پَت از اتریش

سلام ، من می خواهم یکی از تجربیات کوچکم را برایتان تعریف کنم. مثل بسیاری از افراد ، من هم گاهی اوقات به این سایت سر می زنم و داستانها را می خوانم ، که باعث میشود روحم متعالی بماند و این داستانها به من امید می دهند و به یادم می آورند که در حال و هوای درستی باقی بمانم .

یک توصیه خوانده بودم که می گفت باید اهدافتان را در دفتر خاطراتتان به گونه ای بنویسید که انگار از قبل به وقوع پیوسته اند . من این روش را امتحان کردم و آن را تکنیک واقعاً قدرتمندی یافته ام ! این کار خیلی پر قدرت است ، حتی یک ذره ترسناک هم هست ؛-)

خب حالا یک تجربه که بر اساس این روش به دست آورده ام برایتان تعریف می کنم . من یک تقویم کوچک دارم که در صفحهء هر روز ، تقریباً 5 تا 10 خط خالی دارد . از ژانویه امسال جملات تاکیدی ام را در این تقویم می نوشتم . حالا کار دیگری را شروع کرده ام - در صفحهء 24 ام مِی برای روز 25 ام چنین نوشتم : " کسی پیدا شده که می خواهد دوچرخه ام را بخرد و بابت آن 100 یورو به من می پردازد ."

روز بعد ( 25 ام مِی ) یکی از همسایگانم که مشتاق خریدن دوچرخه بود به من تلفن کرد ( من چند تا آگهی فروش در محله چسبانده بودم ) و آمد که دوچرخه را ببیند . از دوچرخه خوشش آمد ، قیمتش را پرسید ، و گفت بعد از یک تماس تلفنی بر خواهد گشت . من به آپارتمانم برگشتم و از راه بالکن که باز بود شنیدم که او با کسی در مورد دوچرخه صحبت می کند ، داشت از شخص پشت تلفن در مورد جزئیات فنی دوچرخه سوال می پرسید و با دوچرخه من چک می کرد . یک جورایی خوشم نیامد ، احساس کردم او فکر می کند می خواهم سرش کلاه بگذارم . بالاخره او به من اطلاع داد که دوچرخه را نمی خواهد . با خودم فکر کردم من می خواهم  شخصی دوچرخه را بخرد که از ارزش آن آگاهی داشته باشد و آن را تحسین کند ، سپس این موضوع را فراموش کردم .

همان شب رفتم بیرون نوشیدنی بخورم که یکی دیگر از همسایگانم به من زنگ زد و پرسید آیا دوچرخه را فروخته ام یا نه . اول گیج شدم چون فکر کردم او همان خانمی است که نظرش را عوض کرده بود ، اما او یک همسایه دیگر بود . پس روز بعد ( 26 ام مِی ) همسایه ام آمد تا دوچرخه را ببیند ، از دوچرخه خوشش آمد و از من پرسید در قبالش چقدر می خواهم . گفتم "100 یورو " ، و او جواب داد " فکرش را میکردم همین مبلغ را بخواهی " او بلافاصله مبلغ را پرداخت و من هنوز می توانم دوچرخه را برای 4 هفتهء دیگر یعنی تا زمانی که از این آپارتمان بروم پیش خودم نگهدارم . او به من گفت " من به شما اعتماد دارم " این عالی نیست ؟؟؟

این یک تجربه از " هدف گذاری - رها کردن - دریافت " بود . اخیراً ، از زمانی که جملات کوتاهی در دفتر خاطراتم می نویسم که انگار از قبل اتفاق افتاده اند  ، شروع به دریافت آنها کرده ام !!

برای این دانش و تقسیم کردن آن با همه متشکرم .