ماریا از تورنتو

سلام دوستان ، من همیشه نسبت به نظریهء راز کمی شکاک و بدبین بودم اما اتفاقی افتاد که هیچ توضیح عقلانی برای آن ندارم .

درست 6 ماه پیش ، قرار بود از دانشکده فارغ التحصیل شوم . بیشتر همکلاسی هایم یا شغل پیدا کرده بودند و یا توانسته بودند در جایی کارآموز شوند ولی بعضی دیگر ( از جمله خودم ) خیلی خوش شانس نبودیم و احساس بدبختی می کردیم . زمان به سرعت سپری میشد و رقابت بسیار بالا بود . تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم کمی ریلکس کنم پس نشستم و یک نقاشی کمیک از خودم در محل کار خیالی ام کشیدم ، پشت میز اداره نشسته و خوشحال بودم . جزئیات را هم به نقاشی اضافه کردم مثل یک نوت بوک ، چند طرح گرافیکی و فرمول روی دیوار ، تابلو و غیره . خیلی از این نقاشی خوشم آمد و آن را روی دسکتاپم گذاشتم . خیلی زود ، یک شغل پیدا کردم . و حدس بزنید چی شد - تمام جزئیات نقاشی به واقعیت پیوسته بود ! به جز ، شاید ، به جای نوت بوک روی میز کارم کامپیوتر داشتم . اما بقیه چیزها همان ها بودند !

بیشتر فرمولهایی که روی دیوار کشیده بودم مربوط به کارم بودند فقط یکی از فرمولها مربوط به آمار بود که فکر می کنید چی شد .... من با یک نفر از همکاران گروه آمار دوست شدم . یکی دیگر از تصاویری که کشیده بودم از یک گربهء سیامی چپ چشم بود ، یکی از همکارانم چپ چشم از آب درآمد !!

مثل این می ماند که من آینده ام را به تصویر در آوردم . شما چه توضیحی برایش دارید ؟