دبورا از آمریکا

همین هفتهء پیش " راز " را دیدم . به خاطر مشکل وحشتناک دیسک که باعث میشد درد زیادی تحمل کنم و توانایی کارِ زیاد را از من می گرفت روزهای سختی را می گذراندم . کار نکردن به معنی درآمدِ کمتر ، صورت حسابهای پرداخت نشده ء بیشتر ، و استرس زیادتر بود . فکر کنم متوجه قضیه شدید ...

یک روز کوچکترین پسرم که 15 ساله بود به من گفت : " مامان ، تو خیلی نگرانی . باید حتماً این فیلمو ببینی . " و بالاخره ، یک شب که کاری نداشتم به تماشای فیلم راز نشستم .

لازم نیست به شماها که فیلم را دیده اید بگویم که این فیلم چقدر سریع تأثیر ژرفی بر من گذاشت . همان شب ، تصمیم گرفتم تمام افکار منفی را کنار بگذارم و با دیدِ تازه ای به دنیا بنگرم و شادی را در زندگی ام جستجو کنم .

از چند ماه پیش درد بسیار شدیدی در ناحیهء قفسه سینه ام داشتم ( ستون فقرات و دنده ها ) که  ناشی از التهاب شدید ، عدم تحرک و انقباض عضلانی بود . من با کیسه های آب گرم ، کیسه یخ و مُسَکِن ها زندگی می کردم ، بیشتر اوقات دراز کشیده بودم ، و اغلب شبها از درد زیاد نمی توانستم بخوابم .

بعد از اینکه راز را دیدم ، فکر کردم به جای ناله و زاری و دلسوزی برای خود ، بهتر است خودم را با حال خوب تصور کنم . از آنجاییکه هنوز هم حس شوخ طبعی ام به راه بود ( حداقل در روزهایی که خوب بودم ! ) ، تجسم کردم که ارتشی از مخلوقات کوچک به درد و التهاب حمله می کنند اما از آنجایی که آدم صلح طلبی هستم نمی خواستم فکر کنم که این ارتش موجودات بد را می کشند ... پس در ذهنم ارتشی از جانوران شادی خلق کردم . ارتش شادی در جریان خون من و کل بدنم حرکت می کردند و هرجا با " عامل بد " برخورد می کردند آنها را در آغوش می گرفتند ! وقتی آنها را در آغوش می گرفتند ، عوامل بد کوچک و کوچکتر می شدند و سپس کاملاً از بین می رفتند . اما کار به همین جا ختم نشد ! پشت سر ارتش شادی ، سگهای ارتش شادی قرار داشتند . بله ! سگهای ارتش شادی عملیات را با خوردن پس مانده های عوامل بد به پایان می رساندند . ( من خودم سگ دارم و فکر کردم این سناریو برای من خیلی قابل فهم است ! ) از کائنات به خاطر بهبودی ام تشکر کردم ، سپس با رضایت و شادی به خواب رفتم .

روز بعد از خواب بیدار شدم ، از تخت بیرون آمدم و تا نیمهء پله ها پایین آمده بودم که ناگهان خشکم زد ... من داشتم بدون هیچ دردی راه می رفتم !

بقیه روز را بدون استفاده از هیچگونه مسکنی سپری کردم . البته هنوز کمی شق و رق راه می روم ولی قسمت اعظمی از التهاب و سفتی عضلاتم از بین رفته است . همان شب دوباره ارتش شادی ام را فرا خواندم . صبح روز بعد ، خیلی بهتر شده بودم !

این فکر مثبت ، این قانون جذب ، این درخواست کردن ، انتظار پاسخ داشتن و آرزومند دریافت بودن واقعاً کار می کند .

گذشته از این ، فقط فکر کردن به ارتش شادی مرا به خنده می اندازد !