بریتانی از نیومکزیکو

داستان من از آنجایی شروع می شود که دبیرستانی بودم و " راز "  تازه معروف شده بود . همیشه این کتاب را در قفسه های کتابخانه ها و مغازه ها می دیدم و اینجا و آنجا درباره اش می شنیدم و خیلی وسوسه شده بودم آن را بخرم اما در آن زمان پول کافی برای خریدنش را نداشتم .

زمان گذشت و من 19 ساله شدم . خیلی جوان بودم و به طرز احمقانه ای عاشق کسی شده بودم که لیاقت من و دختر کوچکمان را نداشت . نیازی نیست بگویم که او بدترین تصمیم را گرفت و ما را ترک کرد و با زنی دیگر رفت . در آن زمان فکر می کردم دنیایم به پایان رسیده است ، همه چیز را از دست رفته می پنداشتم و گیج بودم و نمی دانستم چگونه باید به تنهایی از عهدهء بزرگ کردن دخترم بر بیایم . بالاخره فیلم راز را خریدم . به مدت چند ماه هر روز آن را تماشا کردم ! حتی وقتی به خواب می رفتم فیلم را متوقف نمی کردم تا در خواب هم صدای آن را بشنوم . یک تابلو تجسم درست کردم ، یک پوشه هم در کامپیوترم داشتم و در آن عکس تمام جاهایی که دوست داشتم ببینم ذخیره کرده بودم و همچنین خانهء رویایی ام را و خیلی چیزهای دیگر . دروغ نمی گویم ، با اینکه عاشق این کار شده بودم و مدام تمرینات را انجام می دادم ، اما زندگی ام را طوری بنا نهاده بودم که باورم این بود که  نمی توانم هر چیزی را که می خواهم به دست آورم . اوضاع هم به راحتی پیش نمی رفت . مدت زمان زیادی گذشت تا توانستم آن بخش از باورهایم را از ذهنم بیرون کنم . و کم کم تغییرات را در زندگی ام دیدم . یک دفترچه داشتم و تقریباً هر روز به طور منظم در آن چیزهایی می نوشتم و در 19 دسامبر کتاب " قدرت " را خریدم . شروع کردم به نوشتن یک لیست از چیزهایی که در زندگی می خواستم ، مرد ایده آلم ، مکانهایی که قرار بود با هم برویم ، چگونه با هم ازدواج خواهیم کرد و یک بچهء جدید که با هم خواهیم داشت . 2 سال به خودم وقت دادم .

در همین اثناء یک شغل خوب در رستوران پیدا کردم که برایم درآمد خوبی به همراه داشت . همچنین از خانهء مادرم به یک آپارتمان نقلی بامزهء دوبلکس با دو اتاق خواب برای خودم و دخترم نقل مکان کردم . و نیز صاحب یک ماشین 04 داج دورانگو ( Dodge Durango 04 )  شدم که در واقع مادر و ناپدری ام به من هدیه داده بودند . همه چیز خیلی خوب پیش می رفت ولی من هنوز هم غمگین بودم . با کسی در ارتباط بودم و رابطه مان بد نبود اما این رابطه به هم خورد ، و بعد وارد رابطهء بدتر دیگری شدم که آن هم به شکست انجامید و بعد از آن افسردگی شدید گرفتم . ناگهان یاد راز و قدرت افتادم . تمام قلب و انرژی ام را روی آن گذاشتم . تمام احساسات منفی ناشی از خشم و نفرت نسبت به آن دو نفر که به من بد کرده بودند را با عشق و بخشش جایگزین کردم . می دانستم که آن اشخاص کاملاً در حقم بدی کرده بودند ولی از طرفی هم می دانستم که تنها راه غلبه بر این مشکل و بهتر کردن زندگی ام داشتن نفرت و خشم نیست . فقط می دانستم که من و دخترم لیاقت زندگی بهتر از اینها را داریم .

از زمانی که شروع به نوشتن دفترچه ام کرده بودم 2 سال گذشته بود و حالا دقیقاً 10 دسامبر 2011 بود . در این روز بود که من با او  آشنا شدم . من هنوز در رستوران کار می کردم و آن روز هم مشغول کار بودم که او را دیدم که پشت میزی نشسته بود و روی کاغذهای جلوی رویش چیزهایی می نوشت . فوراً نگاهم به سمت او کشیده شد ولی در آن زمان مفهومش را درک نکردم . از آن روز دیگر حتی یک روز هم از هم جدا نبوده ایم . همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ولی من می دانستم که او فقط مال من است و او هم دقیقاً همین احساس را دارد . خیلی زود با هم نامزد کردیم و او قرار شد بعد از ازدواجمان سرپرستی دخترم را به عهده بگیرد . همچنین ما منتظر یک پرنسس کوچک دیگر در نوامبر همین سال هستیم . از آن آپارتمان کوچک به یک خانهء زیبا با 3 اتاق خواب و 2 حمام نقل مکان کردیم و شغل های عالی نیز پیدا کردیم ! ما برنامه ها و رویاهای زیادی برای همدیگر داریم و خوشبختانه او هم مثل من به راز اعتقاد دارد ! ما می خواهیم در قرعه کشی بخت آزمایی برنده شویم و به افراد بیشتری کمک کنیم . همچنین می خواهیم یک باغ وحش بخریم . ممکن است کمی احمقانه به نظر برسد ولی این رویای نهاییِ مشترکمان است .

به هر حال ، برای حسن ختام این داستان می خواهم به همه بگویم که راز واقعاً کار می کند ! به خدا و به خودتان ایمان داشته باشید . رویاهای بزرگ داشته باشید . ما هنوز خیلی چیزها داریم که به سمت خود جذب کنیم ، ایمان داشته باشید که همهء آنها در راهند . از راندا و تیمش تشکر می کنم که باعث شدند هر کس در هر کجای دنیا رویایی داشته باشد و به آرزوهایش برسد . و از همهء کسانی که داستانهایشان را به اشتراک گذاشتند تشکر می کنم .