كرده اينكه چطور بايد فركانسمو مثبت كنم و اينكه كسي از چرخه ي اقبال چيزي ميدونه و تجربه ي استفاده از اونو داشته؟چطور بايد دنبال نشونه ها رفت؟

زندگی ام به من برگردانده شد

برایان از ایرلند

در سال 2007 پی بردم که دیگر نمی توانم شغلم را تحمل کنم ، شغلم تبدیل به یک وظیفه شده بود ، با من بدرفتاری میشد ، و دائماً حقوقم پایمال میشد و از من سوءاستفاده می کردند . در واقع روزی 17-20 ساعت در روز کار می کردم ( صادقانه ) ، که باعث میشد فشار زیادی بر زندگی خانوادگی ام وارد شود ، چون همسرم مجبور بود همهء کارها را خودش به تنهایی انجام دهد و دخترمان هم در آن زمان خیلی کوچک بود. به جایی رسیده بودم که نمی توانستم شبها بخوابم ، و هر روز صبح وقتی با صدای زنگ ساعت بیدار می شدم دل پیچه می گرفتم .به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که چقدر از کارم متنفر بودم . مرتب با خودم تکرار می کردم ، ازش متنفرم ! ازش متنفرم ! وقتی پیش رئیسم شکایت بردم مرا از پاداشی که قرار بود بگیرم محروم کرد و تهدیدم کرد که اخراج خواهم شد .

این پست ترین نقطهء زندگی من بود . من پس زمینه ای از کار مهندسی فروش و بازاریابی داشتم ، و در سال 2006 کتابی در مورد فروش خواندم . در آن کتاب داستانهای جالب و نکات آموزنده ای وجود داشت ، صنعت اصلی که در کتاب روی آن تمرکز شده بود نرم افزار و تکنولوژی بود ،که مرا بسیار هیجانزده کرد ، " این زمینه فروش کاملاً مناسب من بود ." وقتی کتاب را می خواندم در دنیای دیگری سیر می کردم ، احساس خوبی دربارهء خودم داشتم ، حس بی ارزشی نمی کردم . سرانجام اخراج شدم . رکود اقتصادی پیش آمده بود و مدیر فروش من مرا اخراج کرد تا خودش را حفظ کند . اما بعد از خواندن چندبارهء آن کتاب ، دریافتم که مشکل از کارفرمایان من بود ؛ دیدگاه آنها نسبت به دنیا نادرست و از روی گمراهی بود ، می دانستم که من لیاقت بیشتر از اینها را دارم . آنگونه زندگی کردن دلیل جایگاه من در جهان بود .

شغلهای بیشتری پیدا کردم و سخت کار کردم تا مخارج خانواده ام را تأمین کنم ، سپس یک روز تماسی از یک آژانس که به دنبال فروشندهء باسابقه برای یک شرکت نرم افزاری می گشت دریافت کردم . ابتدا آن پیشنهاد را رد کردم ، بهانه آوردم که شما مهندس نرم افزار می خواهید و من نمی خواهم وقتتان را تلف کنید ، اما متشکرم که به فکر من بودید . دختری که در آژانس کار می کرد اصرار ورزید ، گفت من فکر میکنم شما برای این شغل کاملاً مناسبید ! پس پذیرفتم و برای یک سری مصاحبه به آنجا رفتم . استخدام شدم ، با حقوق و مزایای عالی ، و یک ماشین BMW سری 5 هم زیر پایم است !!!

اما این سالهای اخیر اثر خود را باقی گذاشتند ، و من گاهی اوقات خیلی افسرده می شدم ، نگران بودم مبادا یک روز صبح که از خواب بیدار می شوم همهء اینها از من گرفته شود . کریسمس بود ، و من و همسرم ، که او هم مانند من منفی نگر شده بود ، برای خرید هدیه بیرون رفته بودیم . هرچیزی که من با آن درگیر بودم همسرم نیز درگیر بود . به داخل یک کتابفروشی رفتم و دنبال چیزی گشتم که در مورد زندگی به من دورنمایی جدید هدیه کند ، تا ما را شفا دهد . نمی دانستم آن چه چیز می توانست باشد . من بدون آنکه بدانم در طول چند ماه قبل زندگی ایده آلم را تجسم کرده بودم ، و تمام ابزارها ، افراد و موقعیتهایی را که برای رسیدن به آن زندگی نیاز داشتم جذب کرده بودم . در کتابفروشی به قفسه ای از کتابها که قبلاً هیچ وقت آن را ندیده بودم نگاهی انداختم . یک کتاب قرمز باحال چشمم را گرفت ، قرمز همیشه رنگ مورد علاقهء من بود . آن را برداشتم سپس بلافاصله سرجایش گذاشتم ، احساس عجیبی داشتم ، یک چیزی اتفاق افتاده بود . به جای جدیدی رسیده بودم و می ترسیدم . چرخیدم و خواستم  از آنجا دور شوم ، بعد جسمم متوقف شد و پاهایم به کف زمین چسبید. جوری عرق کرده بودم که انگار تازه ورزش کرده باشم . ندای درونم با حالتی آمرانه به من گفت : " برایان ، دوست من ، اگر همین حالا به این شانس برای نجات خودت پشت کنی تا ابد در گمراهی باقی خواهی ماند . " من دیوانه نیستم ، آن صدا را به وضوح شنیدم ، و با صدای بلند گفتم : " بسیار خوب ! " برگشتم و کتاب " راز " را قاپیدم ، پولش را پرداخت کردم ، و آن را محکم به سینه ام چسباندم ، مثل اینکه آن کتاب طناب نجاتم باشد ( که واقعاً هم بود ! ) از همان روز من و همسرم هر روز کتاب را می خواندیم ، و فیلمش را هم تماشا می کردیم و در مورد قانون جذب و همهء آموزگارانی که در فیلم بودند و تاریخچه ء راز بیشتر یاد گرفتیم .

دو هفته پیش داشتم بعد از ورزش دوش می گرفتم که ناگهان نمیدانم از کجا چیزی دربارهء شغل جدیدم در ذهنم جرقه زد ،و از چیزی که کشف کرده بودم بسیار شگفت زده شدم . اول یک حوله برداشتم ، و همانطور خیسِ آّب از حمام به داخل اتاق دویدم و دیوانه وار به دنبال همان کتابی که دربارهء فروش خوانده بودم گشتم .

یکی از موضوعات کتاب ، که من بارها و بارها خوانده بودمش ، و خیلی روی من تأثیر گذاشته بود ، دقیقاً در مورد یکی از شرکتهای مشابه و همگروه با شرکت ما بود ! اما قسمت کمی ترسناک آن ، این بود که در قسمتهای اصلی کتاب ، فروشنده ای که من همیشه دوست داشتم جای او باشم ، همان محصولاتی را می فروخت که من در حال فروشش بودم ! وقتی فهمیدم چه کار کرده بودم شروع کردم به گریه کردن ، همسرم  وحشت زده از اتاق دیگر آمد . کتاب را به او نشان دادم ، و او بی درنگ متوجه شد و مرا در آغوش گرفت . ما می دانستیم که کائنات زندگی جدید ما را برایمان به ارمغان آورده است چون ما قدرت بزرگ قانون جذب را فراخوانده بودیم . حالا که تقریباً می دانم قانون جذب چگونه کار میکند ، می خواهم چیزهای بزرگتر و بهتری را خلق کنم ، و از همین حالا می توانم ببینم و احساس کنم که دارند با سرعت نور به سمتم می آیند .

راندا ، من سپاسگزاری ویژه ای به تو مدیونم . از اینکه فیلم را ساختی و کتاب را منتشر کردی متشکرم . امیدوارم زندگی تو هم پر از شادی و لذت باشد .


پرسش و پاسخ (1)

به پیشنهاد سارای عزیز ، بخش پرسش و پاسخ رو هم راه می اندازیم . در این بخش شما می تونید از مسائلی که فکر می کنید به تنهایی نمی تونید از عهده ش بر بیاین صحبت کنید تا با کمک و همفکری همهء دوستان بتونید به نتیجهء قابل قبولی برسید .

در واقع چون مسئلهء گلاره جان باعث شد که این بخش راه بیفته و نظرات و راهکارهای سارا جون هم عالی وکامل بود مسئلهء گلاره و پاسخ های سارا رو به صورت یک پست میگذارم . ولی از این به بعد فقط سوال هاتون به صورت پست گذاشته میشه و پاسخها در قسمت نظرات باقی می مونه . 

از همراهی همتون متشکرم :*

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مسئلهء گلاره :

يعنى واقعا˝بعضى وقتها از همه چيز نا اميد ميشم ها. من خيلى وقته دارم از خدا مى خوام تو يه مشكلى كمكم كنه اون وقت فكر كنيد ديشب چى ديدم. پسرى كه دوست داشتم و هنوز بعد از يك سال نتونستم فراموشش كنم با يكى از دوستهاى دبيرستانم دوسته. آخه اين چه وضعيه. انگار اين راه ها نتيجه ى عكس ميده. دارم ميتركم از ناراحتى. ديشب فهميدم خدا اصلا" منو دوست نداره.


سارا :

گلاره جون داشتم كتاب قدرت رو دوباره ميخوندم كه مواردي رو ديدم كه شايد كمكت كنه البته اگه خودت كتاب قدرت رو داري قسمت كليد شكرگزاري و بخش عشق و روابط رو بخون خيلي ميتونه آرومت كنه و مثبت گلاره جون خيلي سخته كه عشقت رو با يكي ديگه ببيني و ميدونم كه اين موضوع چقدر اثر منفي روي فرد ميزاره اما قراره تمام موارد مثبت رو جايگزين منفيها بكنيم البته نبايد با منفيها جنگيد چون نتيجه ي عكس ميده . منم گاهي اونقدر ناراحت يا منفي ميشم كه هيچ راه حلي نميتونه آرومم كنه البته اين جز طبيعت انسانه و دركت ميكنم. بهترين راه اينه كه اصلا منفيها رو ناديده بگيريم به نظرم يه جوري رفتار كن كه انگار نه انگار كسي رو كه دوست داري با يكي ديگه ديدي. به عشق خودت اطمينان داشته باش چندتا راه حل به ذهنم رسيد البته با كمك راندا برن عزيز برات مينويسم شايد به دردت بخوره عزيزم

راه حل اول: هر زمان كه احساس شكرگزاري كنيم، عشق نثار ميكنيم و هر آنچه اهدا كنيم همون رو با بيشترين عشق ممكن ميگيريم ! "همين الان امتحان كن، كسي را كه از بابت آن خدا را شاكر هستي، در نظر بياور(كسي كه دوستش داري). بر آن فرد متمركز شو و راجع به تمام چيزهاي كه درباره ي آن شخص دوست داري و خدا را شاكر هستي، فكر كن. سپس در ذهنت يا با صداي بلند ، به آن فرد در مورد چيزهايي بگو كه در مورد او دوست داري و از بابت آن خدا را شاكر هستي، انگار كه اين فرد در كنار توست. تمام دلايلي را كه چرا دوستش داري، به او بگو. تو ميتواني لحظه يا حالت به خصوصي را به خاطر بياوري و بگويي " آن موقع يادت مي آيد كه ..." وقتي اين كار را انجام ميدهي، احساس كن كه شكر خدا، قلب و سراسر جسمت را پر كرده است. عشقي كه در اين تمرين ساده اهدا ميكني، به طور حتم در ارتباط تو و به كل زندگي ات بر ميگردد. نثار عشق از طريق شكرگزاري به همين سادگي است" راندا برن گلاره جون من از اين روش استفاده كردم و اين كار تمام منفيها و افكار منفي و دلهره و ترسي ( منظور ترس از دست دادن كسي)داريم از بين ميبره و تو رو مثبت ميكنه. ميتوني توي دفتر شكرگزاري از تمام خصوصيات خوب اون فرد بنويسي از لحاظ رفتاري و ظاهري. بابت ذره ذره موارد خوبي كه به ذهنت ميرسه شكرگزاري كن حتي براي تمام لحظه هايي كه باعث شدن تو شاد باشي و حتي براي تمام پيامها و حرفهايي كه تو رو شاد و خوشحال ميكردن هم شكرگزاري كن! و هر چيز كوچكي كه به ذهنت ميرسه و توي رابطه ات مهم بوده . راندا برن ميگه : " وقتي تو در مورد تمام چيزهايي كه داري خدا را شكر كني، هر قدر هم جزئي باشد، ميزان بيشتري از همان چيزها را دريافت ميكني. اگر از بابت رابطه اي خدا را شكر كن، حتي اگر آن رابطه آنقدرها هم عالي نباشد، رابطه اي بهتر گيرت مي آيد. چون شكرگزاري مهمترين تكثيركننده ي زندگي است!"


را ه حل دوم : مثبت بودن در قبال هر كسي كه در طول روز با او حرف مي زنيم و يا با او برخورد ميكنيم. راندا برن ميگه "اهداي عشق قانوني است كه براي هر چيز در زندگي ات به كار مي رود و اهداي عشق يعني قانون عشق." و به نظر من اهداي عشق يعني راز روابط! ما با هر كسي كه در تماس باشيم يا عشق اهدا ميكنيم و يا نه؛ رازهم ميگه كه ما هر چي اهدا كنيم همون رو دريافت ميكنيم. راندا برن ميگه" ارتباطات بزرگترين كانال براي اهداي عشق است. با عشقي كه در روابط خودت ميدهي، ميتواني كل زندگي ات را متحول كني. در عين حال ، روابط ميتواند مهمترين علت سرنگوني هم باشد، چون غالبا بزرگترين عذر و بهانه براي عدم اهداي عشق است." چيز ديگه اي كه توي روابط وجود داره و ما هيچ وقت درست و حسابي بهش اهميت نميديم و راندا برن توي كتاب قدرت بهش به درستي اشاره كرده اينه كه ما در نظر نميگيريم كه چه نوع رفتاري با بقيه ي آدمهايي كه اطرافمون هستن داريم! مثلا ممكنه كه رفتار ما با آدمهايي كه غريبه هستن به نسبت افرادي كه جز نزديكان ما هستن متفاوت باشه! ريزه كاري كه ديده نميشه همينه! ممكنه كه يه فرد اصلا رابطه ي خوبي با راننده تاكسي و مغازه دار نداشته باشه و رفتار بدي در برخورد با چنين افرادي از خودش نشون بده و همين نوع رفتار به زندگيمون برميگرده و قسمت دردناكش اينه كه از طريق كساني كه دوستشون داريم به ما برميگرده! راز روابط ميگه بايد در روابطمون دقت كنيم و از طريق مهرباني، تشويق ، حمايت ، تشكر و هر نوع احساس خوبي ، عشق را به ديگران اهدا كنيم و اينها به سراغ ما مي آيند و خودشون رو تكثير ميكنن و عشق رو به هر زمينه از زندگيمون مي آورند!مثلا اگه من از طريق خرده گيري، عصبانيت ، بي صبري و هر نوع احساس بدي، منفي گرايي رو به ديگران منتقل كنم همين منفي گرايي رو دريافت ميكنم!

ميدوني چيه گلاره جون گاهي وقتا با خودم فكر ميكنم كه چرا با فلان فرد ارتباط خوبي ندارم يا چرا ارتباطم مثله قبل نيست اينجاست كه يكي از يه وَر ذهنم بهم تلنگر ميزنه كه شايد نسبت به يه افرادي ارتباطم خوب نبوده . يعني كاري كردم كه فركانس عدم اهداي عشق داشته و اين فركانسي كه به من برگشته از طريق كانال مهمترين رابطه ي زندگيم خودشو نشون داده! راندا برن ميگه " هم اكنون خودت متوجه مي شوي كه در روابطت چه چيزي اهدا ميكني. اگر روابط فعلي تو عالي باشد، به اين مفهوم است كه عشق و قدرداني را بيش از منفي گرايي عرضه ميكني. اگر روابط فعلي ات توام با چالش و مشكلات باشد به اين معناست كه تو ندانسته منفي گرايي را بيش از عشق عرضه ميكني." راستش بايد خيلي حواسمون جمع باشه


راه حل سوم: ميدونم دردناكه كسي رو كه دوست داري تو رو انتخاب نكرده اما ما بايد به آزادي انتخابش احترام بزاريم چون با اين كار عشق اهدا ميكنيم اگه آزادي كسي رو در انتخاب چيزي كه ميخواد انكار كنيم آزادي خودمون هم از دست ميديم و در اصل عشقي اهدا نميكنيم . قانون جذب قانون عشقه ما بايد سعي كنيم كه اين قانون رو نقض نكنيم چون در واقع با نقض اون خودمون رو نابود كرديم! راندا برن ميگه" پايان روابط صميمانه براي عده اي از مردم چالش برانگيزه . تو نميتواني حق كسي ديگر را در انتخاب هر آنچه ميخواهد منكر شوي. اين كار اهداي عشق نيست. اين مانند قورت دادن قرصي تلخ است. تو بايد به آزادي و حق هر فردي در انتخاب خواسته اش احترام بگذاري. هر آنچه به ديگري اهدا كني ، خودت هم همان را ميگيري. وقتي تو آزادي فردي ديگر را در انتخابش تكذيب كني، مواردي منفي را جذب ميكني كه آنها هم آزادي خودت را تكذيب ميكنند. شايد جاري شدن پول به سوي تو كاهش يابد و يا سلامتت تضيعيف شود يا كسب و كارت از رونق بيفتد، چون تمام اين چيزها در آزادي ات تاثير ميگذارد. براي قانون جذب" آدمي ديگر " وجود ندارد. هر آنچه در قبال ديگران از خودت ساطع كني، همان را به خودت هم ميدهي". به خاطر سلامتي خودت هم كه شده چيز منفي كه ديدي رو ناديده بگير و اول از همه خودت رو در نظر بگير چون اگه اينكا رو نكني به خودت ضربه زدي و تازه كسي كه دوستش داري با دوست دبيرستانت دارن لذت ميبرن و شادن و اصلا متوجه نيستن كه تويي كه داري ضربه ميبيني. پس تو هم از زندگيت لذت ببر چون با اينكار عشق اهدا ميكني


راه حل چهارم كه به ذهنم ميرسه اينه كه تو ميتوني از" قانون بله " استفاده كني!! قانون بله اينه كه هر چيز خوبي كه ميبيني رو بگي بله و من تحسينش ميكنم ! در واقع براي قانون جاذبه فقط بله مفهوم داره! دقيق شو روي دوست دبيرستانت و ببين چي باعث شده كه اون كسي كه دوست داري ، دوستت رو بجاي تو انتخاب كنه! تمام موارد خوبي كه توي دوست دبيرستانت ميبيني رو تحسين كن از ظاهرش از رفتارش و... فقط بگو بله و شاد باش! هر چيز خوبي كه توي راوبط اون دو تا ميبيني رو تحسين كن!!! البته ميدونم سخته اما براي چيزي كه ميخواي بايد تلاش كني !! قانون جاذبه هم ميگه كه عشق نثار كن تا همان را دريافت كني!


راه حل رها كن و به خدا بسپار! كه ميتوني براي آروم شدن و رسيدن به خواسته ات از شيوه ي حباب صورتي استفاده كني اين روش توي وبلاگ و سايت خانم بهار حقيقي هم هست ميتوني توي وبلاگ و سايت ايشون روشهاي متنوعي پيدا كني شيوه ي حباب صورتي:
آروم دراز بكش يا بشين فرقي البته نميكنه. چشمهاتو ببند و آهسته و عميق اما به طور طبيعي نفس بكش. خواسته اي رو كه آرزوشو داري (رسيدن به فرد مورد نظرت) مجسم كن و تصور كن به همون شكلي كه دوستش داري و تحقق پيدا كرده. بعد فكر كن كه اونو توي يه حباب صورتي قرار ميدي. خانم حقيقي ميگه "كه صورتي رنگ دل هستش و اگه اين رنگ آنچه را كه مجسم كني در بربگيره، همه ي چيزي رو كه با هستي شما هماهنگي كامل داره براتون به ارمغان مياره." بعد مجسم كن اون حباب صورتي در حالي كه آرزوت توي اونه، در آسمانها شناور ميشه. اين نماد اونه كه نسبت به اون يك وابستگي هيجاني شديد نداري و اون رو به دست خدا مي سپاري تا از بهترين راه ها اون رو به انجام برسونه.


و راه حل آخر نامه نوشتن به فرشته هاست. شروع كن نامه نوشتن به فرشته هاي نگهبان و عشق در آن فرد. به فرشته ي ارتباطات و فرشته عشق و دوستي هم نامه بنويس. از راگوئل عزيز (فرشته ي ارتباطات)هم كمك بخوا .راگوئل به معناي دوست خداست و اين فرشته ي عزيز به روابط هماهنگي ميده و انواع سوءتفاهم ها رو بر طرف ميكنه و رابطه ها رو بهبود ميبخشه. بنويس كه رابطه ات رو با اون فرد بهبود ببخشه