لیزا از آمریکا

دو سال پیش ، در سراشیبی زندگی قرار گرفته بودم . شغلم را که روزنامه نگاری بود به تازگی از دست داده بودم . در بین همکارانم به عنوان شخصی کوشا که در شکار خبرها خوب بود شناخته شده بودم . اما ویراستاری داشتیم که روش مدیریتش نا امید کننده بود ، چون هم بی ادب بود و هم لجباز . نه فقط در برخورد با من ، بلکه با همه اینگونه بود . خب ،من  به جای اینکه روی شغلم که عاشقش بودم تمرکز کنم ، پیش هر کسی که می توانستم گفتم که چقدر این شخص احمق و عوضی ست . چند تا جک راجع به او ساخته بودم ، که باعث تفریح و سرگرمی همکارانم می شد و اغلب اوقات هم با من موافق بودند . اما نادانسته ، همین کار باعث شکستم شد . من اخراج شدم - احتمالاً به خاطر رفتار منفی ای که داشتم .

هنوز از این اتفاق درس نگرفته بودم ، و چند ماه بعدی را نیز با حالت آشفته ای سپری کردم .

با مردی زندگی می کردم که دیوانه وار عاشقش بودم . فکر می کردم او نیمهء گمشده من است و هر کاری برای حفظ رابطه مان می کردم . می ترسیدم یک روز ترکم کند چون فکر می کردم او برای من زیادی است .

از فقیر شدن هم می ترسیدم - و سالها با مشکلات مالی درگیر بودم . ولی توسط یکی از دوستانم به عنوان مدیر ارتباطات شرکتش استخدام شدم ، و حقوق بسیار خوبی هم دریافت می کردم .

بالاخره ، منفی بافی گریبانم را گرفت . به خاطر ورشکسته شدن شرکت ، شغل جدیدم را در 9 فوریه 2007 از دست دادم . همان روز بعد از ظهر ، دوست * پسرم به من گفت که می خواهد رابطه مان را تمام کند .

10 فوریه به خانهء مشترکمان برگشتم و دیدم که دیگر هیچ چیز ندارم . اما دو روز قبل ، 8 فوریه ، عوامل فیلم راز را در برنامه ء اپرا وینفری دیده بودم . در واقع ، قبل از اینکه با دوست * پسرم به هم بزنم به پسر 14 ساله اش گفته بودم اگر باور کند می تواند در مسابقات اسکی برنده شود . ( و او در جوابم گفته بود : فکر کنم برنامه اپرا رو زیاد تماشا میکنی ! ) او در مسابقات برنده شد . 

همان روز ، تصمیم به تغییر زندگی ام گرفتم . قبل از آنکه بتوانم گریه و زاری سر بدهم ، با وسواس زیاد شروع به تماشای فیلم راز کردم . یک تابلو تجسم درست کردم و عکسهایی از یک خانهء ویلایی زیبا ، یک رابطهء قشنگ ، اندام ایده آل ، و موفقیت روی آن چسباندم .

هر زمان که شک و تردید می خواست به ذهنم نفوذ کند ، دوباره فیلم راز را می دیدم یا کتابش را می خواندم . دیدن هر برنامهء تلویزیونی را که منفی بود برای خودم ممنوع کردم .کتابهایی که منفی بودند نمی خواندم ، و در اتومبیلم فقط سی دی راز را گوش می کردم .

با افراد مختلفی که متخصص قانون جذب بودند کار کردم تا فکرم را برنامه ریزی کنم . و کم کم نتیجه ها را دیدم . شروع به جذب پول ، موقعیتهای مناسب و افراد درستی که در شغل جدیدم به من کمک می کردند  کردم . و 10 ماه بعد از اتمام رابطه ام ، مرد دیگری را جذب کردم که به مراتب بیشتر از دوست قبلی ام مناسب من بود . او حساس ، ماهر ، باهوش ، موفق ، و دارای فکر مثبت است ! به مدت چند سال کتابهایی در زمینه قانون جذب خوانده بود ، و همین که من راز را به او معرفی کردم همراه من شروع به تمرین کردن و مراقبه نمود . من برای روز 14 فوریه 2008 یک هدف تعیین کرده بودم ، می خواستم در آن روز کسی را ملاقات کنم که احساس کنم رابطه ای طولانی مدت با او خواهم داشت . ما همان هفته با هم ازدواج کردیم !

حالا ما می خواهیم یک میدان اسب دوانی عالی و نیز یک مکان جُرم یابی درست کنیم . مکانش را پیدا کرده ایم ، و یک طرح شغلی بلند بالا برای آن نوشته ایم . تمام افرادی را که برای این کار لازم داشتیم پیدا کرده ایم به جز یک سرمایه گذار . البته می دانیم که این شخص هم به زودی پیدا خواهد شد ، و خدا را شکر می کنیم که او در زمان درست به سمت ما می آید .

بسیار شاکرم که توانسته ام زندگی ام را تغییر دهم ، شاید کمی دیر ( من در میانهء 40 سالگی هستم ) ، و زندگی ام فوق العاده است . متشکرم !