درسهای زندگی

دالی از هندوستان
خوانندگان عزیز ، حتماً همهء شما برای ایمان به راز دلایل مخصوص خود را دارید . خب من هم داستانی دارم که می خواهم با شما قسمت کنم ، درسی از زندگی ، از عشق ، از تنهایی ، از با هم بودن و از عشق به خود .
از دوران کودکی ام ، این عبارت را می خواندم " اگر میخواهید دیگران عاشقتان شوند اول باید عاشق خودتان شوید " ، اما معنای واقعی این جمله را نمی فهمیدم . امروز ، تنها دلیلی که دارم این داستان را می نویسم به خاطر درک ِ واقعی این جمله است . من دوران کودکی بدی داشتم چون در تنهایی و افسردگی بزرگ شدم . هیچگاه یاد نگرفتم چگونه خودم و دیگران را دوست داشته باشم .
وقتی برای تحصیلات عالیه از خانه دور شدم ، زندگی با دوستانم به من کمک کرد تا زیبایی این جهان و مفهوم اشتراک و مراقبت را درک کنم . اما همچنان نمی توانستم خودم را دوست بدارم . من دختری قد بلند ، لاغر ، بور ، زیبا و باهوش هستم . من نقاشی می کنم ، آواز می خوانم ، می رقصم ، خوب آشپزی می کنم ، سخت کوشم و می دانم چگونه از خودم و دوستانم مراقبت کنم . اما به رغم تمام این تواناییها همچنان خودم را با دیگران مقایسه می کردم و نمی توانستم ببینم زندگی ام چقدر زیباست . کمترین اثری از قدردانی در وجود من نبود .
یک سال و نیم پیش ، پسری وارد زندگی ام شد . اول به قصد دوستی معمولی جلو آمد و بعد وارد زیباترین رابطهء زندگی ام شدم . ما همیشه و همه جا با هم بودیم . از داشتنش بسیار خوشحال بودم . احساس می کردم زندگی ام تبدیل به یک قصهء افسانه ای شده است . اما به خاطر افکار منفی خودم و توقعات زیادم ، هرگز نتوانستم با او خوشبخت باشم . از او می خواستم عشقش را به من نشان دهد و هرگز نفهمیدم که اول باید خودم و او را به همان شیوه ای که بودیم بپذیرم . به تدریج او از من فاصله گرفت و بعد از یک سال و نیم روزی رسید که او گفت دیگر نمی خواهد ارتباطی با من داشته باشد .
سپس راز وارد زندگی ام شد و طولی نکشید که متوجه شدم چرا زندگی ام آنقدر سخت و دشوار شده است . امروز که به گذشته و رابطه ام با او نگاه می کنم ، می توانم عشقی را که او در تمام این مدت به من می داد حس کنم ، که در آن زمان به علت انتظارات بیش از حدم نمی توانستم حسش کنم . وقتی بیمار بودم از من مراقبت می کرد ، وقتی غمگین بودم مرا می خنداند ، وقتی گرسنه و خسته بودم برایم غذا می پخت ، وقتی حال و حوصله نداشتم برایم فلوت می نواخت ، مرا به دوچرخه سواری می برد . برایم هر کاری می کرد . هیچوقت به من نگفت دوستم دارد ولی ندانسته تمام آن عشقی را که در تصورم بود و آرزویش را داشتم به من می بخشید . و من آن عشق را حس نمی کرم چون خودم را دوست نداشتم .
امروز دیگر دوستم با من نیست ولی به خاطر وجود او بالاترین خوشبختی ِ این دنیا را شناخته ام - یاد گرفته ام که عاشق خودم باشم ! با اینکه دیگر نزدیک هم نیستیم ولی من هنوز عشقی را که او به من میداد حس می کنم . من باور دارم که این شناخت ، او را دوباره به من خواهد داد مثل همان روز اولی که فقط برای یک دوستی معمولی پا پیش گذاشته بود . انتظارات رابطه ها را از بین می برد ولی ما همیشه می توانیم عشق را در درونمان احساس کنیم . من با ایمان کامل تعالیم راز را دنبال می کنم و همیشه درخواستهایم اجابت می شوند . من مشتاقانه منتظرم و خودم را برای روزی که دوستم با یک لبخند و آغوش گرم بر خواهد گشت آماده می کنم .
از این فرصت استفاده کرده و از راندا برن و تمام افرادی که به طور مستقیم یا غیر مستقیم به من کمک کردند تا زیبایی درونم را دوباره بشناسم و برای تمام احساسات زیبایی که مرا در مسیر موفقیت و عشق به حرکت در می آورند تشکر می کنم . خدایا به خاطر تمام چیزهایی که امروز دارم سپاسگزارم ، و نیز به خاطر اینکه مرا به این دنیای شگفت انگیز آوردی .
داسـتانـهاي اين وبلاگ از سـايت رســمــي " راز " www.thesecret.tv ترجمه مي شوند.